رمان کنج عطر کلمات
دانلود رمان کنج عطر کلمات اثر سحر مرادی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان
خلاصه رمان کنج عطر کلمات
نمیدانم چرا حس کنجکاویام دست از سرم برنمیداشت. بدون هیچ مقدمهای گفتم: – تو این مدتِ کم، هر بار دیدمت جز رنگ مشکی نپوشیدی؛ دلیل خاصی داره؟ گوشیاش را خاموش نکرد. نگاهش بالا آمد و جوابم را داد: – یه انتخاب شخصیه! از لحنش جا خوردم و پشیمانی از سؤالی که کرده بودم، دستهایم را مشت کرد. منو را بیاختیار بستم و مثل او گوشیام را روشن کردم. – چی میخوری؟ برای این که متوجه بههمریختگیام نشود جواب دادم: – سالاد یونانی. منو را باز کرده و بالاخره داشت نگاهش میکرد که باز پرسید: – دیگه؟ بیاهمیت به نگاه کردنش کوتاه گفتم: -هیچی. سرش را بالا گرفت و نگاهم را از رویش برداشتم. با خودم که تعارف نداشتم، لحن سنگین و تلخش به غرورم برخورده بود و تا با خودم حلش نمیکردم، نمیتوانستم عادی باشم یا لبخند بزنم. – ناراحت شدی؟ بدون جواب شانه بالا انداختم و گفت: – پس انتخاب سالاد، یعنی آره، ناراحت شدم! لبهایم را روی هم فشار دادم و باز حرفی نزدم که او بیشتر گفت: – ولی من حسابی گرسنمه… نرسیدم ناهار بخورم.
از این که تو روبهروم بشینی و فقط سالاد بخوری هم خوشم نمیآد… نیلا. اسمم را که صدا زد، چیزی توی سینهام تکان خورد یا شاید هم چیزی به سینهام کوبیده شد. با همان لحن گرم و صدای بمش ادامه داد: – به نظرم دخترایی که جای قهر کردن حرفشونو میزنن خیلی جذابترن، حتی اگه بحث یا دعوا بکنن. انگشتهایم را روی شقیقهام فشار دادم: – سرم یههو گیج رفت! – بشین تا یه چیز شیرین بیارم بخوری. پلکهایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم تا از شتاب و التهاب سینهام کم شود. رها با لیوانی شربت برگشت و صدای رادمهر «اَه»ی بود که به خودم و وجودِ دوبارهی او داشتم. – نگفتم سنگینه؟ درست روی صندلیای نشسته بودم که او کنارم بود. لیوان را از دست رها گرفتم و یک نفس سر کشیدم تا دهانم برای جواب دادن به او بسته بماند. نمیفهمیدم چرا امشب هر جا میرفتم، بود! از اینکه خودش را دانا و عقلکل حساب میکرد و سعی داشت حس کودنبودن به من القا کند، حرصم گرفته بود! رها که از چیزی خبر نداشت، رو به عمویش گفت: – از صبح هر کاریش کردم چیزی نخورده.
پلکهایم را دوباره بستم و هوا را با مکث به ریهام کشیدم. صدایش را این بار آرامتر و نزدیک به گوشم شنیدم: – معدهی خالی دو تا جامو میخواستی بری بالا؟ بیحوصله از شنیدن متلکهایش بازدمم را بیرون فرستادم و پلکهایم را بیشتر روی هم فشار دادم تا برنگردم و «به تو چه»ای نثارش کنم، اما انگار میان آن هوای سنگین و عطرهای مختلف مولکولهای هوا آغشته به عطر رزماری و چوب شده بودند. با لذت و کنجکاوی عمیقتر نفس کشیدم و بیاختیار ردِ بویش را که در هوا به جا مانده بود گرفتم. چنان مسخِ رایحهاش شده بودم که تا به خودم آمدم نوک بینیام به چیز سفتی برخورد کرد. هراسان و دستپاچه چشم باز کردم و تار و پودِ سیاه کتش صفحهی تاریک مقابلم شد؛ گند زده بودم! تنها راهی که در آن وضعیت به ذهنم رسید، سرفهکردن بود. فوری سرم را از نزدیک بازویش عقب کشیدم و سعی کردم به روی خودم نیاورم. ته ماندهی شربتم را سر کشیدم و برای این که فرصت دیگری برای حرفهایش به او ندهم، با صدای کردن رها ایستادم.
باکس دانلود
دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است
خرید تکی و دانلود 38,000 تومان



دیدگاه کاربران