رمان در آغوش مهربانی
دانلود رمان در آغوش مهربانی اثر arameeshgh.20 به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان
خلاصه رمان در آغوش مهربانی
عصبیم، واقعا عصبیم مگه ممکنه. خدایا مگه می شه. دلم می خواد سرم رو بکوبم به دیوار، چه طور دختره راضی شده، نکنه تا حالا عقدش هم کرده باشن؛ چرا خبرم نکرده. داره اشکم در میاد. دلم می خواد الان رزا کنارم بود و تا می تونستم سرش داد می زدم. همین جور که دارم با سرعت ماشین رو می رونم برمی گردم به چند ماه پیش، چه زندگی شادی داشتیم چه قدر خوشبخت بودیم. ای کاش پدر و مادرم به اون مسافرت لعنتی نمی رفتند. همه ی ماجرا از سه ماه پیش شروع شد که پدر و مادرم تصمیم گرفتن دو تایی به شمال برن تا آب و هوایی عوض کنند، اما موقع برگشت به خاطر لغزندگی جاده پدرم کنترل ماشین رو از دست داد و ماشین به ته دره سقوط کرد و ماشین منفجر شد. هیچی ازشون باقی نموند، هیچی… چه قدر داغون بودم، اما رزا از منم داغون تر بود. رزا؛ تنها خواهر من، تنها دوست من، تنها مونس من از من هم داغون تر بود.
من مامان و بابا رو خیلی دوست داشتم ولی رزا دیوونه ی اونا بود. رزا مامان و بابا رو می پرستید، خیلی بهشون وابسته بود. با این که خودم نیاز به یک تکیه گاه داشتم با این که از رزا دو سال کوچکتر بودم ولی تو اون لحظه ها همه ی سعیم رو می کردم که خونسرد باشم. یه پام تو بیمارستان بود، یه پام پزشک قانونی. خواهرم همین که موضوع رو شنید حالش بد شد. سعی کردم مثل همیشه مقاوم باشم، سعی کردم برای خواهرم تکیه گاه باشم. من و رزا تو این دنیا هیچ قوم و خویشی نداریم فقط یه عمو داریم که اون هم آلمانه، با زن و بچه اش همون جا زندگی می کنه. سالی یه بار میاد ایران، هر چند که اون هم برای دیدن ما نیست برای تفریح و خوشی خودشه. وقتی خبر مرگ پدر و مادرمون رو به عمو دادم فقط یه خرده منو دلداری داد و کار زیاد رو بهونه کرد. حتی حاضر نشد یه سر ایران بیاد. همه ی کارهای تشییع جنازه رو من و عمو کیوان که دوست صمیمی بابام بود انجام دادیم.
عمو کیوان نه تنها دوست صمیمی بابا بلکه وکیل خانوادگیمون هم بود. همیشه عمو صداش می زنم، از عموی واقعی هم بیشتر دوستش دارم. تو اون شرایط سخت که خواهرم غمگین و افسرده بود یکی باید اوضاع رو درست می کرد. تصمیم گرفتم برم پیش یه روانشناس، وقتی همه ی موضوع رو به روانشناس گفتم بهم دلداری داد و گفت: – یه بار خواهرت رو بیار پیشم تا باهاش صحبت کنم. نمی خواستم خواهرم افسرده بمونه باید همه ی سعیم رو می کردم که تنها یادگار پدر و مادرم رو حفظ کنم. خودم رفتم شرکت و همه ی کارا رو سر و سامان دادم. خیلی سخت بود خیلی… ولی می دونستم باید ادامه بدم. به پیشنهاد خانم صولتی که همون خانم روانشناس بود خونمون رو فروختم و یه آپارتمان نقلی خریدم تا روحیه ی رزا عوض بشه. هر چند خیلی سخت بود گذشتن از همه ی اون خاطره ها ولی نمی خواستم تو خونه ای باشم.



دیدگاه کاربران