رمان بی تار و پود
رمان بی تار و پود رمان بی تار و پود

رمان بی تار و پود

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان بی تار و پود
نویسنده
(فاطمه حیدری)
ژانر
عاشقانه، اجتماعی، خانوادگی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
3265 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان بی تار و پود' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان بی تار و پود اثر فاطمه حیدری به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

ماجرا سرگذشت دو زوج است که در یک آپارتمان و در همسایگی هم زندگی می‌کنند، دو زوج با زندگی کاملا متفاوت و روحیه هایی که دنیا دنیا با هم فاصله است، ولی روزگار زندگی آنها را بهم گره زده است، و خیانتی که باعث جدایی پناه و علیرضا از همسرانشان می‌شود ...

خلاصه رمان بی تار و پود

پناه: مانتوی مشکی کوتاهم را با یک شال طرح سنتی آبی فیروزه ای ست میکنم.. کیف و کفش زنانه و سنگی ام را پا میکنم... کاوه بانداژ سرش را باز و هی فیس و فیس می‌کند. دستش را کنار میزنم: بده ببینم... چیکار میکنی؟ دستمال آغشته به بتادین را روی پیشانی اش میگذارم... از پایین نگاهم می‌کند... -کجا میری؟ در بتادین سبز رنگ را میبندم و روی کانتر میگذارم... شالم را مرتب میکنم. -سوگند دعوتم کرده نهار... میگه چندتا از دوستاشم هستن... ابرو بالا میاندازد: سوگند؟ مناسبتش چیه؟ علیرضا بفهمه ناراحت میشه شانه بالا میاندازم: نمیدونم دقیقا... در ضمن به

علیرضا چه ربطی داره؟ میخوام دوستمو ببینم... نه زن سابق علیرضا رو... اوکی؟ از داخل لپش را گاز میگیرد..‌ سری تکان می‌ دهد و سمت اتاق می‌رود... از همانجا داد میزند:  یه روز من خونه بودما... مسخره! من هم داد میزنم: -مسخره تویی... و در را میبندم... علیرضا را دم در میبینم... چشم میبندم و نفس فوت میکنم... همین الان؟ حتما همین حالا باید علیرضا می‌آمد بیرون؟ هندزفری را روی شانه اش می‌اندازد... کوله مشکی و کتانی لباس شلوار ورزشی سورمه ایش یعنی در راه باشگاست.. لبخندی میزنم و جلوتر وارد اسانسور میشوم: رفتین تو نخ ورزش؟ میخندد و

کلاه طوسی رنگش را تکان میدهد: اره... جدیدا وقت اضافه زیاد دارم... ابرو بالا می‌اندازم و او کنار در دستش را بلند میکند یعنی جلوتر پیاده شوم. -قطب همسان... جذابیت... وقت اضافه زیاد ندارین... داری؟ سرخ می شود و لب بالایش را به دندان میگیرد... با خنده نگاهی میگردانم روی تیپش... خیلی هم جذاب نیست اما خب... نسبت به مردهای همسن و سال خودش خاص و رفتارهای سنگینی دارد و همین جذابش کرده. -راسی کنار جیب تیشرتتون پاره شده.. دستی به جیب میزند: اره.. اره.. به میخ جا لباسی گیر کرد. عینک آفتابی ام را روی چشم میگذارم و در پراید آژانس را ...

دیدگاه کاربران

اشتراک در
اطلاع از
guest
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها