رمان فوگان
دانلود رمان فوگان نوشته نویسنده نساء حسنوند pdf بدون سانسور
عنوان اثر: فوگان
پدید آورنده: نساء حسنوند
زبان نگارش: فارسی
سال نخستین انتشار: شهریور 1404
شمارگان صفحات : 2490
معرفی رمان فوگان
برفین دختری یاغی و سرکش که از همون بچگی نافش رو با خلاف و دل و دزدی بریدن و حالا دقیقا چند روز بعد از آزادیش از زندان به خاطر جور کردن پول برای خانوادهش مسئولیت جابه جایی مقدار زیادی مواد مخدر رو قبول و از شانس خوب یا بدش دزد به دزد میزنه و مواد هارو گم میکنه.
حالا اون مونده و یه لشکر آدم قالتاق تر از خودش که تشنهی خونشن تا اینکه.....
خلاصه رمان فوگان
اطرافم نیمهروشن و کمنور بود. هیچچیز جز همان راهرویی که در آن ایستاده بودم وجود نداشت. نفسهای تندم را پشت لبهای بستهام حبس کردم تا صدایشان را بشنوم؛ صدای مهیب کوبیده شدن پاها روی زمین که در حال دور شدن بود… خدایا، نجات پیدا کردم. نفس حبسشدهام را رها کردم و زیر لب زمزمه کردم: «خیلی نوکرم اوسکریم…»
— تو کی هستی؟ اینجا چی میخوای؟
صدای شکرگزاریام هنوز در فضا پیچیده بود که وحشت از این نجوای مردانه در جانم لرزاند. تکانتیزی خوردم و با یک حرکت سریع، ضامن چاقویم را کشیدم و چرخیدم. با یک جهش به سمت قامت بلند مردانهای که پشت سرم سایه انداخته بود رفتم و یقهاش را محکم چسبیدم. آنقدر سریع و ماهرانه، در کسری از ثانیه، او را به زمین زدم و تیغه چاقویم را روی شاهرگش گذاشتم که فرصت هیچ دفاعی نداشته باشد. با لحنی تهدیدآمیز فشار دستم را بیشتر کردم و زمزمه کردم: «هیس… اگه صدارو دربیاری، نفستو میبُرم.»
زانوهایم روی قفسه سینهاش بود و چهره وحشتزده و چشمان گرد شدهاش دقیقاً مقابل صورتم قرار داشت. ماندن در این وضعیت عاقلانه نبود؛ اگر کسی از پشت میرسید؟ نکند تنها نباشد؟
— کسی اینجاست باهات؟ راستشو بگو.
به زمزمه حرف میزدم و صورتش از فشار دستم – یا شاید از خشم – به کبودی میزد. دو برابر من هیکل داشت و چهرهاش مردانه و پرابهت بود. شاید اگر ترس از بریده شدن شاهرگش نبود، دست و پایم را قفل میکرد، ولی حالا… خیره به چشمان عمیق و سیاهش منتظر پاسخش مانده بودم.
— وا کن این دهن صابمُردتو تا جرش ندادم! چرا خفهخون گرفتی؟!
من درگیر استخراج حرف بودم و او در دنیایی دیگر… به خاطر ضعف و از دست دادن خون، مثل همیشه نیرومند نبودم. فکر کردم حواسش پرت است، اما ماجرا برعکس بود که ناگهان از غفلتم استفاده کرد و پهلوی آسیبدیدهام را با پنجههایش محکم فشرد. نالهی دردناکم بیاختیار به هوا برخاست و چشمانم از فرو رفتن انگشتانش در زخم بازم سیاهی رفت. همین ضعف کافی بود تا او از فرصت استفاده کند و با یک لگد محکم مرا به کنج دیوار پرت کند.
— آخخخخ… خداااا…
درد لگدش کم نبود، دردی که در ستون فقرات و کمرم، به خاطر برخورد با دیوار پیچید، هم به آن اضافه شد و من فقط دستم را روی پهلوی خونینم فشار دادم. ناتوان از هرگونه دفاعی، در خود جمع شدم و پلکهایم را به هم فشردم.
— آخ عزیز… مُردم…
در همان حال نزار، فهمیدم چاقو را برداشته و با دو قدم بلند به سمتم آمد. بیاعتنا به وضعیت اسفبارم، یقه و شالم را با هم در مشت گرفت و از زمین بلندم کرد. از لای دندانهایش غرّید:
— تو کی هستی عوضی؟! تو انبار من چه غلطی میکنی؟! اومدی دزدی؟
آنقدر درمانده شده بودم که هیچچیز از آن دختر یاغی و سرکش در من باقی نمانده بود. اگر تحویلم به پلیس میداد، کارم تمام بود. پرونده داشتم. ناچار با التماس گفتم:
— به مرگ عزیزم قسم، من دزد نیستم… آخه کدوم آدمی با این شکم زخمی میاد دزدی تو این خرابه؟!
— که اینجا خرابهس؟! منو احمق فرض کردی؟! معلومه از یه بیپدری آمار گرفتی که در مخفی رو بلد بودی. حالا که تحویلت میدم پلیس، میفهمی کی… دخترهی…
حرفش را ناتمام گذاشت و به جای فحشی که میخواست نثارم کند، کشانکشان مرا به دنبال خود کشید. وقتی راهروی نهچندان بلند و نیمهتاریک به پایان رسید، نور شدید سالنی بزرگ چشمهایم را زد. همه چیز به صورت مرتب روی هم چیده شده بود. به کجا پا گذاشته بودم؟! انبار برنج بود. در حالی که مرا مثل گوسفند ذبحی گرفته بود، دست در جیبش برد و گوشی موبایلش را درآورد و شروع به شماره گرفتن کرد.
— آقا تورو خدا نکن… به چی قسم بخورم که دزد نیستم. چند نفر دنبالم بودن، با چاقو زدنم، در باز بود، منم پریدم تو…
باکس دانلود
دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است
خرید تکی و دانلود 37,000 تومان



دیدگاه کاربران