رمان پتریکور
دانلود رمان پتریکور اثر مهسا رمضانی و دل آرا دشت بهشت با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان
من دختر یه قاتل زنجیرهای بودم و عاشق برادر مامور پروندهام. اونا منو قبول نداشتن و من با همهی وجود چنگ زده بودم به عشقم تا حفظش کنم. فکر میکردم همهی ماجرا همینه و دیگه سختتر از این وجود نداره که ...
خلاصه رمان پتریکور
گوشی موبایل را روی اپن رها کرد. دوشی سرسری گرفت و بعد از خشک کردن و پوشیدن لباس های راحتی به آشپزخانه رفت.بسته ی مرغ و سبزیجات را بیرون کشید تا برای خودش و عماد شام درست کند و در حین انجام کارهایش سیاهی دلگیر این شب ها را از سر بگذراند. عماد که کلید انداخت با لبخند درون درگاهی آشپزخانه ایستاد و سلام کرد. عماد کش و قوسی به خودش داد و جواب سلامش را با صفت جدید " عزیزم " داد.
منتظر نماند و به آشپزخانه برگشت تا به ادامه ی آشپزی اش برسد و عماد هم طبق معمول رفت تا دوش بگیرد. وقتی که برگشت ماندانا میز را حاضر کرده بود و برگه به دست به کابینت آشپزخانه تکیه داده بود و چیزی می خواند. صدایش زد: -ترجمه س یا تایپ؟ کمک خواستی هستما. لبخندی زد و گفت: -اومدی؟ عافیت. بیا شام حاضره. هیچ کدوم. بررسی و ویرایش یه رمانو امتحانی بهم دادن. ویراستار نشر گویا کشیده کنار. اگه کارم خوب باشه دائمی میشم.
تایپ و ترجمه هام انقدر دقیق و اصولی بوده خوششون اومده. عماد همانطور که پشت میز مینشست گفت: -خب دو تا سوال. اولا مگه ویراستاری مدرکی چیزی نمیخواد؟ دوما تو دقیقا برای چند جا کار میکنی؟ ماندانا کاغذ را درون پاکت و روی کابینت گذاشت. همانطور که دیس غذا را برمی داشت و به سمت میز می آمد گفت: -مدرک که میخواد و از طرفی من تمام دانشم تجربی به دست اومده. ولی خب چون حافظ صحبت کرده به اعتبار اون بهم کار دادن ...



دیدگاه کاربران