رمان خاطرات خوب دیروز زینب رحیمی
رمان خاطرات خوب دیروز زینب رحیمی رمان خاطرات خوب دیروز زینب رحیمی

رمان خاطرات خوب دیروز زینب رحیمی

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان خاطرات خوب دیروز
نویسنده
زینب رحیمی
ژانر
عاشقانه , اجتماعی
ملیت
ایرانی
ویراستار
تیم رمان بوک
تعداد صفحه
210 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان خاطرات خوب دیروز زینب رحیمی' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

رمان خاطرات خوب دیروز

رمان خاطرات خوب دیروز

دانلود رمان خاطرات خوب دیروز (جلد دوم رمان ما شیطون نیستیم) از زینب رحیمی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش و لینک مستقیم

داستان زنی به نام زهرا که بی اعتنا به همه چیز و با خیالی آسوده با پنهان کاری و دروغ در تلاش است زندگی، رابطه و عشق مابین خود و همسرش وحید را حفظ کند اما غافل از گذشته ای که سایه اش همیشه او را تعقیب می کند ، سرانجام در یک شب نفرت انگیز، تمامی رازها و پنهان کاری ها و دروغ هایش برملا می شود و نقاب از صورتش کنار می رود و چهره و ذات حقیقی او آشکار می شود ، حال باید دید که زن در رقابت بین عشق و نفرت، پیروز خواهد شد یا نه و از بین مردهای زندگی اش کدام یک را برای همیشه برمی گزیند ...

خلاصه رمان خاطرات خوب دیروز

خنده ی بلندی کرد و رفت حموم. منم لباسام رو با خستگی دراوردم و بدون اینکه آرایشم رو پاک کنم یا موهام رو باز کنم ، روی تخت دراز کشیدم. با زنگ خوردن گوشیم ، سراسیمه بلند شدم و گوشیم رو برداشتم ... با دیدن همون شماره ی ناشناس ، عصبی دندونام رو روی هم فشار دادم و از اتاق خواب زدم بیرون ... در اتاق رو بستم تا صدام به گوش وحید نرسه.

وارد تراس شدم و عصبی جواب دادم: چیییی از جووون من میخوای لعنتی؟ چرا دست از سر من برنمیداریییی؟ تو مگه ناموس نداریییی؟ جون مادرت ، خواهرت ، عشقت دست از سر من بردااار ... یهو با شنیدن یه صدای مردونه اما آشنا ، تمام تنم به رعشه افتاد ... صداش خیلی برام آشنا بود ... اما فکر و مغزم کار نمیکرد و تمام بدنم یخ کرده بود.

سلام: ... چه یلامی؟ چه علیکی آقای محترم ، خجالت نمیکشی دست از سر یه زن شوهر دار برنمیداری؟ هه جالبه ، انقدر غریبه شدم که حتی از روی صدامم نتونستی تشخیص بدی که کی ام ... آروم زمزمه کردم : تو کی هستی؟ ... تبریک میگم زهرا خانوم ، چه زود جایگاهم رو پر کردن ، چه زود نامرد شدی ... گفتممم تو کیییی هستیییی؟ ... عشق اول و آخرت ، سیاوش.

دستم رو گرفتم به میله ها و آروم نشستم روی زمین. همه چیز داشت دور سرم میچرخید. تمام بدنم یخ کرده بود و از شنیدن صدای مجددش ، ترس و وحشت به تمام وجودم سرازیر شده بود ... قلبم به طرز وحشتناکی به قفسه سینم میکوبید و هر لحظه امکان میدادم که از حرکت بایسته ...

دیدگاه کاربران

اشتراک در
اطلاع از
guest
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها