کتاب مردگان باغ سبز
کتاب مردگان باغ سبز کتاب مردگان باغ سبز

کتاب مردگان باغ سبز

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
کتاب مردگان باغ سبز
نویسنده
محمد رضا بایرامی
ژانر
تاریخی، اجتماعی، دفاع مقدس
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
388 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'کتاب مردگان باغ سبز' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

کتاب مردگان باغ سبز اثر محمدرضا بایرامی دانلود رایگان PDF کتاب با لینک مستقیم

دانلود کتاب مردگان باغ سبز از نویسنده محمدرضا بایرامی

معرفی کتاب مردگان باغ سبز
«مردگان باغ سبز» رمانی تاریخی-اجتماعی است که داستان زندگی سه نسل از یک خانواده را در خود جای داده است. رمان داستان خبرنگاری به نام بالاش را تعریف می‌کند که ابتدا در بازار تبریز دوره‌گرد بوده و در عین حال شعر هم می‌سروده که با شاعر مشهوری آشنا می‌شود. این رمان وقایع مربوط به آذربایجان در دوره محمدرضا پهلوی و مبارزه بین قشون شاه و حزب توده را بر سر مسئله آذربایجان و انتخابات دوره پانزدهم مجلس روایت می‌کند. بالاش که حس خبرنگاری و کنجکاوی‌اش برانگیخته، می‌خواهد از آذربایجان به زنجان و از آنجا به قزوین برود تا از اوضاع و احوال و پیشروی قشون با خبر شود. در میان راه اتفاقاتی می‌افتد که مانع رسیدن او به قزوین می‌شود... داستان پانزده سال به جلو می‌رود و به پسرکی می‌پردازد که بی‌کس و تنهاست و پدرش را در دو سالگی از دست داده است و با فردی به نام میران زندگی می‌کند. در پایان داستان و هنگام رفتن به اردبیل است که مشخص می‌شود این پسر همان پسر «بالاش» است و... رمان دائماً بین این دو دوره روایت می‌شود و از دوره‌ای به دوره‌ای می‌رود و ذهن کنجکاو خواننده را با خود همراه می‌کند.

خلاصه کتاب مردگان باغ سبز

و فکر می‌کرد خود سرهنگ غازیان هم ـ لابد ـ مثل یولداش قاضی، چند شبی است که نخوابیده و عصبی است و برای همین به دوستان و حامیان فحش می‌دهد بی‌آن‌که منظور بدی داشته باشد.

سرهنگ ساکت شده بود و گوش می‌داد. صدایی شنیده می‌شد. صدایی که غرش بود و نه انفجار. و به یکباره سرهنگ و بالاش هجوم بردند به طرف حیاط و هواپیمای تک‌موتوره‌ای را دیدند که از آسمان شهر می‌گذشت و دود سفیدی از خودش به جای می‌گذاشت و ارتفاعش زیاد بود. و فدایی‌ها بی‌خودی تیراندازی می‌کردند به طرفش و شاید فکر می‌کردند که بهش خواهد رسید و بعد همان‌طور که آسمان را نگاه می‌کردند و هواپیما دور می‌زد و کاغذ می‌ریخت، سرهنگ داد زد: «بگو فشنگ‌ها را حرام نکنند!» و بالاش نفهمید که به کی می‌گوید و هواپیما دوباره چرخید و غرشش بیشتر شد. و انگار کم‌کم می‌فهمید که پدافندی در کار نیست و می‌تواند بیاید پایین‌تر تا راحت‌تر کار خودش را انجام بدهد و باد کمتر پراکنده کند کاغذهایش را. و بعد رفت و دیگر نبود، همان وقتی که سرهنگ داد می‌زد: «چندتاش را هم برای من بیاورید تا ببینم چه مزخرفی گفته‌اند!»

و باز معلوم نبود که به کی می‌گوید. و آن موقع بالاش به فکر حرکت بود و سعی می‌کرد جسارتش را به کمک بطلبد و از سرهنگ بپرسد که کی ماشینی به سمت زنجان می‌رود تا او را هم با خود ببرد و نمی‌دانست که او با تعجب خواهد پرسید: «زنجان می‌خواهی بروی چه کار؟!»

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!