رمان هانا پسر تقلبی
رمان هانا پسر تقلبی رمان هانا پسر تقلبی

رمان هانا پسر تقلبی

دانلود با لینک مستقیم 8 2
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان هانا پسر تقلبی
نویسنده
حدیث_R
ژانر
طنز , کل کلی , عاشقانه
ملیت
ایرانی
ویراستار
تیم رمان بوک
تعداد صفحه
1341 صفحه
سایر آثار
اگر نویسنده یا مالک 'رمان هانا پسر تقلبی' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان هانا پسر تقلبی اثر حدیث_R به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

هانی که همراه پدر و مادر در ناز و نعمت زندگی میکند، به یک باره ورق بر میگردد و زمانه سر ناسزگاری میگذارد، هانی والدین خود را از دست میدهد و عمو و پسرعمویش هرکدام به نحوی او را آزار و اذیت می دهند بصورتی که او برای ادامه ی زندگی مجبور است هویت دخترانه ی خود را پنهان و در خشک شویی کار کنند و ...

خلاصه رمان هانا پسر تقلبی

از شدت ضربه چند قدم عقب رفتم که صداي عصبانی کسی بلند شد_مگه کوري ..احمق؟ با اخم به فرد رو ب روم نگاه کردم اء اینکه اون پسر خودخواه تودانشگاهه پسره_چیه ...ادم ندیدي؟؟؟ گند زدي به اتوي لباسم... با ابروي بالا رفته به لباسش نگاه کردم پوزخندي زدم_معلومه اتو داشتی که انقد شق و رق(صاف مثل عصا قورت داده ها( ایستادیا پسره چنگ زد و یقه لباسم رو گرفت و کمی بلند کرد_هی ..بچه سوسول مواظب حرف زدنت باش خداییش ازش ترسیدم ولی من انقد زندگی سخت کشیده بودم که بتونم به راحتی از خودم دفاع کنم

دست بلند کردم گوشش رو گرفتم و پیچوندم که صداش بلند شد _آخ...پسره عوضی ول کن گوشمو کندي تا دستش از دور یقه لباسم باز شد با پام محکم کوبیدم تو شکمش خم شد و روي زمین نشست منم دو پا داشتم شش تا قرض کردم با سرعت نور از اونجا فرار کردم اگه دستش بهم میرسید تیکه بزرگم گوشم بود به شدت نفس نفس میزدم وسط راه ایستادم چند نفس عمیق کشیدم تازه متوجه نبود دوچرخم شدم _آه ،لعنتی..

حالا چیکار کنم نگاهی به پشت سرم انداختم مجبور بودم برگردم و دوچرخه رو بردارم راه اومده رو برگشتم دوچرخه تو کوچه نبود پسره بیشعور حتما دوچرخم برده تو خونه نگاهی به در و دیوار خونه انداختم واس من زیادي بلند نبود با یه حرکت خودم رو به در حیاط آویزون کردم و به داخل حیاط سرك کشیدم کسی نبود سریع بالا دیوار رفتم و آروم خودم پرت کردم توي حیاط نگاه دقیقی به دور تا دور حیاط انداختم ولی خبري از دوچرخه نبود

آروم آروم به سمت وسطاي حیاط رفتم که یه نفر از پشت گردنم گرفت از صداي فوق عصبانیش فهمیدم همون پسره هست_به به میبنیم که یه دزد کوچولو اینجا داریم با اخم برگشتم سمتش _من دزد نیستم فقط اومدم دنبال دوچرخه ام پسر گوشی آیفون از جیبش بیرون کشید_الان ك زنگ زدم به پلیس معلوم میشه با شنیدن اسم پلیس خوف برم داشت ...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

8 دیدگاه

  • Avatar
    نور
    5 آبان 1404 - 08:21

    تقریبا اول رمانم و واقعا خوب نیست… نویسنده انگار تک بعدیه…. وقتی ماهان راز هانارو فهمید و اینهمه نزدیک شد به هانا چرا خبری از اهورا نیست؟!
    بعد دختره باباش عمارت و کارخونه داشته و انگار ثروتمند بودن ولی تا ده سالگی دریا ندیده طعم لازانیا و پیتزا نچشیده…. غیر از اینک یهویی همه پسرا باهم دوست در اومدن و ریختن تو خونه ی ماهان چرا دختره دائم باهاشونه وقتی داره آزار میبینه اصلا منطقی نیس… بعد پاش چاقو خورد پرستار ههم گفت عمیقه بخیه هم خورد چرا به جز یه بار لنگیدن تاثیر دیگه ای نداشته؟!
    این هیچ اولش پسره بهش میگه دزد خب یه کلام هم تو میگفتی تو هم دزدی دوچرخمو دزدیدی زنگ بزنی پلیس پای خودت گیره… از دختری که ده ساله تنها بوده ادم انتظار پپه بودن رو نداره…
    طرف روش یه پارچ آب یخ ریخته بعد دخره که اگه خیس بشه لباس بهش میچسبه ول کرد رفت صبحانه درست کنه

  • Avatar
    black girl
    27 مرداد 1402 - 03:16

    خیلی خفن و متفاوت بود
    فقط انتظار داشتم آخرش بهتر تمومش کنه کاش با مهرداد اوکی میشد ماهان خیلی غیر منتظره بود

  • Avatar
    tameshk
    22 تیر 1402 - 02:00

    ضعیف بود . اول خوب شروع میشه. ولی قابل خوندن نیست

    • Avatar
      BTS
      15 مرداد 1402 - 18:00

      چرا؟؟

  • Avatar
    باقری
    1 اردیبهشت 1402 - 01:08

    اصلا خوب نبود و ارزش وقت گذاشتن نداشت

    • Avatar
      BTS
      15 مرداد 1402 - 18:01

      من تازه شروع کردم چرا بده

  • Avatar
    سارا
    1 اسفند 1401 - 19:48

    عالی بود واقعا ارزش خوندن داشت دستتون درد نکنه عالیییییی۲۰

  • Avatar
    sanaz
    10 شهریور 1400 - 18:37

    این رمان محشره. با اینکه رمان با این سبک خیلی خوندم ولی این یکی یه چیز دیگه بود.