رمان عقد غیابی
رمان عقد غیابی رمان عقد غیابی

رمان عقد غیابی

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان عقد غیابی
نویسنده
شایسته نظری
ژانر
عاشقانه , اجتماعی
ملیت
ایرانی
ویراستار
سایت رمان بوک
تعداد صفحه
454 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان عقد غیابی' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان عقد غیابی اثر شایسته نظری به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

نیکا، خانواده متمول و سرشناسی دارد، او دانشجو هست و غافل از همه جا اکثر اوقاتش را با دوستاش به خوشگذرانی میگذراند، بنا بر اتفاقاتی که برای خانواده و ثروتشان می افتد مجبور میشود به اصرار خانواده، با پسر یکی از دوستان خانوادگیشان به نام تیام، که خارج از کشور زندگی میکند، عقد کند و ...

خلاصه رمان عقد غیابی

صدای خدا حافظی شون به گوشم رسید . سریع بلند شدم ورفتم تو تخت و خودمو به خواب زدم می دونستم الان بابا بیاد اتاقم !بله درست حدس زدم . صداشو پشت سرم شنیدم ـ فکر نکن نفهمیدم خودتو به خواب زدی ،این موضوع جدیه پس لج نکن واز خر شیطون بیا پایین، ما حرفامون و زدیم .پس تو و تیـام باید باهم ازدواج کنید .همین و بس... حرفهاش تمام شد و از اتاق بیرون رفت و من با یه دنیا نا امید و تحمیل تنها موندم ! با بغض نشستم دستهامو جلوی دهنم گرفتم .وای راست راستی جدی شد

این ینعی بدبختی محض ...تا صبح از نگرانی و دلشوره این ورو اونور غلط زدم .می دونستم بابا حرفی بزنه پاش می مونه حتما بحث تجارته بیچاره من ! دم صبح خوابم برد ...با صدای خاله طاهره بیدار شدم ـ دخترم پاشو مگه ساعت یازده کلاس نداری ؟ چشمهامو به زور باز کردم.کمی ماساژ دادم ـ بیدار شدم خاله کم صدام کن ـ باشه دخترم ساعت ده صبحانه آماده است زودتر بیا با بی حالی تمام از تخت پایین آمدم بعداز شستن صورتم مانتو قهوه ای رنگ با مقنعه ی سورمه ایی و شلوار جین سورمه ایی پوشیم حال آرایش نداشتم کیفمو آماده کردم و از اتاق بیرون زدم

فکرم مشغول حرف بابا بود .با ناامیدی تمام از پله ها پایین رفتم ـ خاله من دارم می رم مامان از آشپز خونه بیرون آمد . ـ دخترم بدون صبحانه نرو ضعف می کنی با همون اخمی که از دیشب روی پیشونیم نقش بسته بود جواب دادم ـ میل ندارم خداحافظ منتظر جواب نموندم از خونه بیرون زدم .خوب می دونستم بابا پای حرفش هست بخصوص اگر پای منافعش در میان باشه ، حتما یه شراکت جدید با آقای مهدوی داره ونفع زیادی می بره که اینجور منو پیش کش می کنه ماشینو از پارکینگ بیرون بردم و به سمت دانشگاه حرکت کردم

با کلافگی رانندگی می کردم چند بار نزدیک بود بزنم به ماشین جلویی اصلا حال نداشتم .به دانشگاه که رسیدم ماشین و کج پارک کردم ، رفتم کلاس صدای النا رو از پشت سرم شنیدم ـ هی دختر صبر کن نیکا؟ نیکا با توام ها ؟ ایستادم نفس نفس می زدم دستش و روی قلبش گذاشت ـ وای از نفس افتادم مُردم از بس دنبالت دویدم ...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

3 دیدگاه

  • Avatar
    زهرا
    9 مهر 1402 - 07:53

    واقعا رمان ضعیفی بود…‌اصلا خوب نبود.

  • Avatar
    نازنین
    3 مهر 1402 - 16:18

    جلد دومش رو کی میزارین

  • Avatar
    م
    13 بهمن 1398 - 17:31

    مسخرس از پارت چهارم به بعد قفله و بازشون نمیکنه