رمان بوی نای عشق مرجان بیرانوند
رمان بوی نای عشق مرجان بیرانوند رمان بوی نای عشق مرجان بیرانوند

رمان بوی نای عشق مرجان بیرانوند

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان بوی نای عشق
نویسنده
مرجان بیروانوند
ژانر
عاشقانه , اجتماعی
ملیت
ایرانی
ویراستار
سایت رمان بوک
تعداد صفحه
705 صفحه
دسته بندی
اگر نویسنده یا مالک 'رمان بوی نای عشق مرجان بیرانوند' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

رمان بوی نای عشق

رمان بوی نای عشق

دانلود رمان بوی نای عشق از مرجان بیرانوند (ماه پسند) به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم

نهال به خواستگاری پسر دایی اش جواب رد داده و گرفتار عشق مردی به نام آراد شده است، آراد و نهال طبق قرار و مدار دو خانواده بناست ازدواج کنند، همه‌ چیز برای یک زندگی بی‌دغدغه مهیاست تا این ‌که آراد با پشت پا زدن به همه چیز، سیاره‌ی کوچک زندگی‌شان را از مدار خارج می‌کند، آراد عشق را با ازدواج با دیگری جست‌و‌جو می‌کند و نمی‌داند به آتش کشیدن عواطف نهال، او را خاکستر نشین خواهد کرد، نهال دیوانه وار عاشق است و آراد به مرهم نیاز دارد اما هیچ‌کدام نمی‌دانند که دست سرنوشت چه بازی‌ها که نخواهد داشت ...

خلاصه رمان بوی نای عشق

رنگ سرخ آتیش از جلوی چشمهام کنار نمی رفت ... هر لحظه بیشتر از قبل زبونه میکشید و جلوی نگاه ناباور من بخشی از خونه رو خاکستر می کرد! گرما و هرم آتیش عرق رو تنم نشونده بود ... جلو می رفتم ... داد می زدم ولی فایده ای نداشت ... قطرات آب که از شیلنگهای بزرگ آتشنشانی بیرون می ریخت روی هوا پخش می شدن و انگار به خونه و اون شعله های سرکش که مثل هیولا همه جا رو تو خودش می سوزوندن، نمیرسیدن.

چند نفر از پشت سر محکم دستهام رو گرفته بودن ... کنارشون میزدم و جلو میرفتم ... انگار می خواستم بزنم به دل اون آتیش قرمز که هر چی داشتم رو تو خودش حل می کرد ... اسمش یه لحظه از رو زبونم قطع نمی شد ... فریاد می زدم ... اونو می خواستم ... دقیقا از دل شعله ها ... شعله های آتیشی که تصویر چهره ی خندونش رو جلوی چشمهام خاکستر می کر بی تاب تر می شدم

دیوونه می شدم ... آتشنشان ها با دست خالی و سری که از روی تاسف تکون میدادن، شبیه آدمک هایی کج و معوج بودن که انگار خودشون هم توی آتیش محو می شدن و در نهایت تنها و با صدایی که دیگه از گلوم بیرون نمی اومد، روبهروی خونه ی خاکستر شده نشستم ... انگار از اول هم چیزی اونجا نبود ... من بودم و یه بیابون و یه مشت خاکستر که توی هوا معلق مونده بودن ...

دیدگاه کاربران

اشتراک در
اطلاع از
guest
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها