رمان ایمان بیاور
دانلود رمان ایمان بیاور اثر عادله حسینی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان
خلاصه رمان ایمان بیاور
نگاهی به دور و بر میاندازم و سعی میکنم به خاطر بیاورم که آخرین بار پیچ گوشتی را کجا گذاشتهام. روی باطری ماشین، پیدایش میکنم. همان طور که خم شدهام؛ دستم را به سمتش دراز میکنم و با نوک انگشتانم، آن را به سمت خود میکشم. پیچ گوشتی را با دقت، زیر واشر میاندازم و در حالی که لب به دندان گرفتهام؛ جدایش میکنم: ـ تموم نشد؟ بدون آن که نگاهش کنم، زیر لب جواب میدهم: ـ تموم میشه. صدایش از جایی نزدیکتر به گوش میرسد: ـ مطمئنی وقتی بازش کنی؛ یه عیب جدید روش نمیذاری؟! سربلند میکنم تا با جملهای قاطع، ساکتش کنم. مطمئناً با بودنش، بیشتر از یک عیب جدید روی ماشین باقی میماند.
چشمانم به صورتش نرسیده، روی پیراهن آشنایی که به تن دارد؛ متوقف می شود. پوفی میکشم و سری با تأسف تکان میدهم. کنارم میایستد و صدایش با زمینهای از خنده به گوشم میرسد: ـ خدایی الان این سر تکون دادنت برای چی بود؟ واشر را بالا میآورم و به لبه ی ساییده شدهاش نگاه میکنم: ـ برای روی زیاد تو که هیچ تصمیمی برای کم کردنش نداری! سرکی به داخل ماشین میکشد: ـ بابا یه پیرهن که این حرفا رو نداره! بعدم بین من و تو که من و تویی نیست. واشر جدید را سر جایش قرار میدهم: ـ آره من و تو نداریم! کلاً من هر چی دارم برای تو! دندانم را روی لبم، فشار میدهم. با فشار دستم جای واشر را محکم میکنم و ادامه میدهم:
ـ توی این خونه حریم شخصی بی حریم شخصی ! تک خندهای میزند: ـ آ… قربون آدم چیز فهم! نفس عمیقی میکشم و صاف میایستم: ـ امان از آدم زبون نفهم! دستی به ریش پروفسوری و کم پشتش میکشد و متفکر به زمین چشم میدوزد. ـ ببینم اون ادکلن جدیده و کمربند چرمت هم جزء حریم شخصیت به حساب میاد؟ نگاه چپ چپی حوالهاش میکنم و کارم را ادامه میدهم. از گوشهی چشم متوجه لبهای کش آمدهاش هستم. ـ خب بابا توام! انگار نوبرش رو آورده؛ نمک اون جورابی که سه ماه پیش بهت دادم چشمت رو بگیره! با سرعت روی پنجهی پا به سمتش میچرخم. با تیزی ذاتیاش، خود را عقب میکشد و خندهاش وسعت میگیرد: ـ میگم اون شلوارت که مارکه…



دیدگاه کاربران