رمان تانگو روی پل فردوس
رمان تانگو روی پل فردوس رمان تانگو روی پل فردوس

رمان تانگو روی پل فردوس

دانلود با لینک مستقیم 1 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان تانگو روی پل فردوس
نویسنده
فرزانه صفایی فرد
ژانر
عاشقانه، اجتماعی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
801 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان تانگو روی پل فردوس' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان تانگو روی پل فردوس اثر فرزانه صفایی فرد به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

«تانگو» روایت عبور از «من» و رسیدن به «ما»ست. داستان کنار گذاشتن فردیت‌های سخت و منیت‌های پنهان، و آموختنِ زیستن در جهانی که میان دو نفر شکل می‌گیرد؛ جهانی مشترک، اما نه بی‌مرز. در این میان، تنها دو نقش اصلی حضور ندارند؛ تمام گذشته‌ی هر دو نفر نیز با آن‌ها وارد صحنه می‌شود. پدر و مادر، خانواده، فرهنگ، شیوه‌ی تربیت و مسیری که هرکدام طی کرده‌اند… همه در این رقصِ دونفره سهم دارند. سؤال اما این است: سازگاری تا کجا ممکن است؟ مرز میان «خود بودن» و «با هم بودن» کجاست؟ و آیا می‌توان بی‌آن‌که گم شد، یکی شد؟

خلاصه رمان تانگو روی پل فردوس

همیشه طلبکاری. تازه فهمیدی؟ دلم می‌خواد بزنم تو دهنت. لحنش تند نیست، حتی جدی هم نیست. آرام می‌گوید، بیشتر انگار می‌خواهد نوازشم کند. باز هم او کوتاه آمده است. باز گفته است؛ سپید. باز نگذاشت توی طلبکاری بمانم. چه فایده که الکی بگویم؟ برای انصراف از گروه ناراحتم. باید از جدایی بگویم. نباید بیشتر از این پادرهوا نگهش دارم. باید تمامش کنم. دارم برمی‌گردم خونه. می‌روم از نگاهش و آرام‌تر می‌گویم: برای همیشه. از اول هم همین بود. او خواست که آشنا شویم. گفته بودم تمایلی ندارم به آشنایی با کسی که برنامه‌اش ازدواج است. گفته بود اون‌ش با من. من هم خیال خودم را راحت کردم که نیتم را گفته‌ام و اگر او می‌خواهد بگذاردش به پای ناز و ادا، دیگر تقصیر من نیست. نیما دم در اتاق است و حتماً لبخند داخل است که این‌طور در چارچوب در ایستاده و این‌پا و آن‌پا می‌کند. از کنارش رد می‌شوم.

لبخند لباس بیرون پوشیده است. توی منگی سامان از حرف آخرم، آمده بودم کیفم را بردارم و بروم حالا. لبخند هم دارد می‌رود. کیفم را از پایین تختشان برمی‌دارم. لبخند می‌رود سمت نیما و می‌گوید: لبخند می‌چسبد. اخم می‌کند: چی شده؟ خیلی چیزها را توی دلم می‌گویم و از اتاق بیرون می‌روم. زمزمه‌ی نیما را می‌شنوم: کی برمی‌گردی؟ باید حرف بزنیم. صدای لبخند برخلاف نیما زمزمه نیست و پشت سرم نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود: حرفات رو که ظهر زدی، پدرجان. این پدرهایی که به ریش نیما می‌بندد از هزارتا فحش بدتر است. دوست. بیچاره‌ام از حرص خالی نمی‌شود. کفشم را می‌پوشم. سامان داخل می‌آید. اخم‌هایش عمیق شده‌اند. خیره‌ام مانده است. چشم‌هایش… نفسم را آرام بیرون می‌دهم. بی‌خیال چشم‌هایش. باید از کنارش رد شوم. لبخند جلوتر می‌رود، کنارش می‌ایستد و می‌گوید: بذار من باهاش حرف بزنم،

سامان. از کنارشان رد می‌شوم. بی‌خیال چشم‌هایش… پشت سرم بود. هیچ‌کس دیگر نبود. جز ما. من و… تنم. لرزیده بود. اندام‌هایم چیزی حس کرده بودند. همان که می‌خواستم توهم باشد که… نبود. چرخیده بودم. لبخند زده بود. تپیدن نبض شقیقه‌اش را می‌دیدم. دهانم خشک بود. آب دهانم را به‌سختی قورت داده بودم. پریده بود توی گلویم. باز لبخند زده بود. چهره‌اش ملتهب بود. گفته بودم: بقیه نیومدن؟ جواب نداده بود. باز جلو آمده بود. صدای نفس‌هایم دیگر دست خودم نبود. هوا کم بود و هی کمتر می‌شد. نزدیک آمده بود، هی نزدیک آمده بود و هی من عقب رفته بودم. از پشت خورده بودم به پیانو. تنم روی کلاویه‌ها ول شده بود و صدای نخراشیده‌شان آهنگ فاجعه. رسیدیم سپیده، پیاده شو.

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!