رمان آشفتگی مرا داروگ می‌فهمد
رمان آشفتگی مرا داروگ می‌فهمد رمان آشفتگی مرا داروگ می‌فهمد

رمان آشفتگی مرا داروگ می‌فهمد

دانلود با لینک مستقیم 0 1
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان آشفتگی مرا داروگ می‌فهمد
نویسنده
مهسا عادلی
ژانر
عاشقانه، اجتماعی، روانشناسی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
3004 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان آشفتگی مرا داروگ می‌فهمد' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان آشفتگی مرا داروگ می‌فهمد اثر مهسا عادلی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

دادیار آذر، روان‌شناسی نام‌آشنا با گذشته‌ای سیاه و زخمی عمیق که از سیزده‌سالگی بارِ پدر بودن را بر دوش کشیده، سال‌هاست در سایه‌ی اشتباهات و رازهایش زندگی می‌کند. همه‌چیز در سکوت و تاریکی پیش می‌رود تا این‌که ری‌را شاملو دختری که بی‌خبر و ناخواسته پا به دنیای پیچیده و تیره‌ی او و پسر جوانش می‌گذارد وارد ماجرا می‌شود؛ حضوری که آرام‌آرام پرده از حقیقت‌ها برمی‌دارد و سرنوشت هر سه را به مسیری غیرقابل‌پیش‌بینی می‌کشاند...

خلاصه رمان آشفتگی مرا داروگ می‌فهمد

تنه‌اش را عقب کشید و مانند جنینی در خود مچاله شد. دستش را روی رد سرخ کمربند که شدیداً می‌سوخت گذاشت. مرد جلو آمد و او خود را جمع‌تر کرد، سر به سمت دیوار چرخاند، پیشانی به آجر یخ‌زده چسباند و از عمق وجود نفسی از سینه خارج کرد. ناله‌ی پردردش مانع از پیشروی مرد نشد و باز هم با بی‌رحمی چرم کمربند را بر تی‌شرت پلاسیده و کهنه‌ی او فرود آورد. فریاد بلندی کشید، با تمام وجود به آجرهای شکسته و قدیمی چنگ زد و از شدت تقلا سرانگشتانش خون‌آلود و زخمی شدند. قلم در دستش فشرده شد و زمانی به خود آمد که مداد شکسته از میان انگشتانش روی میز افتاد. خفگی جانش را در برگرفت. لحظه‌ای چشمانش را باز و بسته کرد و بی‌نفس به میزی که چراغ مطالعه به آن می‌تابید خیره شد. سپس دست و پاهای سرشده‌اش را تکان داد، کف دستانش را روی میز گذاشت و لب روی هم فشرد.

نمی‌دانست از عذاب دادن خودش چه عایدش می‌شود، اما اگر نمی‌نوشت، اندوه سرطان می‌شد و به جانش می‌افتاد. تکانی خورد و دقیقه‌ای در همان حال ماند؛ نفسش در ریه‌ها گیر افتاده بود و بالا نمی‌آمد. از بطری آبی که همیشه گوشه‌ی میز بود کمی نوشید و بی‌توجه به خیس شدن میز و صندلی و لباس‌هایش کمی هم روی صورتش پاشید تا حالش ذره‌ای بهتر شود. بطری را کنج میز گذاشت، دوباره دست و پاهای سرشده را تکان داد و نالان برخاست. با احساس سرگیجه دست به دیوار چسباند. هنوز هم از درد خاطرات، تپش قلبش شدید بود. دست روی قفسه‌ی سینه گذاشت و نفس لرزانی از بین لب‌ها بیرون فرستاد. کمی بعد از اتاق خارج شد و با روشن کردن هالوژن‌های سالن، نگاهی به ساعت انداخت. چهار با مداد بود. چشم‌ها را می‌مالید که صدایی بلند شد و توجهش را جلب کرد.

به سمت اتاق او رفت، در را گشود و با دیدن صفحه‌ی لپ‌تاپ که فیلمی را نمایش می‌داد پوفی کشید. وارد شد و اول از همه لپ‌تاپ را خاموش کرد. تذکر داده بود نباید تا این وقت شب بیدار بماند، اما حرف حساب به گوش او نمی‌رفت. سرش که روی دستش افتاده بود را به آرامی بلند کرد و بالش را زیرش قرار داد. پتوی مچاله‌شده‌ی گوشه‌ی تخت را هم برداشت و روی نیم‌تنه‌ی لخت او کشید. طبق معمول، با وجود روشن بودن کولر اسپلیت بدون لباس خوابیده بود؛ همیشه مانند کودکان بود و تغییری نمی‌کرد. دست میان موهای لخت او برد، بوسه‌ای بر پیشانی‌اش کاشت. سر چرخاند، کوله‌پشتی بازشده را از روی زمین برداشت و با نگاهی به برنامه‌ی هفتگی چسبیده به بالای میز تحریر، کتاب‌های مورد نیاز او را درون کیف گذاشت. مطمئن بود اگر این کار را نکند، سه ساعت دیگر که او از خواب بیدار می‌شود.

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!