رمان عروسک چوبی
کتاب عروسک چوبی دارای دو شخصیت به نام های جووانا و ماتیلده است که داستانی با احساسات قوی و پر شور دارد. این دو شخصیت در همسایگی هم زندگی میکنند و به ندرت یکدیگر را میبینند، یکی شخصیتی بیقرار و ناراحت و دیگری مغرور، با رفتارهای غیر دوستانه، داستان روند شکلگیری دوستی منحصر به فرد آنها را و داستان هر کدام را با روایتی بسیار جذاب پرداخت میکند.
جوونا عاشق همسرش است، اما زمانی که همسرش بیمار میشود نمیتواند با بیماری او کنار بیاید، چیزی در گذشته جووانا او را از بیماری فراری میدهد و اجازه نمیدهد او بتواند با همسرش همراه باشد، پس همسرش را ترک میکند و با دخترش در میلان سبک زندگی دیگری پیش میگیرد. در همین زمان او با یک پیرزن آشنا میشود و پیرزن داستان زندگیاش را برای او روایت میکند. داستان ترسناکی که از کودکی دردناک پیرزن روایت میکند، وقتی که دختربچه کوچکی بوده و پدرش به او تجاوز میکرده و بعد هم به مردی علاقهمند میشود که بسیار از خودش بزرگتر است..
کتاب عروسک چوبی روایت جذابی دارد از اتفاقاتی دردناک و فراموششده که به هم میآمیزند و این رمان بینظیر را میسازند. نویسنده این کتاب رمان مشهور وانیل و شکلات را هم در کارنامه خود دارد و کتابهایش تا به حال ده میلیون نسخه فروخته شده است.
خلاصه رمان عروسک چوبی
«مامان، می دونی، چند تا کک و مک روی صورتت داری؟ صد و سی و چهارتا. بابا شمرده بودشون.» جووانا زمزمه کنان گفت: «واقعا؟» «خودش به من گفت. آخرین باری که همدیگه رو دیدیم. عید پاک بود، دو هفته پیش. کک و مک های منو هیچ وقت نشمرد.» «از کجا اون قدر مطمئنی؟» جینی جواب داد: «تورو از من بیشتر دوست داشت.» «اون یه عشق متفاوت بود ولی به همون اندازه قوی. اگه تو به دنیا اومدی، مدیون پدرتی. اولش من نمی خواستمت. به تو به چشم یه اشتباه نگاه می کردم. فقط برای خوشایند بابا راضی شدم مادر بشم.» دخترک گفت: «اینکه به چشم یه اشتباه به من نگاه کنن باعث خوشحالیم نمی شه.» «خیالت راحت باشه عزیزم. وقتی چهارماهه حامله بودم و دکتر صدای طپش قلب کوچولوتو برام پخش کرد، دیوونه وار عاشقت شدم. در شش ماهگی وقتی به شکمم لگد می زدی از عشقت آب می شدم.»
جینی کوچولوی با ارزشش به طرز جبرانناپذیری آلوده شده بود. جووانا از اینکه نتوانسته بود به درستی او را حمایت کند احساس گناه کرد. فکر میکرد هر کاری برای دور نگه داشتن دخترش از مردها کرده. از وقتی جینی فقط پنج سال داشت، از همان موقع، از فکر اینکه کسی ممکن است دستش را به سوی دخترکش دراز کند به خود میلرزید. «جووانا قسمتی از گذشته را یاد آورد. کوچک بود. به مدرسه ابتدایی میرفت چند روز بیشتر به سال نو نمانده بود و در راه برگشت از مدرسه برای دیدن ویترین یک کارت فروشی که اسباب بازی هم داشت ایستاده بود. شیشههای از سرما بخار گرفته را پست سر گذاشت تا چشمش به عروسکی افتاد که کمی بزرگتر از یک وجب بود و لباس محلی شهر تیر ولزه در شمال ایتالیا را به تن داشت. او این عروسک را خیلی دوست داشت،بنابراین نامهای به بابا نوئل نوشت و از او خواست تا آن را برایش بیاورد و صبح روز عید آن را روی بالشش یافت.»
***
جینی کوچولوی با ارزشش به طرز جبرانناپذیری آلوده شده بود. جووانا از اینکه نتوانسته بود به درستی او را حمایت کند احساس گناه کرد. فکر میکرد هر کاری برای دور نگه داشتن دخترش از مردها کرده. از وقتی جینی فقط پنج سال داشت، از همان موقع، از فکر اینکه کسی ممکن است دستش را به سوی دخترکش دراز کند به خود میلرزید.
«جووانا قسمتی از گذشته را یاد آورد. کوچک بود. به مدرسه ابتدایی میرفت چند روز بیشتر به سال نو نمانده بود و در راه برگشت از مدرسه برای دیدن ویترین یک کارت فروشی که اسباب بازی هم داشت ایستاده بود. شیشههای از سرما بخار گرفته را پست سر گذاشت تا چشمش به عروسکی افتاد که کمی بزرگتر از یک وجب بود و لباس محلی شهر تیر ولزه در شمال ایتالیا را به تن داشت. او این عروسک را خیلی دوست داشت،بنابراین نامهای به بابا نوئل نوشت و از او خواست تا آن را برایش بیاورد و صبح روز عید آن را روی بالشش یافت.»



دیدگاه کاربران