no-img

رمان بوک | دانلود رمان
مطالب ویژه
اطلاعیه های سایت

گزارش خرابی لینک
اطلاعات را وارد کنید .

ادامه مطلب

رمان تقدیر شیرین
zip
آبان ۲۰, ۱۳۹۷

رمان تقدیر شیرین


تقدیر شیرین

دانلود رمان ایرانی تقدیر شیرین نوشته زهرا اسدی با لینک مستقیم اختصاصی

رمان عاشقانه تقدیر شیرین اثری از زهرا اسدی با فرمت pdf,java,epub,apk

رمان تقدیر شیرین

تقدیر شیرین زهرا اسدی کتاب رمان عاشقانه اجتماعی میباشد که موضوع داستان راجب شیرین دختری مهربان و زیبا و خوش رو که محض این صفات شخصیتی خوب مورد توجه همگان است،شیرین در خانواده ای پر جمعیت و تنگدستی زندگی میکند که تفاوت ظاهری بالایی با افراد خانواده دارد.

برادی بزرگتر از خود به نام علی دارد که بیشترین محبت را از او می بیند و در جریان تلاشهای علی خانواده از فقر بیرون می آید،دایی خانواده و فرزندش فرید برای حضور در مراسم عروسی برادر شیرین از بحرین عازم ایران هستند و فرید به جمع دوستداران شیرین افزوده میشود.

در این میان شیرین پی میبرد که برادر بزرگش هم بشدت عاشق دختری است ولی قانع نمیشود اسم و مشخصات دختر را به خانواده بگوید، بعد از یک سال مجدد دایی و فرید این بار به همراه زن دایی به ایران می ایند و شیرین را خواستگاری میکنند.

مادر، شیرین را وادار به این ازدواج میکند با این افترا(ترفند) که سد راه زندگی علی را برمیداره، وقتی شیرین به بحرین میرود متوجه میشود که فرید همدوش(همسر) دیگری هم داره که موضوع را از او و خانواده اش پنهان کرده بودند. شیرین عصبانی از این حقه تصمیم میگیرد که هر جور شده به ایران باز گردد ولی زندایی به او میگوید تا وقتی بچه دار نشده به او اجازه بازگشت نمیدهند و…..

گوشه ای از شروع رمان:

زنگ آخر به صدا در آمد و بچه ها دوان دوان از كلاسها بيرون آمدند تا هر چه زودتر از مدرسه خارج شوند .من و ليلا هم كيفهايمان را برداشتيم و راهي منزل شديم .نيم روز بود و هوا نسبتا گرم مسيري كه ما براي رسيدن به خانه انتخاب كرده بوديم يكي از كوتاهترين و متنوعترين راهها بود چون كه وجود بازارچه اي كه تقريبا نيمي از راه را بخود اختصاص داده بود

سبب ميشد خستگي راه را كمتر احساس كنيم.وجود مغازه هاي مختلف و رفت و آمد مردم سر و صداي اتومبيلهاي در حال حركت و داد وفرياد دست فروشها كه هر كدام سعي داشتند جنس خود را به فروش برسانند هميشه باعث تفريح ما ميشد .من .ليلا بيشتر اوقات در موقع عبور از جلوبازارچه دقايقي را صرف نگاه كرد به تك تك مغازه ها ميكرديم و غافل از گذشت زمان از ديدن خوراكي هاي گوناگون در حال و هواي آن مكان لذت ميبرديم.

آنروز بعد از ريسيدن به سر كوچه مان تازه فهميديم كه بايد قدمهايمان را كمي تندتر كنيم تا زودتر به خانه برسيم در همان حال از دور متوجه شلوغي و هياهوي عده اي شديم.

بي اختيار به طرف ليلا برگشتم و با نگراني پرسيدم:بنظرت چه شده؟ليلا هم كه از چهره اش پيدا بود به هيجان آمده با لحن ناراحتي گفت:حتما همسايه ها به جان هم افتاده اند.كمي كه نزديكتر شديم دانستم حدس ليلا درست بوده است.

كوچه ما به ميدان مبارزه تبديل شده بود طرفين دعوا در وسط معركه مشغول فحش و ناسزا گويي بودند و عده زيادي از مردم محل دايره وار به گرد آنها حلقه زده بودند.

چند نفر هم به حالت ميانجيگري سرگرم جدا كردن طرفين دعوا بودند مادر منصور كه روسريش از سر افتاده و رنگ چهره اش به شدت گلگون شده بود يك پايه جدال و طرف مقابلش مادر مجيد بود كه او هم از نظر آشفته دست كمي از آن يك نداشت و از شدت عصبانيت كف سفيدي به دهان آورده بود.

رمان تقدیر شیرین

مشخص نبود جنگ آنها بر سر چه بود اما به هر دليل هنوز پاي مردها به ميان نيامده بود .در دل خدا را شكر كردم كه مادر من در اين جريان دخالتي نداشته.همانطور كه با هيجان سرگرم تماشا بوديم صداي مادر ما را به خودمان آورد .با لحن تحكم آميزي گفت:بچه ها براي چه آنجا ايستاده ايد ؟
به ئنبال ليلا با عجله از ميان مردم گذشتيم بعد از سلام داخل منزل شديم.ليلا با عجله كيف و لباسهايش را درون اتاق پرت كرد و رفت كه بقيه ماجرا را دنبال كند و من مجبور شدم علاوه بر وسايل خود لوازم او را هم جمع و جور كنم.

وقتي به حياط برگشتم مصطفي برادر كوچكم به دامنم چسبيد و گفت:شيرين امروز برايم چيزي نخريدي؟به ياد شكلات توي جيبم افتادم و گفتم:اول بگو ببينم امروز پسر خوبي بودي؟با حالت بامزه اي كه دندانهاي شيري كرم خورده اش را نشان ميداد خنديد و گفت:

بله بودم.دستش را گرفتم و گفتم آفرين پسر خوب بيا تا يك شكلات خوشمزه به تو بدهم.
سرگرم مصطفي بودم كه مادر و ليلا و پشت سرشان علي وارد حياط شدند.خواستم بپرسم دعوا به كجا كشيد ؟ولي چهره عصباني علي مرا ساكت كرد با صداي بلندي بر سر ليلا فرياد كشيد:صدبار نگفتم در اين مواقع حق نداري از منرل خارج بشوي؟آخر مگر تو سر پيازي يا ته پياز كه در ميان جمع ول ميگشتي؟

ليلا از ترس به پشت مادر پناه برده بود علي با حالت گلايه خطاب به مادر گفت:اگر شما نميرفتيد به دعواي مردم نگاه كنيد اين وروجك هم آنجا نمي ايستاد به آن چرنديات گوش كند.مادر آرام غر غري كرد و بطرف آشپزخانه رفت ليلا هم از ترس پريد توي دستشويي وبا كمي ترس و لرز سلام كردم.

داداش علي متوجه من شد و لحن كلامش كه تا آن لحظه تند و عصبي بود كمي نرمتر شد و به آرامي گفت:سلام دختر خوب.از طرز بيانش و كلمه دختر خوب لبخندي زدم و در همان حال جلو رفتم و بسته هاي ميوه اي كه در دستش بود گرفتم.نگاه پر مهرش را بمن انداخت و پرسيد:امروز درسها چطور بود؟گفتم امتحان رياضي داشتيم كه خوب دادم.فردا هم تاريخو جغرافيا داريم با آنكه چهره اش خسته بود ولي لبخندي زد و گفت:س امروز هم درسهايت را بخوان كه امتحانات فردا هم خوب بشود دوست دارم امسال هم ما را روسفيد كني.

سرم را زير انداختم و گفتم:چشم داداش. موقع صرف نهارمادر جريان دعواي همسايه ها را با آب و تاب براي پدر تعريف كرد و گفت:بالاخره با پادرمياني قضيه خاتمه پيدا كرد ولي در اين ميان همه فهميدند كه خواهر مجيد شبها جايش را خيس ميكند و منصور با دختر همسايه بقلي بي اجازه بابا و ننه نامزد شده اند.حالا بگذريم راست يا دروغ چه تهمتهايي كه به آنها زدند.من و ليلا و نرگس به هم نگاه كرديم و يواشكي خنديديم .علي به صداي بلتد گفت:بس كنيد مادر همه حرفي را كه نبايد جلو اين بچه ها به زبان آورد.

وقتي ميگويم اين نيم وجبي نبايد برود به اين دعواها نگاه كند به خاطر همين حرفاست.مادر ديگر چيزي نگفت و سخن را كوتاه كرد.بعد از اتمام غذا سفره را جمع كرديم و طبق روال هر روز سينس چاي را همراه با زير سيگاري جلوي پدر گذاشتيم.

پدر مرد آرام و خوش خلقي بود كه به صفات خوب او بردباري و زحمت كشي را هم ميتوان اضافه كرد.چرا كه هر روز صبح زود تا ظهر در اداره آب كار ميكد و بعد از صرف نهار و كمي استراحت در جاي ديگري مشغول به كار ميشد شغل دومش تا نزديكيهاي شب به طول مي انجاميد و

معمولا وقتي بخانه بر ميگشت كاملا خورد و خسته بود.در اين دوران اكثر مردم از سطح در آمد كمي برخوردار بودند و به همين خاطر پدر مجبور بود براي رفاه ۹ سر عائله اش بيشتر تلاش كند.

گرچه در اين ميان علي هم از هيچ تلاشي كوتاهي نميكرد.او به گفته همه دوستان و آشنايان پسر پاك و نجيبي بود كه هميشه يك هدف را دنبال كرده بود درس و همراه آن كار كه هم خرج خود را در بياورد و هم آنكه كمك خرج زندگي ما باشد.اكبر و محمود هم كه هنوز محصل بودند خود را مجبور به انجام كاري نميدانستند مصطفي هم كه هنوز به مدرسه نرفته بود.

من و ليلا فقط يك سال تفاوت سن داشتيم بقول مادر شيره به شيذ بوديم ولي خواهر بزرگم نرگس ۳سال از ليلا و ۴ سال از من بزرگتر بود .اگر بعضي وقتها مشكلات مالي در بين نبود خانواده خوشبختي بوديم يا دست كم در بين بقيه همسايه ها كه هر روز سر و صداي يكي از آنها بلند بود و دائما درگيري داشتند خانواده ما آدمهاي كم سر و صدايي بودند.

 

همچنین مطالعه کنید کمی راجب زندگی نامه زهرا اسدی:

رمان تقدیر شیرین

زهرا اسدى که هم اکنون در اصفهان زندگی میکننددر ۲۹ آبان سال ۱۳۳۷ در شهر کوچک و صنعتى آبادان به دنیا آمد و چهارمین و آخرین فرزند خانواده بود. دوران تحصیل را در زادگاهش سپرى کرد اما پس از پایان دبیرستان فرصتى براى ادامه تحصیل نیافت، و پیرو فرهنگ خانواده بلافاصله به خانه بخت رفت. هنر نگارش بدون هیچ تعلیمى در او شکوفا شد و به قول خودش لطف خداوند شامل حال او گشت و ذره‏‌اى از علم بى‏کران حق در وجود وى به امانت گذارده شد. وى از سن سى و شش سالگى شروع به نوشتن کرد که تا امروز، دوازده سال از اولین روزى که قلم به دست گرفت و قصه‏‌اى به نام (تقدیر شیرین) به رشته تحریر در آورد مى‏‌گذرد. هر چند معتقد است با نقطه اوج فاصله زیادى دارد، اما اعتراف مى‏‌کند با گذشت زمان نوشته‏‌هایش پخته‏‌تر و شکیل‏‌تر شده است. او مى‏‌گوید:
«در ابتداى کار دوستان نزدیک و فرزندانم مشوق من بودند اما بعد از چاپ دومین اثرم، لطف و محبت تمامى خوانندگان که هر کدام به نوعى با من در تماس بودند انرژى بخش بود. در این راه به طور علنى مانع و سدى نداشتم ولى مسئولیتى که در قبال همسر و فرزندانم داشته‏‌ام، در بسیارى مواقع مرا از نوشتن باز داشته است».
خانم اسدى با وجود علاقه‏‌اى که به مطالعه دارد و آن را یکى از بهترین سرگرمى‏‌هایش مى‏‌داند، تا جایى که امکان داشته باشد، سعى مى‏‌کند پیرو و دنباله‏‌رو نویسنده خاصى نباشد.
ایشان معتقد است: «اگر یک داستان، تمام ماجراى یک زندگى واقعى را نقل کند نویسنده هنر چندانى به خرج نداده است. به ویژه که هنر نگارش، همان پردازش و به تحریر درآوردن قوه تخیل است». بنابراین خانم اسدى از سوژه‏‌هاى واقعى استفاده مى‏‌کند و آنها را با تخیل گسترش داده و پردازش مى‏‌کند.
وى مى‏‌گوید زمانى که صرف نوشتن یک اثر مى‏‌کند بستگى به ماجراى قصه دارد یعنى ممکن است یک رمان شش ماه طول بکشد و رمان بعدى دو سال وقت بگیرد. در این بین اگر در زمینه‏‌اى اطلاعات مستند نداشته باشد، حتما در مورد آن به اندازه لازم و کافى تحقیق مى‏‌کند.

خانم اسدى در گذشته به جهت اینکه فرصت بیشترى براى نوشتن داشت روزانه حدود هشت تا ده ساعت را به نگارش اختصاص مى‏‌داد ولى در حال حاضر به دلیل مشغله زیاد، خیلى کم مى‏‌نویسد. او پایان داستان را در حین نگارش مشخص مى‏‌کند و از ابتدا پایانى براى آن در نظر نمى‏‌گیرد.

