رمان شوکا عروس جنگل
رمان شوکا عروس جنگل رمان شوکا عروس جنگل

رمان شوکا عروس جنگل

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان شوکا عروس جنگل
نویسنده
مهدیه MHK
ژانر
عاشقانه، اربابی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
381 صفحه
دسته بندی
اگر نویسنده یا مالک 'رمان شوکا عروس جنگل' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان شوکا عروس جنگل اثر مهدیه MHK به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم

شوکا، در روستا زندگی می‌کند، روستای آن‌ها ارباب جوانی دارد که دارای همسر است، آن هم نه یکی بلکه دو تا! اما به خاطر یک اتفاق زندگی شوکا با این ارباب گره می‌خورد و مجبور است که ...

خلاصه رمان شوکا عروس جنگل

۲ ساعت بود خونه برگشته بودیم و هوا تاریک شده بود... مامان مثل اسفند روی اتیش بودو هی راه می‌رفت و چشمش به در بود تا بابا برگرده کم کم منم نگران می‌شدم. بالاخره بابا از راه رسید تا ما رو دید خنده بلندی کرد: بیا زن که نونمون تو روغنه.. ما هاج و واج نگاهش می‌کردیم که گفت: اول شام بیار که مثل یه گاو گرسنه ام بعد براتون تعریف می‌کنم. سر سفره بودیم من و مامان بی اشتها با غذامون بازی می‌کردیم اما بابا دولپی داشت می‌خورد. بالاخره سفره رو جمع کردم و سریع برگشتم و کنار مامان نشستم. چشمم به دهن بابا بود. بابا همینطور که نگاهمون می‌کرد گفت: وقتی پیش مباشر

ارباب رفتم بهم گفت خود ارباب کارم داره و دنبالش برم.. اولش ترسیدم اما بعد از اینکه پیش ارباب رفتیم بهم خیلی احترام گذاشت از من پذیرایی کرد اونم چه پذیرایی... در آخر از شوکا پرسید... با حرف بابا چشمام گشاد شد گفتم:  از من؟ چرا از من؟ بابا با چشمای خندون گفت: اره دخترم بخت بهت رو آورده ارباب بهم گفت تو رو برای ازدواج انتخاب کرده. با حرف بابا حس کردم دنیا خراب شد و تمام اواره اش روی سرم ریخت. سرم به شدت درد می‌کرد. حالم اصلا خوب نبود... نیمه راست صورتم کبود بود و این کبودی به دلیل مخالفت ازدواجم با ارباب به وجود اومده بود. بابا وقتی

جواب نه منو شنید از عصانیت چند تا سیلی بهم زد و الانم منو تو اتاق زندانی کرده خدایا چرا اینجوری شد مگه قرار نبود شیرین زن ارباب بشه... اینقدر فکر و خیال کرده بودم که حس می‌کردم سرم در حال انفجاره... با صدای در اتاق به خودم اومدم نگاهم به مامان افتاد که با چشمای اشکیش برام غذا آورده بود. اما من دلم غذا نمی‌خواست دلم می‌خواست بمیرم و از این زندگی راحت بشم... مامان با دیدن قیافه ام گفت: دستت بشکنه مرد ببین صورت برگ گلشو به چه روزی انداخته... کنارم نشست و دستش رو جا کبودیا کشید: دخترم بیا یه چیزی بخور. با صدای گرفته جواب دادم: نمی‌خورم ...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

1 دیدگاه

  • Avatar
    مُحی
    20 آبان 1400 - 15:45

    تکراری