رمان روح
رمان روح رمان روح

رمان روح

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان روح
نویسنده
یسنا
ژانر
تخیلی، فانتزی، طنز
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
12 صفحه
سایر آثار
اگر نویسنده یا مالک 'رمان روح' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان روح اثر یسنا (نویسنده اختصاصی انجمن رمانبوک) به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

دیگر آخر خط است؛ روحی که فکر می‌کردی افسانه است، از تو جدا خواهد شد و تو را با تصورات ماورایی‌ات تنها خواهد گذاشت. دیگر آخر خط است... تو در این اجتماع، بدجور گول خوردی و حالا، دیگر وقت جبران نیست. مردم، به فکر تو نبودند. حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ و نه! باید بگویم، انا الله و انا الیه راجعون ...

خلاصه رمان روح

جناب عزرائیل را تا به حال ندیده بودم. گفته بود که امروز می آید. در را باز کردم مردی با ابهت و با پیراهنی سرمه ای و ریش هایی که کمی بلند بود پشت در ایستاده بود. گفتم: از دیدنت خوشبختم. مرد اخم کرد: من رانندشونم سریع سوار ماشین شید. با ترس چمدانم را در دست گرفتم. راننده داد زد: چمدون واسه چیته؟ سوار شو کار داریم. درحالی که با ترس سوار ماشینش می‌شدم، گفتم: اگه خودش نیست... من رو کجا میبرید؟ جواب نداد. سریع سوار ماشین شاسی بلند سیاه شدم. دوباره گفتم:

ماشین خودشونه؟ با غضب گفت: انتظار نداری که فرشته ارشد هفت آسمون پراید و دوچرخه سوار شه؟ آدما واقعا عجيبن. -روح... من هنوز تبدیل به یه آدم نشدم. انگار می‌دانست منظورم چیست چون با تاسف سر تکان داد. پوزخند زدم. یک دفعه ماشین ترمز گرفت و راننده گفت: پیاده شو. من راهو بلد نیستم. توی پیشانی اش کوبید: تو روحی؟ تو چی هستی دقیقا؟ حتی شبیه خودتم نیستی. چشماتو ببند جسمتو تصور كن. تمام. برای اینکه حرص نخورد همین کار را کردم. چشم هایم را بستم و سعی کردم

تصور کنم. یک دفعه حس کردم روی زمین افتادم و چون روح بودم درد خاصی حس نکردم. چشم هایم را باز کردم روی زمین نیفتاده بودم. خودم را توی اتاقی تاریک دیدم اتاقی که برایم بوی عطر آشنایی داشت. جلوتر رفتم خودش بود آخرین باری که دقیقا و کاملاً او را ملاقات کردم را یادم هست. صدایی توی گوشم پیچید. - آريحا... سرفه کرد دوباره چشم هایم را بستم نباید اینجا میماندم. نمی‌توانستم چیزی که آدم‌ها حس می‌کنند را حس کنم. من بوی آنجا را حس نمی‌کردم، ولی می‌توانستم تصور کنم که او کجاست ...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

2 دیدگاه

  • Avatar
    JkJk
    1 آبان 1402 - 16:03

    خیلی جالب و متفاوت بود
    کاشکی ادامه داشت 😊

  • Avatar
    سمانه
    3 مهر 1402 - 00:49

    جالب بود به نظرم ادامه داشته باشه قشنگ تر میشه