رمان تهران نمیخندد
رمان تهران نمیخندد رمان تهران نمیخندد

رمان تهران نمیخندد

دانلود با لینک مستقیم 1 2
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان تهران نمیخندد
نویسنده
منیر کاظمی
ژانر
عاشقانه، اجتماعی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
302 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان تهران نمیخندد' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان تهران نمیخندد اثر منیر کاظمی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

روی پل هوایی می‌ایستم. هنوز هم آن وسوسه‌ی عجیب را دارم؛ اینکه روزی شاید پل ترک بردارد، دهان باز کند و مرا درست از میان همان شکاف رها کند میان ماشین‌ها— میان نور چراغ‌ها و صدای بوق‌ها— و همه‌چیز در یک لحظه تمام شود. هوا سرد نیست، اما سوز باریکی دارد که از آستینم بالا می‌خزد. دوباره شماره را می‌گیرم. بوق می‌خورد. نگاهم می‌افتد به ماشین‌هایی که زیر پایم می‌دوند؛ کوچک، بی‌خبر، بی‌اهمیت. اولین بار که روی پل هوایی ایستادم، زانوهایم می‌لرزید. فکر می‌کردم زمین از این خیانتی که در حقش کرده‌ام دلخور می‌شود؛ از اینکه تصمیم گرفته‌ام— برای چند دقیقه—ترکش کنم. با خودم خیال می‌کردم جاذبه‌اش را می‌فرستد دنبالم، مرا می‌کشد پایین، تا میان چرخ‌ها له شوم و بفهمم هیچ‌وقت قرار نبوده از او جدا شوم. چسبیده بودم به چادر مامان، انگار اگر رهایش کنم زمین زودتر پیدایم می‌کند. می‌لرزیدم— نه فقط از ارتفاع، از دل‌کندن.

خلاصه رمان تهران نمیخندد

به عکس هایی که کاربری به نام شهراد میرفتحی فرستاده نگاه میکنم . پسر است . تنها توصیفی که به ذهنم میرسد . از همان توصیفاتی که اگر فرهنگ اینجا بود و می شنید رو ترش می کرد «خاطره تا کی این فکرهای عهد بوقی رو نگه می داری؟ » از نظر او همه انسان بودند و از نظر من آدم ها به چهار دسته تقسیم می شدند. دختر ، زن ، پسر و مرد. فاصله ی این گروه بندی را مرز نازک ازدواج مشخص می کرد. عکس ها پسر جوانی را نشان می دهد که به گفته ی خودش سی و هشت ساله است اما از نظر من به زحمت می تواند سی را پر کرده باشد. خوش تیپ است، موهایش پر پشت است و هنوز رد زندگی آنقدرها به صورتش خط نینداخته است. خوب است اما نه برای من.

حتی نمی توانم فکرش را بکنم که با پسری کوچک تر از خودم بگردم. فکر نزدیک شدنش به زندگی ام در حالی که دختری حوالی سن بلوغ در آن آشیان دارد تیره ی کمرم را می لرزاند. می نویسم « ممنون. فکر نمی کنم بتونیم با هم قرار بذاریم. به لحاظ سنی عرض کردم. » تدین در آزمایشگاه همیشه داستان های زیادی از پسرهایی دارد که عاشق زن های بزرگ تر از خودشان هستند و همیشه هم با سر به خانم ابراهیمی اشاره می کند تا یادم بیاورد کسی که عصر به عصر به دنبالش می آید، یا برای هر مناسبتی یک سبد گل بزرگ می فرستد به آزمایشگاه، پسری ست که حداقل ده سال از خودش کوچک تر است. صفحه را می بندم. وقتی عاشق فرهنگ شدم دختر کوچکی بودم…

-مامان خوشگل بودا. ببین یعنی مردونه بود لامصب. جذذذذاب . موقع تلفظ جذاب چشم هایش را مثل کسی که همین حالا چیزی ترش به دهانش ریخته باشند جمع می کند و انگشت های دستش را فشار می دهد. -مامان ببین این پسرا رو دیدی توی شبکه فشن دیگه؟ اینا که فکشون مربعیه. دقیقا عین همونا. یه ریش خوشگل تنک، هم داشت. مامان صداااش… مامان صداش. ببين گیتار می زد و می خوند اصلا استایل رو می دیدی کیف می کردی. نشسته ام و به هیجان و ذوقش نگاه می کنم. به حال خوبی که مهمانی دیشب برایش داشته و دارم فکر می کنم موضوع عکس را کی مطرح کنم. چطور مطرح کنم. به حرف های مشاور لعنت می فرستم. به خودم که تصمیم گرفتم.

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!