رمان طلایی تر از آفتاب
- اگه من یه روزی نباشم، چی میشه؟
+ نگو حتی فکر کردن بهش، قلبم رو به درد میاره.
- بگو، می خوام بدونم.
+ تو به غیر از آغوشم، حقّ رفتن به جای دیگه ای رو نداری.
خلاصه رمان طلایی تر از آفتاب
+ اگه اذیتت می کنه همه رو پاره کن.
اگه می تونستم که به جای عکس هاش، دیوارای این خونه رو خراب میکردم اما خب...
+ اما خب چی؟
هنوز به ندیدنِ خنده هاش، به ندیدنِ چشم هاش عادت نکردم.
هیچوقت فکرش رو نمی کردم.
+ فکر چی رو؟
اینکه تو آسمونِ شب دنبال خورشیدم بگردم.
+ چرا دلواپسی؟ خب منتظر صبح باش.
نمی تونم یعنی... الان تو آسمونِ کدوم آدمه!
نمی دونستم یه موضوع کوچیک، می تونه انقدر بزرگ بشه.
+ از چی حرف میزنی؟
از لبخندهام... دلم خیلی براشون تنگ شده.
+ اما الان که لبخند روی لباته.
میخندم اما، قلبم دیگه همراهِ لبخندهام نیست. می دونی؟ این خندهها دیگه هیچ فرقی با گریه نداره.
این کارا یادت باشه.
+ کدوم کارا؟ اشتباهی کردم؟
تو جنایت کردی.
+ داری منو می ترسونی.
با اون چشم هات من رو کشتی، آخه جنایت از این بزرگتر؟
+ تو این زندگی به خیلی چیزا مدیونم.
مثلاً چی؟
+ به خودم... می دونی من هرکاری کردم، به هر دری زدم نتونستم خودم رو شاد نگه دارم.
ولی تو همیشه سرزندهای، من همیشه شاد دیدمت.
+ به خودم مدیونم که برای حفظ ظاهر خندیدم و درونِ پر از دردم رو با خنده، سرکوب کردم.



دیدگاه کاربران