رمان تنهایی پر هیاهو
این رمان به داستان جذاب و خندهدار هانتا میپردازد ؛ مردی که برای سی و پنج سال در حکومت پلیسیِ چک زندگی کرده و کارش خمیر کردن کاغذهای باطله و کتاب ها بوده است. او در فرآیند خمیر کردن کاغذها، به دانشی آن چنان غیر خود خواسته دست یافته که اکنون نمیداند کدام یک از افکارش از ذهن خودش برآمدهاند و کدام یک را از کتاب ها آموخته است. هانتا کتابهای زیادی را از انهدام توسط دستگاه پرِسِ هیدرولیک نجات داده و حالا خانهاش پر از این کتابهای نجات یافته شده است. او علاوه بر این که نابود کنندهی کتابهاست، منجی و دوست آنها نیز هست. اما زمانی که یک دستگاه پرسِ اتوماتیک و جدید، باعث بیثمر شدن حرفهی هانتا میشود، تنها یک کار از دست او بر میآید: یا کتابها را نجات دهد و یا خودش با آنها نابود گردد ..
خلاصه رمان تنهایی پر هیاهو
یک روز بعد ازظهر، افراد کشتارگاه، یک کامیون کاغذ خونی و جعبههای خیس از خونابه را برای من آوردند، جعبهها یکی پس از دیگری پر از این جور چیزها بودند و من نتوانستم تحملشان کنم. چون بوی شیرین تهوع آوری داشت که باعث میشد حس کنم مثل پیشبند یک قصاب، خون آلود هستم. مناز سر انتقامجویی، با حالتی پرهیزگارانه کتاب ستایش حماقت "اراسموسرتردام"را داخل اولین بسته جای دادم، کتاب "دون کارلوس اثر فردریش شیلر" را داخل دومی و از آنجایی که واژها باید به خون آلوده شوند، "اکه هومو اثر فردریش نیچه"را داخل سومی گذاشتم. و همچنان که بعنوان یک میزبان کار میکردم، یک دسته زنبور دور آن ورقههای گوشتی وحشتناک که قصابان با خودشان از کشتارگاه برای من آورده بودند و همچنان دور سرم وزوز میکردند؛ آنها مثل تگرگ به صورت من هجوم آوردند.
وقتی که در حال نوشیدن چهارمین جام آبجویم بودم، متوجه حضور مرد جوان خوش مَشربی نزدیک دستگاه پِرس شدم و فورا متوجه شدم که او خود عیسی مسیح است. خیلی زود پیرمردی باچهرهای پُر از چین و چروک به او پیوست. و در آن لحظه خاص من میدانستم او فقط میتواند لائوتسه باشد. به این ترتیب آنها شانه به شانه هم در آن جا ایستادند و من شانس بیشتری برای مقایسه کردنشان پیدا کردم؛ یک آقای سالخورده و یک مرد جوان! چنانکه هزاران تراشه لاجوردی رنگ، دیوانهوار و بسیار سریع به سمت پایین شیرجه میزدنند. بالها و بدنهای فلزی آنها یکی از تابلوهای عظیم "ویوانت" را با تلألوی مداوم و انحناهای متغیر، همچون رنگهای پاشیده شده بر اثر هنری غول پیکر جکسون پولاکس میآراید.
***
«به مدت سیوپنج سال در بین کاغذ باطلهها کار و زندگی کردم و این داستان عاشقانهٔ من است. به مدت سیوپنج سال خود را بین کاغذهای باطله و کتابها محصور کردم و به واژگان آلوده شدم تا اینکه اکنون به شکل یکی از دائرهالمعارفهای موجود در بازار در آمدم... پس از سالها فشرده شدن همانند یک کتاب سه تُنی هستم. من همانند یک کوزه هستم که با آب جادویی و ساده پر شده است، کافی ست مرا اندکی خم کنید تا یک جریان از افکار زیبا از من خارج شود. آموزش من چندان صریح و آگاهانه نبوده است بنابراین نمیتوانم به جرأت اعلام کنم که کدامیک از افکارم مربوط به خودم و کدام دسته مرتبط با کتابهایی هستند که قبلاً خواندهام. درهرحال، این شیوهای است که طیسیوپنجسالگذشته برای هماهنگ شدن با خودم و جهان اطراف استفاده کردم. زمانی که مطالعه میکنم، در واقع متن را نمیخوانم بلکه جملهٔ زیبا را به دهان میاندازم و همانند یک آبنبات میمکم یا مثللیکور مینوشم تا آنکه اندیشهٔ مزبور مثل الکل در من حل شود، ذهن و قلب مرا درگیر کند و در همهٔ سیاهرگهایم جاری شود تا به ریشهٔ تکتک رگهای خونی من برسد.»



دیدگاه کاربران