کتاب بخارای من ایل من

عنوانکتاب بخارای من ایل من
نویسندهمحمد بهمن بیگی
ژانرخاطره‌نویسی عشایری، ادبیات اقلیمی ایران، داستان‌های قومی
تعداد صفحه378
ملیتایرانی
ویراستاررمان بوک

دانلود کتاب بخارای من ایل من نوشته نویسنده محمد بهمن بیگی pdf بدون سانسور

عنوان اثر: بخارای من ایل من

پدید آورنده: محمد بهمن بیگی

زبان نگارش: فارسی

ژانر: خاطره‌نویسی عشایری، ادبیات اقلیمی ایران، داستان‌های قومی

سال نخستین انتشار: شهریور 1404

شمارگان صفحات : 378

معرفی کتاب بخارای من ایل من

“بخارای من ، ایل من” کتابی است خواندنی از “محمد بهمن بیگی” که مجموعا مشتمل بر 19 داستان به قلم این نویسنده ی شناخته شده می باشد. مضمون داستان های کتاب “بخارای من ، ایل من”، خاطرات شخص نویسنده در فضای عشایری و زندگی ایلاتی اوست. “محمد بهمن بیگی” در عرضه ی خاطرات خود و رنج و مشقت ایلات، اغراق نمی کند و خواننده می تواند به توصیف های او از دردسرها و خوشی های زندگی ایلاتی، اعتماد کند. داستان های “بخارای من ، ایل من”، از ایجاز و پختگی منحصر به فردی برخوردار هستند؛ نویسنده از عبارات و جملات کوتاه و در عین حال بکری استفاده می کند که به مخاطب، لذت مواجهه با یک نثر اصیل فارسی را می چشاند. درون مایه ی داستان ها نیز کم از نثر کتاب ندارد و قصه های “بخارای من ، ایل من”، خواننده را به تامل وا می دارد. نثر “محمد بهمن بیگی” شیرین و گیراست و وصف او از حالات و خلقیات مردم ایل، منظره های چشم نواز و حیواناتی که در کتاب اسم برده است، آنچنان زنده و پویاست که خواننده را در این توصیفات غرق می کند و با رنگ و بوی زندگی عشایر آشنا می سازد.

خلاصه کتاب بخارای من ایل من

من در یک چادر سیاه به دنیا آمدم روز تولدم دم یانیدمادی را دور از کره شیری نگاه داشتند تا شیهه بکشد. در آن ایام اجنّه و شیا شياطين از شيهة اسب وحشت داشتند هنگامی که به دنیا آمدم و معلوم شد که بحمد الله پسرم و دختر نیستم پدرم تیر تفنگ به هوا انداخت. من زندگانی را در چادر با تیر تفنگ و شیهه اسب آغاز کردم. در چهار سالگی پشت قاش زین نشستم چیزی نگذشت که تفنگ خفیف به دستم دادند. تا ده سالگی حتی یک شب هم در هرشه و خانه شهری به سر نبردم. ایل ما در سال، دو مرتبه از نزدیکی شیراز می گذشت.

دستفروشان و دوره گردان شهر بساط شیرینی و حلوا در راه ایل می گستردند. پول نقد کم بود. من از کسانم پشم و کشک می گرفتم و دلی از عزا در می آوردم مزه آن شیرینی های باد و باران خورده و گرد و غبار گرفته را هنوز زیر دندان دارم از شنیدن اسم شهر قند در دلم آب می شد و زمانی که که پدرم و سپس مادرم را به تهران تبعید کردند تنها فرد خانواده که خوشحال و شادمان بود من بودم. نمی دانستم که اسب و زینم را می گیرند و پشت میز و نيمكت مدرسه ام می نشانند.
نمی دانستم که تفنگ مشقی قشنگم را می گیرند و قلم به دستم می دهند.

پدرم مرد مهمی نبود. اشتباها تبعید شد. دار و ندار ما هم اشتباها به دست حضرات دولتی و ملتی به یغما رفت. دوران تبعيدمان بسیار سخت گذشت و بیش از یازده سال طول کشید. چیزی نمانده بود که در کوچه ها راه بیفتیم و گدایی کنیم. مأموران شهربانی مراقب بودند که گدایی هم نکنیم. از مال و منالمان خبری نمی رسید. خرج بیخ گلویمان را گرفته بود. در آغاز کار کلفت و نوکر داشتیم ولی هر دوی آنان همین که هوا را پس دیدند گریختند و ما را به خدا سپردند. برای کسانی که در کنار گواراترین چشمه ها چادر می افراشتند آب انبار آن روزی تهران مصیبت بود.

برای کسانی که به آتش سرخ بن و بلوط خو گرفته بودند زغال منقل و نفت بخاری آفت بود. برای کسانی که فارس زیبا و پهناور میدان تاخت و تازش بود زندگی در یک کوچه تنگ و خاک آلود مرگ و نیستی بود. برای مادرم که سراسر عمرش را در چادر باز و پرهوای عشایری به سر برده بود، تنفس  در اتاقکی محصور دشوار و جانفرسا بود. برایش در حیاط چادر زدیم و فقط سرمای کشنده و برف زمستان بود که توانست او را به چهاردیو بواری اتاق بکشاند. من در چادر مادرم می خوابیدم. یک شب دزد لباس هایمان را برد. بی لباس ماندم و گریستم. یکی از تبعیدی های ریز نقش لباسش را به من بخشید. باز هم بلند و گشاد بود ولی ی بهتر از برهنگی بود. پوشیدم و به راه افتادم. بچه های کوچه و مدرسه خندیدند.

ما قدرت اجاره حیاط در بست نداشتیم کارمان از آن زندگی پر زرق و برق کدخدایی و کلانتری به یک اتاق کرایهای در یک خانه چند اتاقی کشید. همه جور همسایه در حیاطمان داشتیم شیر فروش رفتگر شهرداری پیشخدمت بانک و یک زن مجرد. اسم زن همدم بود. از همه دلسوزتر بود. پدرم تحت نظر شهربانی بود. مأمور آگاهی داشت. برای خرید خربزه هم که می رفت مأمور دولت در کنارش بود بیش از از بیست تبعیدی قشقایی در تهران بود. هر تبعیدی مأموری داشت. مأمور ما از همه بیچاره تر بود. زیرا ما خانه ای نداشتیم که او در آن بنشیند و بیاساید سفره ای نداشتیم که از او پذیرایی کنیم ناچار ار یک حلبی خالی نفتی توی کوچه می گذاشت و روی آن  روزنامه پهن می کرد می نشست و ما را می پایید. او از کارش و ما از نداری خود شرمنده بودیم. روزی پدرم را به شهربانی خواستند. ظهر نیامد.

دانلود کتاب بخارای من ایل من
نامشخص
PDF
دیدگاه کاربران درباره کتاب بخارای من ایل من
اشتراک در
اطلاع از
guest
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها