رمان در ازای مرگ پدرم
رمان در ازای مرگ پدرم رمان در ازای مرگ پدرم

رمان در ازای مرگ پدرم

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان در ازای مرگ پدرم
نویسنده
نازنین آقایی و فاطمه زایری
ژانر
عاشقانه، مذهبی، کلکلی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
448 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان در ازای مرگ پدرم' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان در ازای مرگ پدرم اثر نازنین آقایی و فاطمه زایری به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

یه پشتیبان، یه تکیه گاه، یه مامن امن، از دست میره، از دستای دختری میره که سهمش از خانواده فقط یه پدر بود، پدری که براش پدر بود، مادر بودو قوم و خویش و به نوعی تمام دنیاش! بعد از مرگ پدرش زندگیش دستخوش تغییراتی میشه، یه پدر جدید وارد زندگیش میشه، پدری که اومده تا جبران کنه، تا ادای دین کنه، این پدر اون رو وارد زندگی جدیدی میکنه دختر چادری ما با اعتقادات مذهبیش تو این زندگی جدید، دل از مردی میبره که به اندازه ستاره های هفت آسمون خدا دوست دختر داره ...

خلاصه رمان در ازای مرگ پدرم

آیه: وقت ناهار بود که موبایلم زنگ خورد فرنوش بود کمی حرف زدیم و در اخر یادش افتاد مطلبیو که بخاطرش زنگ زده رو بگه گفت فرهود تو لابیه... و من هم سریع به لابی رفتم بافاصله ای از آسانسور ایستاده بود سریع جلو رفتم و مقابلش ایستادم و سلام کردم. جواب داد، کنجکاوانه پرسیدم: چیزی شده؟ چرا اومدید اینجا؟ _راستش داشتم از این طرفا رد میشدم گفتم به شما هم به سربزنم هرچی نباشه شماهم خواهرمیدا. لبخندم عریض شد... دوباره حس برادر داشتن نیشم رو باز کرد... حس خوبی بود بودن فرهود...

به عنوان یه برادر بدون رابطه خونی... اون تو مدتی که خونشون بودم واقعا برادرانه باهام رفتار کرده بود و من چقدر حسرت می خوردم که کاش واقعا برادرم بود... کمی حرف زدیم برادرانه ازم راجب زندگیم پرسید... کارم... خونه جدیدم... اهالی خونه... از همه چی پرسید و سعی کردم تاجایی که امکان داره ویژگی های مثبتو بگم.. موفق هم شدم چون نگرانی برادرانش کم کم... کم شد. وقتی نگرانی‌هاش تموم شد ازم خداحافظی کردو رفت من هم با اومدن اسانسور وارد شدم که قبل از بسته شدن در پاکان پرید تو اسانسور... با چشمای گرد شده نگاهش کردم... پاکان اینجا چیکار می کرد! لحظه ای بعد به خودم با خشم

جواب دادم: اه آیه شرکت باباشه‌ ها. اما هنوز با تعجب نگاهش می‌کردم برخلاف انتظارم که منتظر یه طوفان جدید بودم لبخند گرمی زد و گفت: سلام بانو. نمی‌دونستم چشمام تا چه اندازه ای گشاد شدن... نعلبکی؟ شایدم به اندازه یه بشقاب... اونقدر بهت زده‌ی لبخندش و کلمه بانو و همینطور لحن مهربونش بودم که نفهمیدم کی دهنم باز شده... با دهن باز و چشمای گرد نگاهش کردم اما اون بیخیال گفت: وقت ناهارته. گیج سر تکون دادم. _خوبه منم ناهار نخوردم با هم بخوریم. _اقا پاکان شما حالتون خوبه؟ _خوبم خانوم شماخوبی؟ -مطمئنید خوبید؟ من آیه اما... پس چرا با من خوب رفتار می کنید؟ _خب متوجه شدم ...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

2 دیدگاه

  • Avatar
    وفا
    6 آبان 1402 - 22:04

    بیش از حدغیرقابل باور ومزخرف چندصفحه اول روبیشترنتونستم بخونم واقعا

  • Avatar
    بنده خدا
    2 آبان 1402 - 21:14

    بیش از حد کلیشه ایه