رمان ایمان بیاور
رمان ایمان بیاور رمان ایمان بیاور

رمان ایمان بیاور

دانلود با لینک مستقیم 1 1
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان ایمان بیاور
نویسنده
عادله حسینی
ژانر
عاشقانه، اجتماعی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
299 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان ایمان بیاور' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان ایمان بیاور اثر عادله حسینی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

داستان از زبان من روایت می‌شود؛ ایمان. من، امیران و پاشا سه دوست قدیمی و سه هم‌خانه‌ایم که زیر یک سقف زندگی می‌کنیم، اما هر کدام‌مان انگار از دنیایی جدا آمده‌ایم. من در یک آموزشگاه موسیقی تدریس می‌کنم. بیشترِ روزهایم میان صدای پیانو و گیتار و هنرجوهایی می‌گذرد که هر کدام‌شان رؤیایی در سر دارند. موسیقی برای من فقط شغل نیست؛ پناهگاهی‌ست از گذشته‌ای که هنوز گاهی بی‌خبر سراغم می‌آید. پاشا مغازه موبایل‌فروشی دارد. اهل حساب‌وکتاب است، اما دل نرمی دارد که کمتر کسی می‌بیند. زندگی زود مجبورش کرده مرد شود و روی پای خودش بایستد. امیران از همه‌مان آرام‌تر است. در بانک کار می‌کند و به‌تازگی با ساره نامزد کرده. میان ما سه نفر، شاید او تنها کسی باشد که زندگی‌اش شبیه یک مسیر صاف و قابل پیش‌بینی به نظر می‌رسد—هرچند من می‌دانم هیچ‌کدام‌مان گذشته‌ای بی‌درد نداشته‌ایم. سه دوست، سه هم‌خانه، سه مدل زندگی… و سه گذشته‌ای که گاهی مثل سایه دنبال‌مان راه می‌آیند. اما همه‌چیز از یک شب سرد و تاریک شروع شد. شبی که خیابان خیس بود و باد بی‌رحمانه می‌وزید. کلاس آخرم طول کشیده بود و ذهنم درگیر ملودی ناتمامی بود که برایش اسم نداشتم. حواسم لحظه‌ای پرت شد… و بعد فقط صدای ترمز و ضربه. وقتی پیاده شدم، دختری روی آسفالت افتاده بود. نفس نمی‌کشید—یا شاید من آن‌قدر هول کرده بودم که نفسش را حس نکردم. خون روی پیشانی‌اش نشسته بود و چشم‌هایش بسته بود. همان‌جا، وسط آن خیابان سرد، با خودم گفتم: «تموم شد… مُرد.» اما نمرده بود. اسمش تارا بود. و من نمی‌دانستم آن شب، به‌جای اینکه زندگیِ او را تمام کنم، قرار است او وارد زندگیِ من شود—آن‌قدر عمیق و بی‌اجازه که نه فقط روزهایم، که گذشته و آینده‌ام را هم زیر و رو کند.

خلاصه رمان ایمان بیاور

نگاهی به دور و بر می‌اندازم و سعی می‌کنم به خاطر بیاورم که آخرین بار پیچ گوشتی را کجا گذاشته‌ام. روی باطری ماشین، پیدایش می‌کنم. همان طور که خم شده‌ام؛ دستم را به سمتش دراز می‌کنم و با نوک انگشتانم، آن را به سمت خود می‌کشم. پیچ گوشتی را با دقت، زیر واشر می‌اندازم و در حالی که لب به دندان گرفته‌ام؛ جدایش می‌کنم: ـ تموم نشد؟ بدون آن که نگاهش کنم، زیر لب جواب می‌دهم: ـ تموم می‌شه. صدایش از جایی نزدیک‌تر به گوش می‌رسد: ـ مطمئنی وقتی بازش کنی؛ یه عیب جدید روش نمی‌ذاری؟! سربلند می‌کنم تا با جمله‌ای قاطع، ساکتش کنم. مطمئناً با بودنش، بیشتر از یک عیب جدید روی ماشین باقی می‌ماند.

چشمانم به صورتش نرسیده، روی پیراهن آشنایی که به تن دارد؛ متوقف می شود. پوفی می‌کشم و سری با تأسف تکان می‌دهم. کنارم می‌ایستد و صدایش با زمینه‌ای از خنده به گوشم می‌رسد: ـ خدایی الان این سر تکون دادنت برای چی بود؟ واشر را بالا می‌آورم و به لبه ی ساییده شده‌اش نگاه می‌کنم: ـ برای روی زیاد تو که هیچ تصمیمی برای کم کردنش نداری! سرکی به داخل ماشین می‌کشد: ـ بابا یه پیرهن که این حرفا رو نداره! بعدم بین من و تو که من و تویی نیست. واشر جدید را سر جایش قرار می‌دهم: ـ آره من و تو نداریم! کلاً من هر چی دارم برای تو! دندانم را روی لبم، فشار می‌دهم. با فشار دستم جای واشر را محکم می‌کنم و ادامه می‌دهم:

ـ توی این خونه حریم شخصی بی حریم شخصی ! تک خنده‌ای می‌زند: ـ آ… قربون آدم چیز فهم! نفس عمیقی می‌کشم و صاف می‌ایستم: ـ امان از آدم زبون نفهم! دستی به ریش پروفسوری و کم پشتش می‌کشد و متفکر به زمین چشم می‌دوزد. ـ ببینم اون ادکلن جدیده و کمربند چرمت هم جزء حریم شخصیت به حساب میاد؟ نگاه چپ چپی حواله‌اش می‌کنم و کارم را ادامه می‌دهم. از گوشه‌ی چشم متوجه لب‌های کش آمده‌اش هستم. ـ خب بابا توام! انگار نوبرش رو آورده؛ نمک اون جورابی که سه ماه پیش بهت دادم چشمت رو بگیره! با سرعت روی پنجه‌ی پا به سمتش می‌چرخم. با تیزی ذاتی‌اش، خود را عقب می‌کشد و خنده‌اش وسعت می‌گیرد: ـ می‌گم اون شلوارت که مارکه…

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!