رمان مرثیه ای بر باد
رمان مرثیه ای بر باد رمان مرثیه ای بر باد

رمان مرثیه ای بر باد

دانلود با لینک مستقیم 2 1
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان مرثیه ای بر باد
نویسنده
منیر کاظمی
ژانر
عاشقانه
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
1527 صفحه
دسته بندی
اگر نویسنده یا مالک 'رمان مرثیه ای بر باد' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان مرثیه ای بر باد اثر منیر کاظمی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

بژین، دختری کرد، بیست سال پیش مادرش را از دست داد؛ مادری که ظاهراً خودکشی کرده بود. او و برادرش از همان کودکی به عمه‌هایشان سپرده شدند و پدرشان دوباره ازدواج کرد. حالا، پس از دو دهه، برادر بژین در پی کشف حقیقت مرگ مادرشان است. او پدر را به قتل متهم می‌کند و عمه را هم در این جنایت شریک می‌داند، کسی که به باور او در صحنه‌سازی خودکشی نقش داشته. در میان این طوفان اتهام و تلاش برای پرده‌برداری از رازهای خاک‌خورده، بژین ناچار به ترک خانه می‌شود. سرنوشت او را به کتابفروشی بزرگی می‌کشاند؛ جایی که مشغول به کار می‌شود و با برادران شاملو آشنا می‌شود؛ آشنایی که...

خلاصه رمان مرثیه ای بر باد

شاهد نمی‌دانست این وقت بالاخره کی تمام می‌شود. «بهت قول میدم تا آخر امشب نیرو گرفتی. یکی هم نه، دو سه تا.» لبخند آرامش‌بخش مادرش را به ارشاد جان گرفت. از آن لبخندها که همیشه بیشترین حجمش مخصوص او بود. «حالا ببین.» بعد دست ارشاد را گرفت و با انگشت روی پوستش کشید. روش‌های مادرانه برای آرام کردن پسری که از نظر مادرش همیشه نیاز به حمایت و همدلی داشت، با این همه حاضر نبود بپذیرد که چیزی در این بچه اشتباه است. شاهد تکیه‌اش را از صندلی برداشت. سعی کرد دوباره تمرکزش را به برگه‌های روی میز بدهد. ارشاد بی‌توجه به همهٔ حرف‌ها و رفتارهای مادر، به همان حالت زل‌زده به کف زمین، از شاهد پرسید: «برای چی گفت نمیاد؟» شاهد یک مورد دیگر را تیک زد: «نپرسیدم.» «چرا؟» «حتماً یه دلیلی داشته.» «خب دلیلش چی بوده؟» «می‌خوای اونم برطرف کنی؟»

ارشاد سرش را بالا آورد: «اگه بتونم، آره.» نگاه شاهد سمت مادرش رفت و برگشت. انگار با نگاه با هم حرف می‌زدند. مادر طلب آرامش و دلداری داشت و شاهد طلب دست کشیدن مادرش از این‌همه حمایت بی‌جا. «پس خودت زنگ بزن و بپرس ازش.» درک این رفتارهای افراطی برای شاهد سخت بود. اما خوب یادش بود که ارشاد وقتی به چیزی کلیک می‌کرد، تا منتهی‌الیه عجیب‌ترین رفتارها هم می‌رفت. از بزرگ‌ترین نمونه‌هایش هم عاشقی‌اش بود که انگار همهٔ قاعده و قانون‌ها را از نو نوشته بود. مادر وسط پرید: «اصلاً بذار من خودم زنگ بزنم بهش.» سر پا شد: «کجاست شماره‌ش؟» شاهد به اینکه خودش شماره را دارد اشاره نکرد: «توی فرم استخدامش هست.» مادرشان در حالی که به سمت اتاق مدیریت می‌رفت گفت: «اصلاً شاید یه چیزی باشه نتونه به شماها بگه. با یه زن راحت‌تر باشه.» نگاه شاهد دنبال مادرش رفت.

باورش نمی‌شد که تا این اندازه وارد بازی‌های عجیب‌وغریب ارشاد شده تا بتواند او را سرپا نگه دارد. گاهی آنقدر زیاده‌روی می‌کرد که صدای پدرشان هم در می‌آمد. همین دو ماه پیش تصمیم گرفته بود به پدر اصرار کند تا مغازهٔ بغلی را هم بیندازد سر این یکی، به عنوان کافه یا شاید سالن اجتماعات. صدای مادر از اتاق آمد: «عطارزاده‌ست فامیلش؟» هیچ‌کدام چیزی نگفتند. ارشاد به شاهد نگاه کرد. هر دو با اخم به هم زل زدند. ارشاد به این فکر می‌کرد که شاهد آن‌طور که او توقع دارد همکاری نمی‌کند و همه چیز را بی‌دل‌وحوصله از سر اجبار انجام می‌دهد، چرا که انتظار داشته بابا برای او هم یک باشگاه راه بیندازد؛ و شاهد به این فکر می‌کرد که تقریباً تحملش از همهٔ این رفتارها و اتفاقات تمام شده و به زودی سرریز می‌شود.بژین کیف استخر روی شانهٔ چپش بود و کیف وسایل ریزودرشت مورد نیازش روی دست راست.

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!