رمان بازی شکار
رمان بازی شکار رمان بازی شکار

رمان بازی شکار

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان بازی شکار
نویسنده
حدیث افشار مهر
ژانر
عاشقانه، هیجانی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
690 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان بازی شکار' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان بازی شکار اثر حدیث افشار مهر به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

الیسا مدتی است نامه‌هایی پیدا می‌کند که بوی مرگ می‌دهند؛ کاغذهایی که نامش با رگه‌های خون بارها و بارها رویشان تکرار شده، انگار دستی وسواس‌گونه خواسته او را در سرنوشتش میخکوب کند. از همان روزها، حس تعقیب رهایش نمی‌کند. هر جا می‌رود، سایه‌ای را پشت سرش احساس می‌کند؛ حضوری نامرئی که نفس می‌کشد، گوش می‌دهد و حتی صدای او را می‌شنود. نزدیک شدن به پنجره برایش کابوس شده است. هر بار که جرئت می‌کند پرده را کنار بزند، در تاریکی شب، آن سوی خیابان، شمایل مبهم مردی را می‌بیند که بی‌حرکت ایستاده و چشم از خانه‌اش برنمی‌دارد. مردی بی‌نام و بی‌هویت، اما آگاه از تمام جزئیات زندگی او؛ از پیامک‌هایی که می‌فرستد و حسابی که ناگهان پر و خالی می‌شود، تا قدم‌هایی که برمی‌دارد و مقصدی که در انتظارش است. شکارچی فقط شب‌ها ظاهر می‌شود؛ موجودی خزنده در دل تاریکی که همه چیز را زیر نظر دارد. او بازی خطرناکی را با پنج نفر آغاز کرده است؛ بازی‌ای از جنس خون و انتقام. پنج ماه صبر کرده، نقشه کشیده و حالا برگشته تا یکی‌یکی قربانیانش را از پا درآورد. پایان این بازی به ضیافتی ختم می‌شود که از آن، تنها یک نفر زنده بیرون خواهد آمد. اما این شکارچی کیست؟ چرا همه مسیرها، همه رازها و همه ترس‌ها به او ختم می‌شوند؟ و چه گذشته‌ای میان او و این پنج نفر دفن شده که بوی خونش هنوز در هوا پیچیده است؟

خلاصه رمان بازی شکار

بی‌توجه پایش را روی گاز گذاشت و با سرعت حرکت کرد. دست انداختم، کمربند را بستم و پلک‌هایم را محکم به هم فشردم. از سرعت زیاد می‌ترسیدم. خاطرات و افکار گذشته را از سرم بیرون ریختم و نیم‌نگاهی به راننده انداختم. حالا که خاطرات را مرور می‌کنم، می‌فهمم همه‌چیز چقدر واضح بود و من چقدر احمق بودم که نمی‌فهمیدم... این خاطره را استپ کن و خوب به چهره‌ی راننده نگاه کن. نه، انگار انتظارم برآورده نشد؛ او کسی نبود که فکر می‌کردم. صحنه را جلو زدم تا رسیدم به صندوق حساب فروشگاه. با لبخندی ملیح پشت میز نشستم و گفتم: — مشتری بعدی. صفی از مشتری‌ها منتظر حساب‌وکتاب بودند و من نیم ساعت از وقتم را در دستشویی فروشگاه تلف کرده بودم تا فقط خستگی در کنم و کمی آرامش پیدا کنم. حتی لاک هم زده بودم! کل روز دو شیفت کار کرده بودم و وقتی شب می‌شد دیگر طاقت از کف می‌دادم. کاش هیچ‌وقت از شرکت استعفا نمی‌دادم؛ واقعاً کار اینجا طاقت‌فرسا بود.

با پوزخندی به لاک‌های آلبالویی‌رنگ دستم نگاه کردم و اجناس را از زیر بارکدخوان رد می‌کردم. رسید خرید را به خانم و بچه‌ی کوچکش که منتظر نگاهم بودند دادم و با صدایی رسا، سینه سپر کرده و با اعتمادبه‌نفس گفتم: — خوش آمدین. لبخندی زدند و جا را برای مشتری بعدی باز کردند. بدون اینکه به شخص نگاه کنم، سرم را پایین انداختم تا کمی میز چک‌اوت را تمیز کنم. مشتری بعد از کمی مکث، دستش را جلو آورد و فقط یک پاکت شیر روی میز گذاشت. بدون اینکه سرم را بالا بیاورم، بارکدخوان را روی محصول کشیدم و گفتم: — فقط همین؟ بی‌آنکه صدایش را بلند کند، سرش را آرام، مثل اسلوموشن، تکان داد. متعجب نگاهم را بالا بردم و به مرد بیست‌وهفت، هشت‌ساله‌ی روبه‌رویم نگاه کردم که کلاه بیسبالی مشکی به سر داشت و تا یقه، سرش را در لباس فرو کرده بود. آخه به تو چه که چقدر جنس می‌خرند، الیسا؟ هوف... اگر زیاد بخرند، صد درصد حقوق ما کارگرها بیشتر می‌شود. اول با شستن دستشویی همین فروشگاه شروع کردم و حالا با تلاش زیاد به صندوقداری رسیده بودم.

رویای من نقاش شدن بود و وضعیت فعلی فاصله‌ی زیادی تا رویاهایم داشت. در هر حال راضی بودم. به زندگی ساده و بی‌دردسر قناعت می‌کردم؛ همان زندگی معمولی که شاید همه‌ی آرامش جهان در آن خلاصه شود. برای الیسای کوچولویی که مرگ پدرش را چشید و شاهد ازهم‌پاشیده شدن روحیه‌ی مادرش بود، آرامش غریب‌ترین کلمه‌ی ممکن بود. شاید برای خیلی‌ها آرامش کلیشه‌ای و پیش‌پاافتاده باشد، اما برای من دست‌نیافتنی و خواستنی بود. پاکت شیر را حساب کردم، داخل نایلون کوچکی گذاشتم و به سمت مشتری گرفتم. با لبخندی مصنوعی و خسته، ربات‌وار برای صدو‌بیستمین بار تکرار کردم: — خوش آمدین. دستش را جلو آورد و آن‌قدر آرام پلاستیک را گرفت که انگشتش برای چند لحظه به دستم خورد و برق از کلم پرید. چقدر سرد بود و... نمی‌دانم، حس عجیبی داشت. دستش چقدر سفید بود! حتی از من هم چند درجه روشن‌تر. انگار رنگ‌پریده بود. وقتی رفت، از پشت سر نگاهش کردم. هودی مشکی پوشیده بود که به لطف کلاه، کل صورتش نامعلوم بود و کفش‌های گران‌قیمت و تمیزی به پا داشت.

باکس دانلود

دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است

خرید تکی و دانلود 39,000 تومان
خرید اشتراک ویژه و دانلود

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!