رمان من خدمتکار شاه انگلیس بودم
رمان من خدمتکار شاه انگلیس بودم رمان من خدمتکار شاه انگلیس بودم

رمان من خدمتکار شاه انگلیس بودم

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان من خدمتکار شاه انگلیس بودم
نویسنده
بهومیل هرابال
ژانر
اجتماعی، تاریخی، سیاسی، خارجی
ملیت
خارجی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
267 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان من خدمتکار شاه انگلیس بودم' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

راوی داستان که یک خدمتکار هتل است به یک میلیونر و صاحب هتل تبدیل می‌شود، اما زمانی که کمونیست‌ها قدرت را در دست می‌گیرند همه‌چیزش را از دست می‌دهد. نام کوچک راوی (Dite) به معنی کودک است، به همین تعبیر این شخصیت همیشه کوچک می‌ماند. او خدمتکار صادق ژنرال‌ها، روسای جمهور و سفرا است و پرخاش‌جویی آن‌ها برای این خدمتکار ساده، بخشی از طبیعت خدمت به آن‌هاست. بر اساس قوانین نازی‌ها، عشق به بخشی از برنامه رایشِ سوم برای پرورش انسان‌ها تبدیل شده است. این شخصیت صادق، تنها یار و همدم سرباز «سویک» است. او هیچ‌وقت بزرگ نشده و از سیاست و تاریخ سر درنمی‌آورد. قدرت و بدبیاری او در سادگی او نهفته است.

خلاصه رمان من خدمتکار شاه انگلیس بودم

کارم را در هتل پراگ طلایی که شروع کردم، رئیس هنل گوش چپ مرا پیچاند و گفت اینجا فقط به خدمتکاری پس یادت باشه که نه چیزی میبینی و نه میشنوی چی گفتم؟ تکرار کن گفتم نه چیزی میبینم و نه چیزی میشنوم این بار گوش راستم را گرفت و بلندم کرد و گفت: در عین حال باید چشم و گوشات باز باشه چی بهت گفتم؟ تکرار کن. حسابی جاخورده بودم ولی قول دادم که چشم و گوشم باز باشه. این جوری در هتل شروع به کار کردم. هر روز ساعت شش صبح متصدی هتل که وارد میشد عین سربازانی که میخواهند رژه بروند به صف میشدیم در حالی که سرپیشخدمت گارسون ها من و یک پیشخدمت کم سن و سال در یک طرف فرش قرمز هتل می ایستادیم و در طرف دیگر، آشپزها خدمه رخت شورها و ظرفشورها متصدی هتل هم در کنار صف جلو و عقب می رفت تا ببیند پیش بندهایمان تمیز است و یقه و نیم تنه هایمان بدون لک و پیس است.

دکمه ی لباس هایمان کنده نشده و کفش ها واکس زده و مرتب است یا نه؟ خم میشد و بو میکشید تا مطمئن شود پاهایمان را شسته ایم و بعد از همه ی این کارها می گفت: صبح به خیر. خانم ها و آقایان در ضمن حق نداشتیم کلمه ای با هم حرف بزنیم. از گارسون ها یاد گرفتم که کاردهای غذاخوری و چنگال ها رو چطور در دستمال سفره بپیچم. زیر سیگاری ها را هر روز خالی میکردم و چایدان فلزی را صیقل میدادم. سوسیس های داغی را که میخواستم برای فروش به ایستگاه قطار ببرم درون آن می گذاشتم. این کار را از پادویی یاد گرفتم که حالا دیگر گارسون شده بود و مرتب صدای خواهش و التماسش را میشنیدم که میخواست اجازه بدهند برای فروختن سوسیس از هتل بیرون برود. اولش برایم عجیب بود که چه علاقه ای به انجام این کار دارد ولی چیزی نگذشت که دلیلش را فهمیدم و دیری نپایید که من هم از این کار خوشم آمد.

در روز چندین بار از سکوی قطار بالا و پایین میرفتم تا سوسیس بفروشم آن هم به قیمت یک کرون برای هر هشت تکه سوسیس بعضی اوقات مسافر قطار فقط یک اسکناس بیست کرونی داشت و بعضی وقت ها هم یک اسکناس پنجاهی من هم هیچ وقت پول خرد نداشتم. بنابراین اسکناس را در جیبم می گذاشتم و به فروختن ادامه میدادم که در نهایت مشتری سوار قطار میشد و به سمت پنجره میرفت و دستش را بیرون می آورد، من هم ظرف سوسیس ها را کنار میگذاشتم و دستم را در جیبم فرو میبردم تا بقیه پول مشتری را بدهم و در این حال یارو سرم فریاد میکشید که از خیر سکه ها بگذرم و اسکناس را بهش پس بدهم مامور قطار در سوتش که میدمید خیلی آرام و آهسته دست در جیب میکردم و بعد هم خیلی یواش اسکناسها را در می آوردم قطار شروع به حرکت میکرد و من هم در کنارش تند تند راه میرفتم و قطار سرعتش را که زیاد می کرد به اندازه ای به آن نزدیک میشدم که اسکناس به سختی با نوک انگشتان مشتری تماس پیدا میکرد و بعضی وقتها یارو تا آنجا که امکان داشت.

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!