رمان پناه تو
رمان پناه تو رمان پناه تو

رمان پناه تو

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان پناه تو
نویسنده
کمند مشکات
ژانر
عاشقانه
ملیت
ایرانی
ویراستار
سایت رمان بوک
تعداد صفحه
1487 صفحه
دسته بندی
اگر نویسنده یا مالک 'رمان پناه تو' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان پناه تو اثر کمند مشکات به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

در این لحظه دنبال کننده ما باشید و با دانلود رمان جدید دیگری از رسانه فرهنگی رمان بوک از خواندن لذت ببرید / همیشه عاشق دختر داییم بودم، ولی اون با کسی نامزد کرد که رهاش کرد و من باهاش رفتم تو ارتباط. ولی نمی دونستم که ...

خلاصه رمان پناه تو

رعد و برق لرزه به اندامم انداخت. کاش باران می آمد. کاش سیل راه می افتاد و این دخترک بی پناه را در خود غرق میکرد. دلم گرفته بود. شکسته بودم... و قدم های سستم را در کوچه پس کوچه های کیانپارس می کشیدم. هوا سرد بود و خاکی. نفس به سختی کشیده میشد. پلیور بنفش رنگم را کیپ تنم کردم و روسری ام را کمی جلوتر کشیدم. باد شدید بود، مردم سراسیمه می رفتند اما من ...جا مانده بودم!

در خیابان هشت، در رستوران سر خیابان! پشت آن میز سفید وسط سالن! جا مانده بودم! پیش آرش! آرشِ من! مردی که سه سال از زندگی ام را پایش گذاشته بودم. که تمام ساحلی را پیاده رفته بودیم و از آینده ی زندگی امان گفته بودیم! میدان ساعت را تا نادری دویده بودیم و از دست فروش سر چهار راه، گل خریده بودیم! که توی همین رستوران برایم یک سبد گل آورد و سالگرد آشنایی مان را جشن گرفت.

وقتی از پشت دیوار شیشه ای دیدمش، گفتم لابد اشتباه می کنم. لابد شبیه آرش است! اما کمی جلوتر که رفتم، جای سرخک کنار ابروی چپش را که دیدم، بوی ادکلنش را که حس کردم و دلبری اش در حرف زدن! فرو ریختم. و رفتم. از آنجا رفتم و خیابان ها را گز کردم. دختری که مقابل آرش نشسته بود؛ الهام، همکارم بود! صدای خنده ی آرش شده بود دردناک ترین ملودی دنیا! صدای خنده ای که هنوز هم دلم را می لرزاند اما... اشک چشمانم را پاک کردم. دیگر به ایستگاه رسیده بودم.

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

3 دیدگاه

  • Avatar
    Bahar
    7 مرداد 1402 - 18:19

    واقعا بدترین رمانی بود که خوندم

  • Avatar
    Aylaa
    23 تیر 1402 - 21:08

    این رمان بدجور احساساتتو درگیر میکنه
    آروم آروم طوری که اصن متوجه نمیشی
    یهو به خودت میای میبینی گریه کردی!
    باید بگم که واقعا بی نظیر و قشنگ بود
    و کاش پایانش با کاراکتر محمد بود!

  • Avatar
    سوگل
    5 آذر 1400 - 14:31

    عالی بود واقعا بی نظیر بود و تک خسته نباشی ب نویسنده عزیز