رمان مرثیه ای بر باد
دانلود رمان مرثیه ای بر باد اثر منیر کاظمی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان
خلاصه رمان مرثیه ای بر باد
ارشاد سرش را بالا آورد: «اگه بتونم، آره.» نگاه شاهد سمت مادرش رفت و برگشت. انگار با نگاه با هم حرف میزدند. مادر طلب آرامش و دلداری داشت و شاهد طلب دست کشیدن مادرش از اینهمه حمایت بیجا. «پس خودت زنگ بزن و بپرس ازش.» درک این رفتارهای افراطی برای شاهد سخت بود. اما خوب یادش بود که ارشاد وقتی به چیزی کلیک میکرد، تا منتهیالیه عجیبترین رفتارها هم میرفت. از بزرگترین نمونههایش هم عاشقیاش بود که انگار همهٔ قاعده و قانونها را از نو نوشته بود. مادر وسط پرید: «اصلاً بذار من خودم زنگ بزنم بهش.» سر پا شد: «کجاست شمارهش؟» شاهد به اینکه خودش شماره را دارد اشاره نکرد: «توی فرم استخدامش هست.» مادرشان در حالی که به سمت اتاق مدیریت میرفت گفت: «اصلاً شاید یه چیزی باشه نتونه به شماها بگه. با یه زن راحتتر باشه.» نگاه شاهد دنبال مادرش رفت.
باورش نمیشد که تا این اندازه وارد بازیهای عجیبوغریب ارشاد شده تا بتواند او را سرپا نگه دارد. گاهی آنقدر زیادهروی میکرد که صدای پدرشان هم در میآمد. همین دو ماه پیش تصمیم گرفته بود به پدر اصرار کند تا مغازهٔ بغلی را هم بیندازد سر این یکی، به عنوان کافه یا شاید سالن اجتماعات. صدای مادر از اتاق آمد: «عطارزادهست فامیلش؟» هیچکدام چیزی نگفتند. ارشاد به شاهد نگاه کرد. هر دو با اخم به هم زل زدند. ارشاد به این فکر میکرد که شاهد آنطور که او توقع دارد همکاری نمیکند و همه چیز را بیدلوحوصله از سر اجبار انجام میدهد، چرا که انتظار داشته بابا برای او هم یک باشگاه راه بیندازد؛ و شاهد به این فکر میکرد که تقریباً تحملش از همهٔ این رفتارها و اتفاقات تمام شده و به زودی سرریز میشود.بژین کیف استخر روی شانهٔ چپش بود و کیف وسایل ریزودرشت مورد نیازش روی دست راست.



دیدگاه کاربران