رمان عبور از غبار زاهده بیانی (نیلا)
رمان عبور از غبار زاهده بیانی (نیلا) رمان عبور از غبار زاهده بیانی (نیلا)

رمان عبور از غبار زاهده بیانی (نیلا)

دانلود با لینک مستقیم 4 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان عبور از غبار
نویسنده
زاهده بیانی (نیلا)
ژانر
اجتماعی، معمایی، عاشقانه
ملیت
ایرانی
ویراستار
سایت رمان بوک
تعداد صفحه
2894 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان عبور از غبار زاهده بیانی (نیلا)' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

رمان عبور از غبار

رمان عبور از غبار

دانلود رمان عبور از غبار از زاهده بیانی (نیلا) به صورت فایل PDF (پی دی اف) قابل اجرا در موبایل (اندروید و آیفون) و لپ تاب (pc) با لینک مستقیم بدون کات رایگان

در عبور از غبار می خوانیم: گاهی اوقات چیزی را از دست می دهیم که همیشه کنارمان بوده و گاهی هم ساده خودمان را درگیر چیزهایی می کنیم که اصلا ارزشش را ندارد و بود و نبودشان در زندگی به چشم نمی آید، و چه خوب است که قبل از نابود شدنمان توی گرداب زندگی بفهمیم که چی را گم می کنیم و در عوض چه را به دست می آوریم ...

خلاصه رمان عبور از غبار

همه چیز دقیقاً از چندماه پیش شروع شد ... زمانی که فکر می‌کردم خوشبخت‌تر از من توی دنیا وجود نداره ... درست همون لحظه‌هایی که فکر و ذکرم شده بود یه زندگی خوب و بی دغدغه ، زمانی که برای آخرین بار مثل یه دستمال مچاله شده متعفن دور انداخته شدم و از زندگی ساقط ... اون جا بود که فهمیدم چقدر بدبختم

دستمو روی شقیقه‌ام می ذارم و چشمام می‌بیندم و با نفرت با خودم میگم : ازت متنفرم هومن ... متنفر... لعنت به تو اشک توی چشمام حلقه می زنه و می خواد که سرازیر بشه اما با باز شدن در اسانسور و کشیدن یه نفس عمیق مهارش می‌کنم . چند ماه پیش برای فرار از رو در رو شدن با بلای جون و روحم،  به هزار جون کندن خودمو منتقل کرده بودم به بخش اورژانس که هم سرم شلوغ با شه هم نتونم به گذ شته‌ام فکر کنم

اما انگار نمی‌شد ... همه چیز منو یاد اون می نداخت . مقابل در ایستادم و چندین بار به صورتم دست کشیدم و با یه نفس عمیق دیگه ، ضربه‌ای به در زدم و از اون جایی  که در نیمه باز بود  به ارومی درو باز کردم و با دیدن دکتر تقوی سلامی دادم و پرسیدم : سلام دکتر... پایین گفتن که با من کار دارید؟ به موهای جو گندمی و صورت اصلاح شده‌اش لحظه‌ای خیره شدم که با لبخند گفت :

بله بفرمایید تو آب دهنمو قورت دادم و وارد شدم و درو کمی بستم و خواستم به سمت مبلی که از اول بهش اشاره کرده بود برم که باز دکتر موحدو دیدم که خیلی ریلکس و در حالی که یکی از پاهاشو روی اون یکی انداخته بود روی مبل نشسته بود به من نگاه می‌کرد . با ترس و نگرانی از موقعیت به وجود اومده پایین به اونم با لرز سلامی دادم که یهو یاد لکه روی لباسم افتادم

افتضاح بود.. بدجور خودنمایی می‌کرد.. آبرو دیگه برام نمونده بود پس زودی برای دیده نشدنش روی مبل نشستم که نگاه خیره اشو ازم گرفت و به دکتر تقوی چشم دوخت ... من هم نگاهم به دکتر تقوی ثابت موند که شروع کرد : چند ماهه که تو بخش اورژانسی؟ زیر چشمی نگاهی به دکتر موحد انداختم و با نگرانی گفتم :

