رمان عذاب
رمان عذاب رمان عذاب

رمان عذاب

دانلود با لینک مستقیم 7 1
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان عذاب
نویسنده
فرانسوا موریاک
ژانر
اجتماعی، خارجی
ملیت
خارجی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
179 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان عذاب' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

در مدتی پیش در اروپا یک حمله عمومی به سیستم‌های قدیمی تربیتی به منظور هموار ساختن راه برای ترقی سیستم‌های تربیتی جدید شروع شده است که گردانندگان آن در متفاوت‌ترین قشرها و مکاتب اجتماعی قرار دارند و تضاد عقاید ایشان بی‌شباهت به تضاد عقاید اشخاص مختلف المسلک نیست ؛ لیکن همه آن‌ها در کوبیدن سیستم تربیتی قدیم یعنی به اصطلاح سیستم قوی و خشن متفق القولند : مانند همه معارف علمی و هنری که در قرن بیستم به ساده‌ترین وجه در دسترس عامه قرار می‌گیرد . تجربه نشان داده که عبرت‌انگیزتر و موثرتر از همه وسایل تفهیم نظریات تربیتی نگارش رمان‌های شیرین پند‌آموز راجع به آن‌ها و ساختن تیپ از عناصر رو بزوال یا رو به ترقی و نمودار ساختن کنه حقایق زندگی و خانواده در نظر عامه است .
در کتاب عذاب ، تربیت کاتولیکی کودکان و بزنجیر کشیدن شخصیت و فعالیت جسمانی یا روانی کودک در دورانهای مقارن بلوغ و بعد از آن مورد انتقاد قرار گرفته ؛ ولی خلاف دیگر کتب ، سیستم تربیتی مذهبی بکلی طرد نشده است . نویسنده می‌خواهد بگوید که چنین طرز تربیتی بمنزله قلب تعلیمات مسیح درباره تربیت فرزند بشمار می‌رود و بعبارت دیگر مجری خاطی و سیاهدل است نه آمر . این کتاب در اروپا و آمریکا با استقبال چشمگیری مواجه شد و به چاپهای متعدد رسید .

خلاصه رمان عذاب

مادام دزیمری هر روز صبح از خواب بر میخاست و پس از آنکه نمازش را میخواند با بوسه ای فابین را بیدار میکرد . بوسه او،
مزه کلیسا، مزه رنج و کدورت را داشت و كودك در چشمان مادرانه او فروغ عجیبی را مشاهده میکرد که بنظرش میرسید از دیاری غریب می آید. بعد از ظهر وقتی از باغ ملی باز میگشت مادرش وی را برای اجرای مراسم مذهبی موسوم بساعت مقدس بکلیسا میخواند. او در این ملاقات بچشم های وی خیره میشد گوئی مادرش با خدا روبرو بود زیرا در سکون و جذبه محض با وی سخن میگفت . هر ثانیه که می گذشت بار خستگی بر دوش كودك سنگین تر می گشت . فابین عقیده داشت که در سمت راستش زنی گردنبند بدست ایستاده، حال آنکه این گردن بند، تسبیحی بیش نبود غفلتاً کشیش در حالیکه پسر کوچکی پیشاپیشش میدوید و زنگوله ای را صدا میداد از مقابلش میگذشت و مؤمنین مثل اشباحی با سروصدای خشك، شبیه صدای صندلی، رورا بطرف او ، که مظهر جدیدی از حضور خداوند بود برمیگرداندند.

وقتی شمایل مقدس میان شش شمع بزرگ روشن میشد، مادام دزیمری سجده نمیکرد لیکن سر را چنانکه گوئی خدا در مقابلش ایستاده باشد، بیائین می افکند. شب که میشد تسبیح را بدست میگرفت و در راهرو ، رفت و آمد مینمود. دستش با تسبیح مثل کلاف پشمی بازی میکرد و او میکوشید شمارش آن را همیشه بخاطر داشته باشد . فابین پیراهن او را که تصور میکرد از پارچه زربفت باشد بدست میگرفت و دنبالش میدوید .

از نظر او ، شب موقعی آغاز میشد که مراسم نماز پایان مییافت . مادرش او را روی تختخواب میخواباند، با دست بر پیشانیش صلیب میکشید ، دست هایش را روی سینه او چلیپا میکرد و قواعد مربوط به فنای حتمی موجودات زنده را در ضمیرش می چپاند. هرگز از این حیث واهمه ای به دل راه نمیداد که منظره خواب ابدی را در برابر چشم او بگشاید ، زندگی طفل تابعی از زندگی مذهبی بود. وقتی شمع های محراب روشن میشد او بصورت شبان کوچکی در می آمد. روز پنجشنبه که روز مقدس بود ، دعای التماس آمیز جرمی او را غرق در ترس و وحشت میساخت آن روز در مقابل محرابی مزین بدوازده شمع زرد رنگ می ایستاد و خاموش شدن آنها را یکی پس از دیگری تماشا میکرد این خاموشی ها نشانه فجر روز قیامت بود . در اثنای آن ضربات ناقوس تند و شدید میگردید. عطر ماه مریم مقدس (۱) بسان زندگی اش هیچ عطر دسته گل سفید و معطری بمشامش میرسید.

 در نکته تاریکی وجود نداشت. این ریاضت مثل حمامی او را در خودفرو میگرفت و وضع او را بصورت اشعه آفتابی که از خلال ابر انبوه بتابد، در می آورد . نه از جهنم میترسید نه از تزکیه نفس، زیرا هیچ اغماضی نسبت با و بعمل نمی آمد و با روشی که نسبت با و در پیش گرفته شده بود قوایش در کنج خانه کلیسا میپوسید.

برادر ارشدش ژوزف که پانزده سال داشت ، دائماً بگردش و بازی مشغول بود و باین تفریحات هم رغبتی نشان میداد ، ولی محیط بازی او فقط کلیسا و محراب و ادعیه مختلف مذهبی بود و چون در شبانه روزی کشیش نشین بسر میبرد، فقط روزهای یکشنبه بعد از نماز عصر بخانه بر میگشت همه قبول داشتند که ژوزف با وجود لاغری و کوتاهی قد دارای بنید آهنینی است زیرا توانسته است از چنگ سرخك و سیاه سرفه و ورم گوش و سایر امراض دوران طفولیت که فابین بعنوان خداوند ضعف و بیحالی طی سالهای پرسرور و خیال انگیز کودکی خویش گرفتار آنها بود، برهد ولی ژوزف مرض دیگری داشت که ظاهراً از آن اثری مشهود نبود و فقط موقعی که مادام دزیمری آنرا يك سرما خوردگی شدید تلقی میکرد و خواهر پرستار با يك قاشق سوپخوری شربت تولو بسرکوبی آن میشتافت، معلوم میگردید.

فابین خیلی کم در صدد بازی با ژوزف بر میآمد ، فقط وقتی اعتراف روزانه اش پایان مییافت و از شمایل مقدس دور می گردید و ترس مبهمی از اینکه مبادا هنگام اعتراف باندازه کافی صریح و صادق نبوده باشد سرتاپایش را فرا میگرفت ، و بخاطر تسلی بسراغ ژوزف میرفت ، اغلب برك علفی را می بلعید.

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!