رمان فصل نارنجی پریسا غفاری
رمان فصل نارنجی پریسا غفاری رمان فصل نارنجی پریسا غفاری

رمان فصل نارنجی پریسا غفاری

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان فصل نارنجی
نویسنده
پریسا غفاری
ژانر
عاشقانه , اجتماعی , جنایی
ملیت
ایرانی
ویراستار
سایت رمان بوک
تعداد صفحه
413 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان فصل نارنجی پریسا غفاری' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان فصل نارنجی اثر پریسا غفاری به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون نسخه کامل با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

داستان زندگی دختری که به او تهمت می‌زنند به شوهر خاله خود (آرمان) علاقه دارد، بنا به دلایلی ترنج در یک مهمانی با آرمان همراه می‌شود و همان شب آرمان توسط پسری که دیوانه وار ترنج را دوست دارد کشته می‌شود، آرمان هم برادری دارد به اسم (آیین) که برای مراسم برادرش به ایران آمده، خونواده‌ی ترنج هم به این دلیل که فکر می‌کنند او به خاله اش خیانت کرده و همچنین در قتل آرمان مقصر بوده است طردش می‌کنند، آیین هم تصمیم می‌گیرد ...

خلاصه رمان فصل نارنجی

دستم به سمت گوشی ام رفت. _تو نمی‌خوای بیای این ترم آخری؟... لحن طلبکار سولماز هوشیارم کرد. میان تخت فرفوژه و بی رنگ و رویم صاف نشستم. _با توام... یه هفته ست قید دانشگاهو زدی! با صدایی خواب آلود گفتم: حوصله ندارم. _اینجوری می‌خواستی خودتو واسه ارشد آماده کنی؟ حالم خوب نبود؛ درست مثل روزهای گذشته شماتت و سرزنش آخرین چیزی بود که می‌توانستم بخواهم ثانیه ای طول کشید تا بفههم بر خلاف تصورم داشتن دوستی به این

اندازه نزدیک آن هم در یک دانشگاه هرچند در مقطع بالاتر چیزی نیست که آرامم کند. سولماز دیگر هم پیاله و رفیقم نبود زنی بود که شاهد تلخ ترین ترس زندگی ام بود؛ زنی که برحسب تصادف زبان خوشی هم نداشت که آن هم بر حسب تصادف نتیجه مادری از جنس خودش و صد البته همسری عیاش و بی قید بود، همسری که بیشتر شریک تجاری پدر بساز بفروشش بود تا شریک او... همسری که تحصیلات عالیه آن هم در مقطع دکتری ارزنی به شعورش اضافه نکرده بود...

طول کشید تا زبانم بچرخد و بخواهم بگویم از زندگی ام هر چند موقتی بیرون برو و هر بار با وجودت با سرزنشت، مثل چراغ قوهای آن صحنهٔ هولناک را روشن نکن. -سولماز یه مدت می‌خوام خودم باشم... یه مدت کوتاه... حالم خوب نیست... طول کشید تا او هم منظورم را تمام و کمال دریابد. -می‌فهمم....فقط خریت نکنی... فقط به خودت لطمه نزنی... خودتم میدونی آرمان هم مثل شوهر تحفه من اینقدر لنگ می‌زد که دیر یا زود افسونو ول می‌کرد. می‌دانستم؟...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

5 دیدگاه

  • Avatar
    سولمازه تو داستان
    24 مهر 1402 - 22:05

    غلط املایی و تلفیق زبان محاوره و ادبی به شدت توی این رمان دیده میشد. نبود درست علایم نگارشی برای بهتر رسوندن مفهوم و… درکل پیشنهادی در این رمان نمیبینم که بخوام به مخاطب دارای عقل و شعور پیشکش کنم. کلمات قلمبه سلبمه وسط یه جملۀ نامفهومترش کرده بود و… به هرحال انتخابش با خودتون. یاحق!

  • Avatar
    نفیسه
    6 فروردین 1402 - 18:39

    رمان فوق العاده جذابی بود

  • Avatar
    Maria
    7 مهر 1400 - 12:38

    خیلی خوب بود.

  • Avatar
    عاطفه
    9 تیر 1400 - 20:22

    رمان فوق العاده جذاب با قلم توانمند. پیشنهاد میکنم این رمان رو بخونید و لذت ببرید

  • Avatar
    ستاره
    29 اردیبهشت 1399 - 22:35

    رمان های خانم غفاری همه خیلی قشنگن زیبا می نویسن،معقولانه و خیلی زیبا و غیر ملموس شخصیت زن رو قدرتمند نشون میدن و شاید بهتر بگم شخصیت زن تو رمان هاشون پررنگ و با حاشیه ای مقتدرانه هست
    ممنونم ازشون و منتظر رمان های قشنگ ترشون میمونم