رمان صخره سرد
دانلود با لینک مستقیم
1
0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان صخره سرد
نویسنده
غزاله جعفری
ژانر
عاشقانه، اجتماعی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
2407 صفحه
سایر آثار
دسته بندی
اگر نویسنده یا مالک 'رمان صخره سرد' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر
دانلود رمان صخره سرد اثر غزاله جعفری به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان
خلاصه رمان صخره سرد
فقط ترسیده بود! نه فقط از خانهی کاوان، که از این شهر میخواست فرار کند.... تکان های عصبی و مداوم پای راستم، روی اعصاب مسافر کنار دستیام رفته بود که با کالفگی نفسش را فوت کرد و از صندلی بلند شد مادرم پوفی کشید و گفت _درست بشین...این چه وضعشه؟ دستانم را چلیپا کرده و با ابروهایی باال داده، برایش سر تکان دادم منتظر بودم حرفش را ادامه بدهد... _با این ادا اصوال از رفتنت پشیمون نمیشم +تو پشیمون بشی هم فایده نداره...من میرم! به تاسف سر تکان داد _خیلی پررویی...پاشو بریم دارن کارت پرواز میدن با غیظ کولهام را روی دوش انداخته و پشت
سرش راه افتادم زحمت چمدانم با خودش بود طولی نکشید که کارت پرواز در دستم بود دستهی چمدان را گرفتم کهدستی پشت کمرم کشید _هرکاری میکنم به خاطر خودته...باالخره یه روزی میفهمی!
به صورت غرق در آرایشش خیره شدم +تو هم یه روزی میفهمی چه اشتباه بزرگی کردی راحیل خانم دستانش را چلیپا کرد _این پسره به درد تو نمیخوره... در دلم «برو بابا» را فریادم زدم، چمدان راپشت سرم کشیدم که دستم را محکم گرفت _به دایی هات سپردم چشم ازت برندارن...غلط اضافی کردی حسابت ُ برسن...پس سرت تو درس ُ و کتابت باشه و پا کج نذار نبات...این چند ماه بکوب برای کنکور میخونی... دستم را با حرص از حصار انگشتش بیرون کشیدم و راه افتادم در ظاهر بیحرفبودم اما در درونم بارها مادرم را زیر حرفهایم له کردم مرا از دایی هامیترساند چرا که میدانست دیگر حنای پدرم برایم رنگی ندارد اصال پدرم نبود که از او ترسی هم داشته باشم جراح معروف تهران اکثر اوقات در بیمارستان و مطبش بود
گمان میکرد پول که زیر پای ما بریزد، جای خودش پر میشود برای نبودنش باج میداد....
برای شرایط خودم آهی کشیدم! فعال مادرم خوب میتازوند... اما نوبت به من هم میرسید شال گردنم را محکمتر دور بینی و دهانم پیچاندم و پا به خیابان گذاشتم فضای گرم فرودگاه کجا و این سرمای استخوان سوز کجا؟ دانههای ریز برف جلوی دید را میگرفت... چمدانم را کنار ستون تکیه داده و موبایلم را به دنبال شمارهای زیر و رو کردم قبل از فشردن روی شمارهی آرش، خودش با من تماس گرفت پسر دایی ِ شر و شور من.... تماس را وصل کردم که مهلت الو گفتن هم نداد! _شکر جان...من چند قدم پایینتر از در ورودیام، ترافیکه! همیشه مرا شکر جان خطاب میکرد و به خیال خودش چقدر بانمک است از سرمای شدید، بیشتر در خودم فرو رفتم +دارم یخ میزنم...میام االن سمتت، ماشینت چیه؟ _مگه آدم رخش سفیدش ُ ول میکنه بره سراغ یه چیز دیگه؟ پوف کالفهای کشیده وچمدانم را هدایت کردم.
باکس دانلود
دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است
خرید تکی و دانلود 40,000 تومان
خرید اشتراک ویژه و دانلود



دیدگاه کاربران