رمان ارباب سالار
رمان ارباب سالار رمان ارباب سالار

رمان ارباب سالار

دانلود با لینک مستقیم 21 3
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان ارباب سالار
نویسنده
Leily
ژانر
عاشقانه
ملیت
ایرانی
ویراستار
تیم سایت رمان بوک
تعداد صفحه
839 صفحه
دسته بندی
اگر نویسنده یا مالک 'رمان ارباب سالار' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

رمان ارباب سالار

دانلود رمان ارباب سالار اثر leily به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون  نسخه کامل ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

داستان یک دختره ، دختری که همیشه تنها بوده همانند رمانهای دیگر ، دختر قصه نه نازپرورده است نه سوگلی و با داشتن پدر هیچ وقت مهر پدری نداشته همیشه له شده و همین له شدناش هیچ غروری رو برای اون باقی نزاشته ، دختر قصه مغرور نیست اتفاقا خیلی هم مهربونه ، حتی برای اونایی که بهش بد کردن ، اما پسر قص تا دلت بخواد غرور داره ، خودخواهه و از خود راضی ، بالاخره کم کسی نیست که ارباب سالار ...

خلاصه رمان ارباب سالار

ازت بدم میاد دکتر ... دکتر خندید و گفت: یه دو روز بیهوش بودی به کل همه چیز رو یادت رفته عزیزم اونی که زدتت ارباب بوده نه من که از من بدت میاد ... برو بیرون ... دکتر: چی؟ داد زدم بهت میگم برو بیرون ... که یکی درو باز کرد و با شتاب اومد تو اتاق ... زهرا بود زهرا نگاهم کرد و با گریه اومد کنارم نشست و خواست بغلم کنه که دکتر گفت:

نه بغلش نکن زهرا دستم رو گرفت زهرا: تلهی فدات بشم دردت به جونم خدا رو شکر بهوش اومدی فکر کردم که دیگه بهوش نمیای دکتر: وای بابا تو بازم شروع کردی گریه کردن؟!! بسه دیگه ببین حالش خوبه زهرا بگو این بره بیرون ... زهرا با تعجب گفت زهرا: نمیشه که گلم چرا بره دکتره ها بهت میگم بهش بگو بره بیرون یادت رفته همین مرده بود که باعث شد این بلاها سرم بیاد

دکتر: من؟!!! به من چه؟؟ زهرا: از قصد که حرفی نزد سوگل خواستم چیزی بگم که بی بی اومد تو اتاق بی بی: خدا رو شکر که بالاخره بهوش اومدی الهی مادر به قربونت بره اومد کنارم نشست از پیشونیم ب*و*سید بی بی همه جام درد میکنه ... بی بی با بغض گفت بی بی: میدونم، میدونم عزیزم خیلی کتک خوردی

دکتر: اگه پماد و که دادم رو سر وقت بزنی و قرصتو بخوری تا یه هفته دیگه حداقل دردت میوفته با نفرت نگاهش کردم که این دفعه حساب کار دستش اومد و از جاش بلند شد و رفت بیرون... زهرا هم رفت برای بدرقش سه روز از به هوش اومدنم گذشته، بی بی و زهرا عین پروانه دورم میچرخن. تو این سه روز اصلا از .جام بلند نشدم، یعنی نمیتونستم که بلند شم ...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

7 دیدگاه

  • Avatar
    شیما
    14 آبان 1404 - 23:04

    قشنگ بود ولی دور از واقعیت یکم هم احتیاج به قلم قوی تری داره

  • Avatar
    Sara
    2 آبان 1404 - 10:04

    چطور میتوانم دانلود کنم

  • Avatar
    مریمی
    20 مهر 1404 - 00:06

    عالی بود ولی یکم دور از واقعیت جامعه
    ارباب و رعیت

  • Avatar
    Fatima
    9 تیر 1402 - 09:10

    خیلی عالی بود تو کمتر از ۲۴ ساعت کلشو خوندم ازبس داستان جذابی داشت

  • Avatar
    فاطمه
    2 دی 1401 - 21:41

    خیلی زیبا بود و عالی

  • Avatar
    ریواس
    24 مهر 1401 - 14:35

    عالی بود👌

  • Avatar
    راحله
    1 اسفند 1400 - 20:56

    قلم روان و پردازش خوبی داشت در کل رمان خوبی بود