رمان جادوی کهن (پارسه)
رمان جادوی کهن (پارسه) رمان جادوی کهن (پارسه)

رمان جادوی کهن (پارسه)

دانلود با لینک مستقیم 7 1
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان جادوی کهن (پارسه)
نویسنده
فاطمه هاشمی نسب (نویسندهای انجمن)
ژانر
تاریخی، عاشقانه
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
668 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان جادوی کهن (پارسه)' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

قدمت ایران به پنج هزار سال پیش باز می‌گردد، تئوری‌هایی باب وجود جادو، اهرمن، موجودات جادویی همچون سیمرغ وجود دارد که اگر واقعی باشند، دنیا دگرگون خواهد شد، و اما چطور باید فهمید؟ این رمان دقیقاً قصد دارد این تئوری را برای شما اثبات کند، البته با چاشنی عشق و حقیقت ولی لطفا هیچ‌چیز را باور نکنید؛ زیرا یکهو همه‌چیز تمام می‌شود.

خلاصه رمان جادوی کهن (پارسه)

سعید فریاد کشان لگد پرقدرتی به کوسن جلوی پایش زد، کوسن بیچاره که برای مبل‌های قدیمی ده‌ سال پیش بود، به هوا پرتاب شد و در نهایت آن‌ طرف‌ تر بر زمین افتاد. صدای نعره‌ی سعید در کل خانه پیچید.

‌- یکم به خودت برس زن، همش خودت رو زیر اون چادر کوفتی پنهون کردی. منم دل دارم منم آدمم می‌ خوام زنی که کنارم راه میره دلبر باشه. چیه خودت رو زیر صد تا جُل پنهون کردی؟ مگه قراره بخورنت؟ ها؟ مگه یه نگاه مردا قراره بهت آسیب بزنه؟ بدبخت من به‌ خاطر خودت میگم!

همان‌طور که در سالن خانه‌ی کوچک و قدیمی‌شان راه می‌رفت، دست‌هایش را تکان می‌داد و صدا در گلو انداخته‌ بود، همچون ارکستر گروه سرود می‌ مانست.

‌- آدم کسر شأنش می‌ شه بگه تو زنشی، خب یکم به خودت برس، اون‌ همه پول بی‌صاحاب رو خرج نذری‌ هات نکن، برو چهار تا خرت‌ و‌ پرت آرایشی بخر بلکه آدم رغبت کنه بهت چشم بندازه. همش فکر و ذکرت تعذیه و تغذیه‌ی مردم کوچه بازاره، یکم به فکر زندگیت باش زن!

مریم دختر رضا فاتح، همسر اول سعید سبحانی در سکوت کنار ستون مرکزی خانه ایستاده‌ بود و داشت غم‌زده به حرف‌های خجالت‌آور شوهرش، به کلماتی که از دهانش بی‌رحمانه خارج می‌شد گوش می‌داد. صدها، شاید هم هزاران حرف‌ ناگفته داشت که بگوید، به زبان بی‌ آورد و فریاد بزند که تمام اهل محل بفهمند اما او... با بغض آب دهانش را قورت داد و تنها به حرف‌های وقیحانه‌ی شوهرش گوش سپرد. قلبش می‌لرزید اما حرفی نمی‌زد؛ چیزی نمی‌گفت. می‌دانستم که او می‌شنود. دخترش را می‌گویم، نیل‌ رام سبحانی نوه‌ی آقا رضا و حاج علی سبحانی بود که چشم‌های عسلی‌اش را از پدربزرگ پدری‌ اش به ارث برده‌ بود. عسل نگاهش را از پدر بی‌ غیرتش گرفت و به مادرش داد که ترسیده بود و چیزی نمی‌گفت. پوست گندمی مایل به سفیدش را از مادرش به ارث برده‌ بود. از هر دویشان متنفر بود. نه آن تنفری که در نگاه اول به نظر می‌رسد بلکه متنفر بود که در هنگام دعوا، به هم‌ دیگر رحم نمی‌کردند

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!