رمان بیمار شماره ۴۱
رمان بیمار شماره ۴۱ رمان بیمار شماره ۴۱

رمان بیمار شماره ۴۱

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان بیمار شماره ۴۱ (چهل و یک)
نویسنده
فرزانه سادات عدالتیان حسینی
ژانر
عاشقانه، روانشناسی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
64 صفحه
دسته بندی
اگر نویسنده یا مالک 'رمان بیمار شماره ۴۱' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان بیمار شماره ۴۱ (چهل و یک) اثر فرزانه سادات عدالتیان حسینی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

«وقتی در را باز کرد، بوی آشنای دارو، و آن سکوت آزاردهنده، هر دو برگشتند. لبخند زد و گفت: "فکر کردم دیگه نمیای." و من فقط توانستم بگویم: "خودمم همین فکر رو کرده بودم." آن لحظه فهمیدم که اسمش یک علاقه ساده نیست، چون یک علاقه ساده آرام است و این... این چیزی میان تب و گناه بود.»

خلاصه رمان بیمار شماره ۴۱

همه ی ما میدانیم که صبح ها باید نور آفتاب بتابد، نه نور مهتاب؛ولی امروز هر نوری که به راهروی آسایشگاه میتابید، سنگین بود، انگار خودش هم از چیزی میترسید. دیشب نتوانستم حتی یک لحظه هم چشمم را ببندم. جمله ای که بین پرونده ها پیدا کرده بودم، ذهنم را تسخیر کرده بود: «دکتر هنوز نمیداند که من دارم درمانش میکنم.» با عجله به آسایشگاه رسیدم، زودتر از همیشه، با حس سنگینی که نمی شد ازش فرار کرد. دفترچه را می خواستم، اما پیدایش نکردم. پرونده ها، میزها، حتی روی صندلی ها چیزی نبود. فقط سکوت، همان سکوت همیشگی، اما سنگین تر. به اتاق شماره ی چهل و یک نزدیک شدم، در نیمه باز بود. نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم. سکوت اتاق مثل چیزی زنده بهم فشار میآورد. و بعد...دیدمش. کای روی زمین افتاده بود. کمربند بیمارستانی دور گردنش حلقه شده و به پایه ی تخت وصل بود.

هیچ حرکتی، هیچ تالشی، فقط سکوت مطلق. نگاه کردم و قلبم فشرده شد، فریاد زدم و آنجال، پرستار شیفت صبح را صدا زدم. هر چیزی در اتاق سر جای خودش بود؛ پتوهای مرتب، میز کوچک با قلم و دفترچه های قدیمی و حتی خطوط روی پنجره که انگار هنوز با حرکت انگشتانش زنده بودند. دست هایم یخ کرده بودند، اما مغزم اجازه نمیداد درگیر احساسات شوم. هر زاویه ی بدن، هر جزئیات، هر سایه روی کف سرد اتاق، چیزی برای تحلیل و ثبت داشت. در همان سکوت حس کردم کای هنوز آنجا است، فقط به روش خودش حضورش را یادآوری میکند. چند دقیقه بعد، پرسنل وارد شدند. آرام و بی سر و صدا، جسد را جمع کردند، با مراقبت و احترام، هرچند همه میدانستند که او تنهاست. پتوها را روی بدنش کشیدند، پایه ی تخت را جا به جا کردند و او را برای انتقال آماده کردند. من کنار اتاق ایستاده بودم و شاهد حرکاتشان بودم، اما ذهنم جای دیگری بود.

بعد از چند ساعت، جنازه به بخش مدیریت و سپس به محل تدفین منتقل شد. روز بعد، تشییع جنازه خلوت بود، تقریبا بی سر و صدا؛ فقط چند نفر از پرسنل، چند بیمار و من. هیچ خانواده ای، هیچ جمعیتی، فقط سکوت بود و بوی خاک تازه. در آن سکوت نگاه کردم به اطراف و احساس کردم که کای باز هم همه چیز را میبیند. شاید حتی این خلوت بودن مراسم، همان طنز آرام و مرموز او بود که می خواست حسش را منتقل کند. بلافاصله بعد از تشییع جنازه، پرسنل برای مرتب کردن اتاقش آمدند، این بار به طور جدیتر. میز و کشوها را جا به جا کردند، پتوها و وسایل شخصی او را جمع کردند و در همان هنگام، چیزی پیدا شد که هیچکس روز قبل ندیده بود: دفترچه ای خاکستری، با گوشه هایی ساییده شده. روی اولین صفحه با خطی خوانا نوشته شده بود: «برای دکتر لیانا مور» با دستانی لرزان آن را گرفتم و حس کردم هنوز بخشی از کای درون این دفترچه زنده است، حتی بعد از مرگش.

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!