کتاب رمان قطار نیمه شب امیر عشیری
کتاب رمان قطار نیمه شب امیر عشیری کتاب رمان قطار نیمه شب امیر عشیری

کتاب رمان قطار نیمه شب امیر عشیری

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
کتاب قطار نیمه شب
نویسنده
امیر عشیری
ژانر
ماجراجویی
ملیت
ایرانی
ویراستار
سایت رمان بوک
تعداد صفحه
270 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'کتاب رمان قطار نیمه شب امیر عشیری' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

کتاب رمان قطار نیمه شب

کتاب رمان قطار نیمه شب

دانلود کتاب رمان قطار نیمه شب اثر امیر عشیری به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون نسخه کامل با ویرایش و لینک مستقیم رایگان

داستان فردیست به نام رامین . رامین که عضو سازمان جاسوسی فرانسه است در اوج دشمنی شوروی و غرب و در دوره جنگ سرد، مامور می‌شود تا یک جاسوس دوجانبه به نام کنسانتین را بیابد. این جاسوس روسی به سازمان جاسوسی فرانسه متمایل شده و قرار است در ازای دادن اطلاعاتی به این سازمان، پناهندگی فرانسه را دریافت کند. اما سقوط هواپیمای حامل او در دریای مدیترانه، اوضاع را هم برای سازمان جاسوسی شوروی (کا.گ.ب) و هم برای سازمان جاسوسی فرانسه پیچیده می کند.

خلاصه کتاب رمان قطار نیمه شب

دقایقی پس از آنکه "شارل کلود" و همسرش مرا با اتومبیل خود به ایستگاه راه آهن "آوینیون" رساندند، قطار سریع السیر مارسی - پاریس وارد ایستگاه شد. توقف قطار دراین شهر که قدمت تاریخی دارد، فقط ده دقیقه بود. من از شارل و همسرش به خاطر مهمان نوازی شان طی اقامت سه روزه ام در خانه آنها تشکر و خداحافظی کردم و سوار قطار شدم. کوپه های اول تا چهارم واگنی که من داخل آن شده بودم مملو از مسافر بود. تنها در کوپه سوم جا برای یک نفر وجود داشت.

از آنجا که ساعت از نیمه شب گذشته بود و مسافران این چند کوپه به خواب رفته بودند، ترجیح دادم به جستجوی خود که ضمنا برای مسافران دیکر کوپه ها مزاحمتی ایجاد نشود، ادامه دهم. در کوپه پنجم فقط دو مسافر وجود داشت. یک زن و مرد نسبتا مسن که به نظر می آمد آنها زن و شوهرند. زن سر بر شانه مرد گذاشته و به خواب رفته بود. مرد همینکه مرا در پشت در کوپه دید، به من فرصت نداد که با زدن چند ضربه به شیشه در کوپه از او برای ورود به آنجا اجازه بگیرم.

با حرکت دادن دست راستش به من فهماند که می توانم در آن کوپه همسفر آنها باشم. در کوپه را گشودم و با گفتن شب بخیر داخل شدم و از او تشکر کردم، کیف دستیم را روی صندلی در کنار پنجره و ساک نسبتا بزرگی که با خود داشتم بالای سرم گذاشتم. به حرکت قطار چند دقیقه ای مانده بود. شیشه پنجره را پایین کشیدم. شارل و همسرش که روی سکوی مسافری ایستاده بودند، خودشان را به مقابل کوپه من رساندند.

دیدگاه کاربران

اشتراک در
اطلاع از
guest
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها