رمان آسمان آذر
دانلود رمان آسمان آذر اثر زکیه اکبری با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان
ایمان و آذر با هم ازدواج می کنند، دانشگاه قبول می شوند ومجبور به ترک دیار به سمت تهران. هر دو صاف وساده و عاشق هستند. تنها و غریب و صدالبته بی پول! باهم تلاش می کنند و باهم درس می خوانند. اما همه چیزخوب نمی ماند و کم کم آن زندگی ساده و صمیمی تحت تأثیر محیط قرار میگیرد...
خلاصه رمان آسمان آذر
با لرزش گوشی داخل کیف که روی پایم بود؛ نگاه از جاده ی تاریک گرفتم و جواب دادم: -آذر... (گریه ی دلخراش آذین مو به اندامم سیخ کرد. سکوتم پرسش داشت): برگرد... برگرد... بابا تموم کرد. نمی توانست نقشه برای برگشتنم باشد. نمی توانست دروغ باشد تنھا برای آنکھ من از بی بی عذر بخواھم. بوی گند و طعم گند تر حقیقت حالم را دگرگون کرد. گلویم یاری نکرد چیزی درجوابش بگویم. تنھا توانستم تماس را قطع کنم و به حسین بگویم : -برگرد. خانه امان قلقله بود.
تمام ھمسایه ھای آشنا و نا آشنا و قدیم و جدید آمده بودند. پدرم را رو به قبله خوابانده و دورش را گرفته بودند. من که آمدم کنار کشیدند و آذین بدون ھیچ رعایتی سرم فریاد کشید: -ُمرد! خیالت راحت شد؟ حرفش برایم مھم نبود، من فقط مات جنازه ای بودم که ملحفه ی سپید گلدوزی شده به دست مادرم رویش بود. خواستم گریه کنم، نشد. خواستم فقان کنم و این طلسم ھشت ساله ی سکوت را حالا بشکنم اما نشد. فکر می کردند آدم آھنی ھستم که حالا دخترکان وزنان فضول ھمسایه،
پشتم پچ پچ می کردند دخترپیرمرد بیچاره ، شھری شده وگریه نمی کند. ببینم مگر شھری ھا آدم نیستند؟ مگر شھری ھا گریه نمی کنند؟! چرا ھیچکس نمی پرسید دردت چیست؟! تنگـم ؟! چرا بی جھت صفت شھری می چسباندند. حانیه آرام آرام بازوان و کمرم را مالید. انگار فقط او فھمید من ھم دل دارم! من ھم میتوانم ناراحت باشم! با این وجود می دانستم چھره ی غلط اندازم را اطرافیان دوست ندارند. چھره ای که بی تفاوت وخاموش، زل زده است به صورت پوشیده شده ی پدرش....



دیدگاه کاربران