ماه ... راضی هستی؟ نمی دونم چرا فکر می‌کردم این سوالا همش مربوط به موحد می‌شد که قبل از جواب دادن هی زیر چشمی نگاهش می‌کردم: -بله ... راضی هستم یهو این فکر که از شیرین کاری پایینم برای تقوی خبری آورده باشه بی اراده گفتم : من فقط می‌خواستم جونشو نجات بدم ... دکتر تقوی ابروهاشو بالا داد و سوالی بهم خیره شد اینبار سرمو چرخوندم طرف دکتر موحد و با گلگی رو به تقوی گفتم : خطایی از من سر زده ...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

19 دیدگاه

  • Avatar
    Shivana
    15 آبان 1404 - 13:42

    خدایی رمان خوبی بود من اصلا عادت به خوندن کتابهای طولانی بالاخص رمان نتی ندارم ولی از یک خط این نمی‌تونستم بگذرم بسکه نویسنده قشنگ تورو همراه خودش پیش میبرد

    اسپویل❌فقط اینکه دلم برای یوسف خیلی سوخت و معتقدم آوا خیلی خوش شانس بود چه از نظر یوسف چه از نظر موحد،دختریکه کلا یکروزم عزا داری برای یوسف بینوا نکرد که بره سرخاکش یا هرچی اون سه روزم که کلا خواب بود و ازهمه جا بی‌خبر راحت😂
    واقعا موحد چجور اینقدر عاشق آوا شده بود ؟دختری که به شدت تو هرچیزی حتی قیافه ساده بود، فقط یکم غرور و کم حرفی داشت برای جذابیت بنظرم همین 🤧❌

    ولی خیلی داستان گیرایی داشت واقعا عشق کردم درحدیکه چند روز بعد تموم شدنش
    مجدد نشستم یک فصل یا یک بخشهایی رو خوندم که قشنگ داستان ثبت بشه تو ذهنم واقعا پیشنهادش میکنم
    تا الان بین رمانهای نتی اسطوره اول بود ولی این کجا و اسطوره کجا خودشون ده پله فاصله دارن👌

  • Avatar
    delovan
    3 فروردین 1403 - 14:25

    اگر در احوالات این کتاب کتابی میشناسید یعنی همین طوری بیمارستانی باشه و این قدر پخته نوشته شده باشه حتما معرفی کنید.

  • Avatar
    زینا
    30 بهمن 1402 - 06:42

    نخونید نخونید نخونید، رمانی که به معنا واقعی وقتتون رو تلف میکنید برای خوندنش ، نمی دونم چرا این همه تعریف ازش شده بود رمان ۲۶۰۰ صفحه ای که حداقل ۱۵۰۰ صفحه اش الکی بود داستانی که انگار خود نویسنده هم توش بلاتکلیف بود چجوری به پایان برسونه بیشتر از ۲۰۰ رمان خوندم و کتاب خوب بد رو بخوبی می تونم توصیه کنم این کتاب واقعا وقتتون رو هدر میده عبور از قبار یکی از ضعیف ترین کتاب های بود که خوندم هرچی تعریف از این کتاب رو شنیدید فراموش کنید چون بی شک واسه نوجوون هاس ،
    کتاب های مثه
    تشریفات
    نمک گیر
    پنجره جنوبی
    بخونید
    وقتی خوندید تفاوتش رو می‌فهمید اینکه صفحه صفحه کتاب رو با اشتیاق بخونید
    نه اینکه ۱۵۰۰ صفحه رو فقط تند تند بزنی جلو که کل کل های بی محتوا کتاب رو رد کنی تا ب یه موضوع جدی برسی
    نخونید
    نخونید
    نخونید این کتاب عبور از غبار رو
    البته اگه نوجوون هستید بخونید شاید برای شما جذاب باشه

    • Avatar
      delovan
      13 اسفند 1402 - 22:03

      به نظرم شما دیگه کتاب نخون
      الان افتخارت اینه که 200 تا رمان خوندی و به این خاطر به خودت جرات میدی یه قلمه پخته رو زیره سوال ببری؟!!!
      اصن در جایگاهی نیستی که بخوا این کتاب یا هر کتاب دیگه ای رو نقد کنی عزیزم اونم فقط به حساب اینکه 200 تا چرت و پرت تلگرامی رو خوندی!
      اگرم این کتاب خوب نباشه تو کسی نیستی که بتونی بی دلیل و منطق به حساب اینکه منت سرمون گذاشتی و چند تا کتاب خوندی همچین حرفی بزنی!!!
      و در کمال تعجب متاب هایی که معرفی کردی بد نیس😂

