رمان فاخته ها در آسمان می‌گریند
رمان فاخته ها در آسمان می‌گریند رمان فاخته ها در آسمان می‌گریند

رمان فاخته ها در آسمان می‌گریند

دانلود با لینک مستقیم 4 2
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان فاخته ها در آسمان می‌گریند
نویسنده
مهسا عادلی
ژانر
عاشقانه، هیجانی، روانشناختی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
1591 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان فاخته ها در آسمان می‌گریند' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان فاخته ها در آسمان می‌گریند اثر مهسا عادلی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

اون یه روانشناسِ به‌ظاهر موجه بود… اما پشت اون نگاه آروم، چیزی ناآرام نفس می‌کشید. قرار بود کارآموزش باشم؛ فرصتی که فکر می‌کردم می‌تونه به رویاهام پر بده و منو به جایی برسونه که همیشه آرزوش رو داشتم. زیبا بود. جذاب، مسلط، با لبخندی که هر دختری رو مجذوب خودش می‌کرد. اما چیزی که منو گرفتار کرد، نه اون لبخند بود و نه اون چهره‌ی بی‌نقص… بخش تاریک زندگیش بود. اولین بار که پا به اون بیمارستان اعصاب و روان گذاشتم، نمی‌دونستم دارم وارد چه بازی پیچیده‌ای می‌شم. همون قدم اول، سرآغاز ورودم به زندگی مردی شد که دنیایش شبیه یک اتاق فرار بود؛ اتاقی پر از رمز، سایه و درهای قفل‌شده. زندگی با اون، حل کردن معماهایی بود که هر کدومش می‌تونست یا منو به آرزوم نزدیک‌تر کنه… یا برای همیشه پشت یکی از اون درهای بسته جا بذاره.

خلاصه رمان فاخته ها در آسمان می‌گریند

روانشناس همچنان منتظر،چشمان دختر را دنبال کرد. -چون شبیه پدرم نبود.چون دیگه نمی خواستم تو اون خونه که بابام صبح تا شب مصرف داشت بمونم. روانشناس کمی تن جلو کشاند.دستانش را درهم گره زد و لب هایش کمی کش آمد،تا تنها از آن حالت جدی خارج شود. -دوست داری دلیل جداییت از همسرتو بهم بگی؟ دخترک لب لرزاند و نجوا کرد. -چون شبیه پدرم بود.دست به زن داشت.اعتیاد داشت. روانشناس به آرامی سر باال و پایین کرد.اما او ادامه داد. -هرکاری میکردم از نظرش اشتباه بود.تو همه چیز میگفت تو خواستی با من ازدواج کنی.به خانواده ام توهین میکرد.پول تو جیبی نمیداد. قید درس خوندنمو زدم،قید استقاللمو...اما اون همه رو زد تو سرم. من به خاطر اون کردم اما اون میگفت خودت کردی...من نگفتم.بهم شک داشت.میگفت پشتش بد میگم.میگفت وقتی پشت پدرم جلوی اون بد گفتم، پشت اونم حتما بدمیگم.

کلافه،تار موی خرمایی مقابل چشمم را پشت گوش فرستادم.ارور اتمام باطری،ناخواسته مجبورم کرد تا ادامه ی ویدیوی کیس استادیرا به زمانی دیگر
بسپرم.دست به زیر چانه،چشم روی شکالت و لیوان قهوه ی روی میز چرخاندم و لب برچیدم.در آن لحظه اگر از من می پرسیدند که چه کسی هستم،بدون شک پاسخی در برابرشان نداشتم.لرز نشسته برتنم،عجیب نبود.خوب میدانستم از چیست!فشار وارد شده، سهمگین تر از آن بود که بتوانم کنار بیایم.شاید برای من،من در این برهه،حال سخت ترین،اتفاق،از دست دادن،استقلال،تازه شکفته ام بود.هرچند،مغزم،قبل از دستور،قلبم تصمیم شرارت بارش را گرفته بود و دیگر از دستم کاری بر نمیآمد.پوست کنار ناخن،به اسارت،انگشت اشاره و شستم درآمده بود و نفس خسته ام،چون زمهریری،یخ بسته در ریه،سخت و سهمگین،خود را به سطح میرساند و هرازچندگاهی، لرزی به تنم مینشاند.

ضرب به زمین نشاندم،سر دخترک،گیسو پریشان، سیاه، به سمتم چرخید.در برابر اضطرابم، لبخند زد و سر چرخاند. بغض نمیخواستم،اشک و آه نمی خواستم.من به خود قول داده بودم!با خروج دکتر،ایستادم.غمگین،اما لبخند همیشگی را به لب فراخواندم.من،من بودم.این را هر روز و بارها با خودم تکرار میکردم،تا پس زمینه ی ذهن مشوشم را نقاشی کند. به خود آمده مقابل مردی که در همان پس زمینه،با نام استاد،به یادداشت درآمده بود،لبخند زدم.پا روی پا کشاندم. دستانم را روی زانو درهم گره زدم و چشم به دهان مرد دوختم. -دلیل ناراحتیت رو متوجه نمیشم! نگاه از قندان طرح سنتی روی میز کندم و به میشی های نیمه جدی مرد مقابلم داد.در برابر این مرد نشستن و دروغ گفتن،کار من نبود.نفس گرفتم، عمیق،بلند و کشیده! -واضح نیست؟ من بعد از یک سال،دوباره استقلالمو از دست دادم.

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!