ایشان قریحه و ذوق را در نوشتن از هر چیز مهم‏‌تر مى‏‌داند و معتقد است نقش تمرین و پشتکار را نمى‏‌توان نادیده گرفت بطوری‌که این دو را لازم و ملزوم یکدیگرند. داستان‌هایش اغلب نشئت گرفته از زندگى مردم و بزرگ‏ترین هدفش القاى دوستى و محبت و عشق است اگر همه به هم عشق بورزند و با هم خوب و مهربان باشند زندگى با تمام سختى‏‌هایش شیرین مى‏‌شود.

وى به تأثیرگذارى آثارش بسیار اهمیت مى‏‌دهد و آرزویى جز این ندارد که از طریق نوشته‏‌هایش به دل تمامى مردم راه پیدا کند و اگر خدا بخواهد، مشوقى براى راهیابى به سوى راستى‏‌ها و درستى‏‌ها باشد.

وى مى‏‌گوید: «چطور مى‏‌شود در جامعه‏‌اى زندگى کرد و به مشکلات آن توجهى نداشت؟». هر چند مى‏‌داند براى حل این مشکلات و معضلات، از دست رمان‏‌نویس‏‌ها کار چندانى برنمى‏‌آید، با این وجود تلاش مى‏‌کند تا با الگو ساختن‏ شخصیت‏‌هاى مثبت داستان براى خوانندگان، قدمى مفید در این راه بردارد.

به سیاست علاقه‏‌اى ندارد، اما در یکى از آثارش اشاره مختصرى به آن کرده است. او به مضامین فرهنگى و اجتماعى توجه خاص دارد.
خانم اسدى مى‏‌گوید تنها یک بار، داستانى را نیمه کاره رها کرده و دیگر به سراغ آن نرفته است. به علت عشق به نوشتن، هیچ گاه پیش نیامده که تصمیم بگیرد از نوشتن دست بکشد و گمان نمى‏‌کند کسى هم بتواند مانع نوشتن او شود. اگر روزى به او اجازه چاپ آثارش را ندهند، در آن صورت فقط براى خودش خواهد نوشت و چون هر نوشته‏‌اى رضایت او را جلب نمى‏‌کند، ترجیح می‌دهد کمتر و پر مایه‏‌تر بنویسد.
وى مى‏‌گوید: «اشعار زیبا تأثیر آرام بخشى بر روحیه‏‌ام دارند و در میان آثار شعرا، اشعار خواجه شیراز، حضرت حافظ، را بیشتر مى‏‌پسندم». مواردى پیش آمده که از اشعار در کتاب‏‌هایش استفاده کرده است، اما نه خیلى زیاد.
نام کتاب‌هایش را خودش متناسب و هماهنگ با ماجراى داستان انتخاب مى‏‌کند ولى طرح روى جلد به ناشر بستگى دارد. به گفته خودش در بیشتر نوشته‏‌هایش طرحى ناهمگون با داستان، روى جلد پیاده کرده‏‌اند که بیشتر جنبه تجارى داشته است. به قهرمانان داستان‌هایش بسیار وابسته مى‏‌شود و بعد از پایان هر قصه، مدتى را در سردرگمى و بى‏‌حوصلگى محض به سر مى‏‌برد.
ایشان خاطره جالبش را از دوران نویسندگى این طور بیان مى‏‌کند که زمانى در برخورد با یک کتاب‌فروش، بعد از آشنایى و معرفى خودش، آقاى کتاب‌فروش اظهار تعجب مى‏‌کند و وقتى علت را جویا مى‏‌شود در پاسخ مى‏‌شنود که تصور او از زهرا اسدى بانوى مسنى بوده که شصت و چند سال دارد.

دیگر آثار:
در جستجوى بهار
گمشده
قلب طلایى
گناه عشق
قصه تنهایى
در اندوه فراق
آنسوى خیال
راز نیاز
شرمسار عشق

لینک های دانلود به زودی از رمان بوک تکمیل میشوند :

تمام کتاب ها و رمان ها کاملا اختصاصی و ویرایش شده توسط ما میباشد و کپی فقط با ذکر منبع و لینک مستقیم به ما مجاز است در غیر این صورت آدرس شما به مصادیق مجرمانه(فیلترینگ) ارسال میشود

دانلود رمان مخصوص گوشی های اندرویدی APK

دانلود رمان مخصوص گوشی های جاوا JAR

لینک فعال : دانلود رمان مخصوص کامپیوتر PDF

دانلود رمان مخصوص گوشی آیفون و کتابخوان ها EPUB



موضوعات :
رمان فارسی
برچسب‌ها :

تصاویر پیش نمایش


رمان تقدیر شیرین-1

درباره نویسنده

admin 17 نوشته در رمان بوک | دانلود رمان دارد . مشاهده تمام نوشته های

دیدگاه ها


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *