رمان اجتماعیرمان عاشقانه

رمان پاییز آغاز زندگیست

دانلود رمان پاییز آغاز زندگیست اثر بهناز کاظمی

رمان پاییز آغاز زندگیست
رمان پاییز آغاز زندگیست

دانلود رمان پاییز آغاز زندگیست اثر بهناز کاظمی با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش جدید و لینک مستقیم

داستان این رمان درمورد دختری است از جنس محبت ، محبتی که هرگز پوششی از منت را بر خود ندیده است ، دختری که مادر به دنیا آمده است و مادرانه می بارد برای تک تک انسان های زندگی اش ، دختری که دل به محبت خداوندش سپرده و دست در دست او با قدرت قدم بر می دارد و با لبخند پر نورش دنیای تاریک تنهایی اطرافیانش را روشن می کند و وجودش همچون سر پناهی برای همه است اما، همیشه امایی هست ، زندگی همیشه بر یک حال نمی ماند ، دست روزگار تیرگی هایی برای این دختر می آورد ، او با این تیرگی ها چه می کند …

خلاصه رمان پاییز آغاز زندگیست

با خودکاری در دستش دائم به میز ضربه می زد و هر از گاهی آهی می کشید . عاطفه به آرامی از پشت به او نزدیک شد و گفت : احوال خانوم دکتر . با شنیدن ناگهانی صدایش از جا پرید و هینی گفت . چپ چپ به او نگاه کرد که در حال خندیدن بود: قشنگ مریضی تو عاطفه به خدا ! عاطفه خنده اش را خورد و گفت : خب وقتی اینقدر شیرین رفتی تو فکر و تو حال خودت نیستی کرمای من فعال میشن برای ترسوندنت دیگه !

و باز هم خندید.نگار دیگر چیزی نگفت که عاطفه با دست به پشت او زد و گفت : نگار تو رو خدا اینجوری نباش دیگه ! ناسالمتی شب خواستگاریته ! در حالیکه دستش را زیر چانه می زد گفت : مگه اولین باره که خواستگار میاد ؟ عاطفه : باز این پز خواستگاراشو داد ! نگار نچی کرد که عاطفه دستانش را به عالمت تسلیم باال برد: خیله خب بابا بداخالق . باالخره امشب فرق می کنه دیگه ! پسر رفیق گرمابه گلستان باباته ناسالمتی !

نگار نگاهش کرد و گفت : همینش ترسناکه دیگه ! قضیه خیلی جدیه ! عاطفه : آخه قربونت برم چیش ترسناکه ؟! تهش میگی نه دیگه ! نگار پوزخندی زد : فکر کردی نه گفتن آسونه ؟! خودت که گفتی رفیق گرمابه گلستان بابامه ! تو که می دونی من چه آدم بزدلیم . این دختره هم که انگار نه انگار دو ماهه غیبش زده نه گوشیش روشن میشه نه یه خبری میده که کجاست …


اطلاعات رمان پاییز آغاز زندگیست

نام رمان : پاییز آغاز زندگیست
نویسنده رمان : بهناز کاظمی
ژانر رمان : عاشقانه , اجتماعی
سطح رمان : متوسط
ویراستاران : تیم رمان بوک
تعداد صفحه : 313
اگر شما نویسنده این رمان هستید، میتوانید درخواست حذف ارسال کنید
با عضویت در کانال تلگرام آخرین رمان ها را سریع دریافت کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن