رمان بهشت زیر پای همه مادران است
رمان بهشت زیر پای همه مادران است رمان بهشت زیر پای همه مادران است

رمان بهشت زیر پای همه مادران است

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان بهشت زیر پای همه مادران است
نویسنده
فرزانه صفایی فرد (Allium)
ژانر
عاشقانه، اجتماعی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
1681 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان بهشت زیر پای همه مادران است' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان بهشت زیر پای همه مادران است اثر فرزانه صفایی فرد (Allium) به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

نازآفرین دختری مهربان، نجیب، که زیر سایه‌ی سنگین اشتباه یک شخص زندگی می‌کند، شخصی که هیچوقت از زندگیش قابل پاک شدن نیست، شخصی به اسم مادر! اشتباهی که آینده و زندگی او را تحت تاثیر قرار داده و ...

خلاصه رمان بهشت زیر پای همه مادران است

وقتی به خانه رسیدم فرحناز هنوز خواب بود. بی سرو صدا به اتاقم رفتم و بعد از تعویض لباس خودم را روي تخت انداختم... حسابی خسته بودم... فکر به گذشته همیشه همه ي توانم را می گرفت و خسته ام می کرد... دلم خوابیدن می خواست اما با فکر اینکه فرحناز خسته و کوفته از بیمارستان برگشته، بلند شدم و به آشپزخانه رفتم تا غذایی براي هر دویمان آماده کنم... فرحناز همه کس من در این دنیا بود و بیش از اندازه برایم عزیز... تا قبل از پانزده سالگی ام من هم رویاهایی براي خودم داشتم. من هم عاشق لباس عروس با

دنباله اي بلند بودم... اما همین که در پیش چشمم پرده از حقایق برداشته شد آن لباس در ذهنم آتش گرفت خاکسترش زندگیه خاکستري ام را سیاه کرد. نوجوان بودم اما روحم یک شبه پیر شد. و من این پیر شدن را با گوشت و پوستم حس کردم. بعد از آن وقتی کمی به خودم آمدم، فقط توانستم آرزوي آرامش داشته باشم... هر چند آرزوي محال دیگري هم داشتم... آرزوي فراموشی... هم براي خودم هم براي دیگران ... آرزویی که غیر ممکن بود. اما حالا باورم نمی شد بعد از سه سال زندگیم این چنین متحول شده باشد. آن هم توسط

غریبه اي که قرار بود آشناتر از هر آشنایی شود... حامد مرد رویاهایم نبود... خب من رویایی هم نداشتم... اما مرد بود و می گفت مرا دوست دارد. مجنون نبود، عاشق و شیداي من هم نبود.. اما دوست داشتنش خوب بود و مرا سرشار از حس آرامش می‌کرد.. حسی که آرزویش را داشتم... پذیرفته بودم که سهم من از قصه هاي عاشقانه‌ دنیا همین است... هیچ گاه دختري با آرزوها و رویاهاي عجیب و غریب نبودم. در واقع شرایطش را نداشتم. زندگی مرا این چنین بار آورده بود. همین که با مردي ازدواج کنم که دوستم داشته باشد و ...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

2 دیدگاه

  • Avatar
    Sma.love
    8 آذر 1404 - 04:06

    رمان قشنگی بود ممنونم

  • Avatar
    عاطفه
    17 آذر 1401 - 20:57

    سلام
    این رمان رو به همه توصیه میکنم. رمانی زیبا با قلم شیوا و روان خانم صفایی.