رمان رسم دلدادگی
دانلود رمان رسم دلدادگی نوشته نویسنده بهار اشراق pdf بدون سانسور
عنوان اثر: رسم دلدادگی
پدید آورنده: بهار اشراق
زبان نگارش: فارسی
سال نخستین انتشار: شهریور 1404
شمارگان صفحات : 3343
معرفی رمان رسم دلدادگی
رعنا دختری ساده و شهرستانی که برای رسیدن به آرزوهایش راهی دانشگاه تهران میشود با عاشقی اش درس خواندن را رها می کند و برخلاف خواسته ی خانواده اش با کامرانی ازدواج می کند که بخاطر ازدواج با رعنا از خانواده اش طرد می شود... با حاملگی ناخواسته ی رعنا و رفتن کامران همه چیز...
خلاصه رمان رسم دلدادگی
برگههای پرینتشده را برداشت و به سمت دستگاه پانچ رفت. برآمدگی شکمش کاملاً پیدا بود و کمی حرکاتش را کند میکرد. چندتایی از برگهها را در دستگاه پانچ گذاشت. وقتی دستهی دوم را برداشت، زنگولهی سردر مغازه به صدا درآمد. سرش را به آن سمت چرخاند. آقا مهدی بود که وارد مغازه شد. در پاسخ سلام «صبحبخیر»ش فقط سری تکان داد. کاپشنش را که درآورد، مشغول کار خودش شد. آقا مهدی همین بود؛ همیشه اخم به چهره داشت و به زور حرف میزد، ولی خوبیاش این بود که چشمپاک بود و نظر بدی به او نداشت. با موقعیتی که او الان داشت، این برایش مهمترین چیز بود. دستهی دیگری برگه برداشت که ناگهان بچه در شکمش یک دور کامل چرخید. دستش را روی شکمش گذاشت و لبخند تلخی زد.
چقدر کامران دلش میخواست حرکات بچهاش را لمس کند. به چند ماه پیش رفت، به وقتی که تازه متوجه شده بودند بچهای وجود دارد. روی مبل نشسته بود و داشت مستند مورد علاقهاش را دربارهٔ جابجاییهای بزرگ از بیبیسی نگاه میکرد که کامران با ظرفی پفیلا کنارش نشست. وقتی ظرف را رو به او گرفت، لبخندی زد: «مرسی، نمیخورم.» «یعنی چی که نمیخوری؟... تعارف نزدم که گرفتم بخوری...»
نگاهی به کامران انداخت و دوباره به سمت تلویزیون برگشت. حواسش پرت شد؛ نفهمید چطور پیها را جابجا میکنند. اخمی کرد و با دقت به صفحهٔ تلویزیون خیره شد. وقتی تلویزیون خاموش شد، دادش به هوا رفت: «عه کامران!...» «جانم...» وقتی «جانم» کشدارش را شنید، چشمهایش را در حدقه یک دور چرخاند و با حرص آشکاری گفت: «داشتم نگاه میکردما...» «میزنه حواست جای دیگه باشه؟ اصلاً چه معنی داره وقتی شوهرت داره باهات حرف میزنه...» پُفی کرد و دستش را به سمت او دراز کرد: «بدش به من...»
لبخند پلیدی زد و ابرویش را برایش بالا انداخت: «نچ، نمیدم.» به سمتش که خیز برداشت، مچ هر دو دستش را در یک دست گرفت و کنار گوشش با جدیت گفت: «معترض!» اسمش را صدا زد: «این کارا برات خوب نیست عشقم. بهتره کوتاه بیای...» بوسهای به نوک بینیاش زد ...



1 دیدگاه
اصلا رمان خوبی نبود