  • Avatar
    Mona
    29 شهریور 1402 - 12:37

    قشنگ‌ بود ، فقط به کسانی که درام دوست دارن
    پیشنهاد میکنم 🙂

  • Avatar
    Reza mohseni
    11 اردیبهشت 1402 - 21:24

    خیلی قشتگه،به شدت پیشنهادی

  • Avatar
    راز
    29 اسفند 1401 - 13:44

    رمان خیلی قشنگی بود
    بعضی از جاهای رمان دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار تا فکر میکردی همه چی آروم شده یه مشکل بزرگتر پیش میومد رمانی بود که از اول تا آخرش هیجان انگیز بود خیلی کشدار شده بود 😪بعضی جاهاش با خودم میگفتم خداکنه نویسنده دلش برا آوا و امیرحسین بسوزه و کوتاه بیاد ولی وقتی نگاه به تعدادِ صفحات باقی مونده میکردم میفهمیدم که خیال باطلی دارم 😤 فقط دلم میخواست مقصر اصلی یکی دیگه بود غیرِ قابلِ حدس بودنِ اینکه مقصرِ اصلیِ اتفاقات کی هست خوب بودو هیجان انگیز ولی برام جالب نیومد
    ولی درکل رمان خوبی بود وشخصیتهاش رو خیلی دوست داشتم و اینکه باید برم پیش چشم پزشک 🤓خوندنش وقت زیادی برد کور شدم 😄

  • Avatar
    Helma2019
    26 بهمن 1401 - 00:03

    نویسنده قلم گیرایی دارند و هردو کاری که ازشون در رمان بوک منتشر شده واقعا عالی هستن و ارزش خواندن دارند

  • Avatar
    زهرا
    26 دی 1401 - 21:23

    خیلی قشنگ بود ممنون از نویسنده عزیزم

  • Avatar
    mo-mo
    22 آبان 1401 - 17:39

    خیلی رمان قشنگی بود دوستش داشتم سره یوسف خیلی گریه کردم دلم سوخت اما خوب بود♥️

  • Avatar
    مینا
    5 تیر 1401 - 03:51

    خیلی خیلی قشنگه هم این هم موج نهم از نیلا

  • Avatar
    هاجر
    22 خرداد 1401 - 22:18

    یکی از بهترین رمان‌هایی که تا بحال خوندم ، شاید بالغ بر چهار بار خوندم بی نظیره

  • Avatar
    الهام
    15 خرداد 1401 - 23:25

    خیلی خیلی زیبا بود

  • Avatar
    مزگان
    13 خرداد 1401 - 03:12

    خیلی قشنگ و زیبا بود

  • Avatar
    طلا
    7 خرداد 1401 - 16:43

    عالی بود ممنون از نویسنده محترم

  • Avatar
    A.H
    7 خرداد 1401 - 10:42

    من رمانای زیادی خوندم که خیلیاشون راحت با خوندن چند صفحه اول راحت اخرشو میفهمیدی
    ولی این رمان اصلا واقعا جذاب و غیر قابل پیش بینی بود
    با اینکه تعداد صفحه هاش زیاد بود ولی ۱۰۰ درصد می‌ارزید
    هرچقدر از خوب بودنش بگم کم گفتم
    به بقیه پیشنهاد میکنم حتما این رمان بخونن

    • Avatar
      غزل
      3 تیر 1401 - 21:36

      عااالی بهترین ماشالله به این نویسنده کیف کردم خوندمش♥️

  • Avatar
    Omid
    29 اردیبهشت 1401 - 20:51

    این رمان عالیه.متشکر از رمان بوک

  • Avatar
    طلا
    29 اردیبهشت 1401 - 14:50

    خیلی قشنگه، ممنون از نویسنده محترم

ارسال دیدگاه