رمان غروب خورشید پرنیا اسد
رمان غروب خورشید پرنیا اسد رمان غروب خورشید پرنیا اسد

رمان غروب خورشید پرنیا اسد

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان غروب خورشید
نویسنده
پرنیا اسد
ژانر
عاشقانه
ملیت
ایرانی
ویراستار
سایت رمان بوک
تعداد صفحه
309 صفحه
دسته بندی
اگر نویسنده یا مالک 'رمان غروب خورشید پرنیا اسد' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

رمان غروب خورشید

رمان غروب خورشید

دانلود رمان غروب خورشید اثر پرنیا اسد به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

این رمان درباره دختری هست به نام خورشید.. خورشید تن به ازدواجی میده که نمیدونه چه مسیر هایی جز عشق در اون قرار داره.. زندگیش از عشق شروع میشه..عشقی که شعله آن دیگران را می سوزاند.. اما کم کم پای عاشق های دیگه به زندگیشون باز میشه و زندگی خورشید رو زیر بار تهدید و اذیت قرار می دهند.. فکرمی کنید دلیل این ها عشق است؟؟ برای مقابله با این همه مشکلات با ساخته دست دیگران سخت است. گاهی انسان نیاز به کمک ویا همدردی دارد، اما…خورشید از این همه چیز محروم ماند و به تنهایی با کوله باری از غم وغصه و عشق نافرجام به دنبال راهی برای حل این مشکلات است...

خلاصه رمان غروب خورشید

صبح با صداي زنگ گوشيم از خواب بيدار شدم..همونطور خواب آلود جواب دادم: بله ... مهسا-بله مارو هان..کجايي؟ ربع ساعت ديگه کلاس شروع ميشه. با اين حقيقي اخمو داريم... سر کلاس راهت نميده..بدووو. حالا يه امروزي ماشين نياوردم بايد به غلط کردم بيوفتم... من-اه چقدر حرف ميزني بابا. باشه صبرکن اومدم.. و تلفنو قطع کردم. يه نگاه به ساعت انداختم ساعت 10 ربع کم بود. واااي خدا الان کلاس شروع ميشه..زود از تخت اومدم پايين ورفتم دستشويي و دست و صورتمو شستم وآماده شدم. سريع از اتاق اومدم بيرون و رفتم سمت کفش هام.

همونطور که بند کفشام رو مي بستم صداي مامان به گوش رسيد... مامان-خورشيد کجا؟ بيا صبحانه بخور برو... من-واي مامان ديرم شده تو دانشگاه يه چيزي ميخورم.. و زود از خونه زدم بيرون و سوار تاکسي شدم (راستي من32سالمه و توي رشته پرستاري درس ميخونم) راننده که يه پير مرد بود و مثل لاک پشت رانندگي ميکرد رو بهش گفتم-آقاي محترم من ديرم شده يکم سريعتر بريد... راننده-دخترجون از اين تندتر؟ صبرکن الان ميرسيم...

سرمو به پشتي تکيه دادم وحرفي نزدم. حدود بيست دقيقه اي رسيدم. زود کرايه رو حساب کردم ورفتم داخل..وقتي وارد کلاس شدم استاد سرکلاس بود..اوه اوه چقدر اين يارو اخمو هست.. سرمو انداختم زير و گفتم -ببخشيد استاد خواب موندم ... استاد حقيقي-خانم قاسمي شما هميشه خواب مي مونيد. يکم زودتر بلندشين خب... زير لب چشمي گفتم...استاد با دست اشاره کرد و راه افتادم سمت بچه ها. آخر کلاس نشسته بودن..بينشون نشستم...

دیدگاه کاربران

اشتراک در
اطلاع از
guest
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
پانیذ
پانیذ
2 سال قبل

عالیییییییی بود