کتاب ساحره پورتو بلو
عنوان | کتاب ساحره پورتو بلو |
نویسنده | پائولو کوئلیو |
ژانر | عرفانی-تمثیلی، ادبیات الهام بخش، سفر معنوی |
تعداد صفحه | 290 |
ملیت | خارجی |
ویراستار | رمان بوک |
دانلود کتاب ساحره پورتو بلو نوشته نویسنده پائولو کوئلیو pdf بدون سانسور
عنوان اثر: ساحره پورتو بلو
پدید آورنده: پائولو کوئلیو
زبان نگارش: فارسی
ژانر: رمان عرفانی-تمثیلی، ادبیات الهام بخش، سفر معنوی
سال نخستین انتشار: شهریور 1404
شمارگان صفحات : 290
معرفی کتاب ساحره پورتو بلو
چطور می توانیم جسارت و انگیزه ی لازم برای همیشه روراست ماندن با خودمان—حتی زمان هایی که اطمینان نداریم واقعاً چه کسی هستیم—را پیدا کنیم؟ این، سوال اصلی رمان ساحره پورتوبلو است. داستان این کتاب، به زنی اسرارآمیز به نام آتنا می پردازد و توسط افرادی روایت می شود که او را خیلی خوب می شناختند و یا شاید هیچ شناختی نسبت به این زن نداشتند. آتنا ابتدا در یتیم خانه ای در رومانی زندگی می کند اما دوران کودکی خود را در بیروت می گذراند. با شعله ور شدن آتش جنگ، خانواده ای که آتنا را به فرزندخواندگی پذیرفته بودند، به همراه او به لندن می روند و در این شهر است که اتفاقات شکل دیگری به خود می گیرند. کتاب ساحره پورتوبلو همانند رمان «کیمیاگر»، از آن دسته از داستان هاست که شیوه ی نگرش مخاطبین به عشق، اشتیاق، لذت و فداکاری را دگرگون می سازد.
خلاصه کتاب ساحره پورتو بلو
کسی چراغ روشن نمیکند تا پشت در پنهانش کند: هدف نور، آوردن نور بیشتر به پیرامونش است و باز کردن چشمها و نشان دادن شگفتی های اطراف. کسی مهم ترین دارایی اش عشق را قربانی نمی کند. کسی رؤیاهایش را به کسانی نمی سپرد که می توانند نابودشان کنند. به جز آتنا. مدتها پس از مرگ آتنا استاد سابقش از من خواست با او به شهر پرستون پانز ۲ در اسکاتلند بروم آنجا با استفاده از یک قدرت فئودال قدیمی که قرار بود ماه بعد لغو شود شهر، هشتاد و یک نفر و گربه هایشان را که در قرنهای شانزدهم و هفدهم به جرم جادوگری اعدام کرده بودند، مشمول عفو رسمی کرده بود. بنا به گفته ی سخنگوی رسمی دادگاه بارونهای پرستون گرانژ۳ و دلفینزتاون اغلب این افراد را بر اساس شواهد مبتنی بر مشاهده ی اشباح محکوم کرده بودند یعنی خود محکومان اعتراف کرده بودند که حضور ارواح خبیثه را حس کرده اند یا صدای ارواح را شنیده اند.»
اکنون دیگر دلیلی ندارد تا دوباره به تمام افراط کاریهای دادگاه تفتیش عقاید و اتاقهای شکنجه و آتش افروزیهای ناشی از نفرت و انتقامش بپردازیم اما در راه که بودیم، ادا بارها تکرار کرد که در حرکت اشراف این ،شهر نکته ای هست که نمی تواند تحمل کند آن شهر و ۱۴ بارون پرستون گرانژ و دلفینزتاون، افرادی را که بی رحمانه اعدام شده بودند مشمول عفو» می کردند. الان در قرن بیست و یکمیم اما جانشینهای آن جنایتکاران واقعی که خودشان قربانیان بیگناه را آنطور وحشیانه میکشتند، هنوز فکر میکنند حق صدور حكم عفو را دارند. منظورم را می فهمی هرون؟
می دانستم برنامه ی تازه ای برای شکار جادوگران، از نوعی دیگر دارد شکل میگیرد. این بار سلاحشان نه آهن گداخته، که تحقیر و سرکوب است. هرکس به طور تصادفی استعدادی در خودش کشف میکند و جرئت میکند درباره اش حرف ،بزند، با بی اعتمادی مواجه می شود و پدر و مادر و همسر و فرزندش به جای احساس غرور از ترس سرافکندگی خانواده هر اشاره ای به این موضوع را برایش ممنوع می کنند.
پیش از آشنایی با آتنا فکر میکردم کل این قضایا فقط سوء استفاده ی غیر صادقانه ای از نومیدی بشر است. سفرم به ترانسیلوانی برای تولید فیلم مستندی درباره ی خون آشام ها هم روشی بود برای نشان دادن آنکه مردم چه قدر آسان فریب می خورند. بعضی خرافات، هرچه هم بی اساس به نظر برسد، در تخیل انسان میماند و سرانجام آدمهای بی مرامی از آنها سوء استفاده می کنند. قلعه ی دراکولا را فقط برای این بازسازی کرده بودند که جهانگردها احساس کنند در محل ویژه ای هستند. وقتی به دیدن این قلعه رفتم کسی از مقامات دولتی آمد سراغم و گفت همین که فیلم مرا در شبکه ی بی بی سی نمایش بدهند، هدیه ای بسیار ارزشمند» (نقل نعل به نعل از خودش دریافت میکنم خیال میکرد میخواهم این اسطوره را معرفی کنم و سزاوار پاداشی سخاوتمندانه ام. یکی از راهنماها گفت تعداد بازدیدکنندگان اینجا هر سال بیشتر میشود و هر اشاره ی من به این قلعه تأثیر مثبتی دارد؛ حتا اگر ادعا کنم که این قلعه تقلبی است و ولاد دراکول شخصیتی تاریخی است و ربطی به اسطوره ی دراکولا ندارد و تمام این ماجرا زاده ی تخیل مردی ایرلندی (یادداشت ویراستار برام استوکر است که هیچ وقت اینجا را ندیده بود.
همان موقع پی بردم که هر چند سرسختانه سعی دارم بر اساس واقعیت عمل کنم اما ناخواسته دارم در یک دروغ همدستی میکنم. با اینکه هدف اصلی ام از ساختن این فیلم، راززدایی از این مکان بود، مردم چیزی را باور میکردند که دلشان میخواست حق با آن راهنما بود، در اصل داشتم برای این قلعه تبلیغات بیشتر میکردم فوراً پروژه را متوقف کردم هر چند هزینه ی قابل توجهی صرف سفر و تحقیقاتم کرده بودم.
اما سفر ترانسیلوانی تأثیر عظیمی بر زندگی ام گذاشت: با آتنا آشنا شدم، موقعی که دنبال مادرش میگشت. سرنوشت، این سرنوشت اسرار آمیز و سنگدل، ما را روبه روی هم گذاشت، در سالن بی اهمیت هتلی بی اهمیت تر من شاهد اولین گفتگوی او با دئیدره ۱ – یا آن طور که خودش دوست داشت صدایش بزنند، ادا بودم. انگار از بیرون تماشاگر زندگی خودم باشم، ناظر مبارزه ی بی حاصل قلبم بودم که میخواست نگذارد گرفتار زنی شوم که از دنیای من نبود. وقتی عقل و منطق در این نبرد شکست خورد، شادی کردم. تنها راه دیگری که برایم مانده بود تسلیم بود، پذیرفتن اینکه عاشق شده ام.
و این عشق مرا به دیدن چیزهایی برد که هیچ وقت وجودشان را باور نمیکردم مناسک تجسم جذبه فکر میکردم عشق کورم کرده و به همه چیز شک داشتم این شک به جای آنکه فلجم کند مرا به سوی اقیانوسهایی راند که نمی توانستم وجودشان را بپذیرم. این نیرو بود که در دشوارترین لحظات کمکم میکرد با بدبینی همکاران خبرنگارم روبه رو بشوم و از آتنا و کارش بنویسم. از آنجا که این عشق هنوز زنده است هرچند خود آتنا دیگر مرده، این نیرو هنوز پابرجاست. هر چند تنها چیزی که میخواهم، از یاد بردن چیزهایی است که دیده ام و یاد گرفته ام تنها دست در دست آتنا می توانستم در این دنیا راهم را پیدا کنم اینها باغهای او بود رودهای او کوههای او حالا که رفته احتیاج دارم که همه چیز به سرعت برگردد به آن شکلی که قبلاً بود. دلم میخواهد بیشتر بر مشکلات ترافیک و سیاست خارجی بریتانیا و شیوه ی مدیریت بر مالیاتها تمرکز کنم میخواهم باز فکر کنم که دنیای جادو فقط شعبدهای بسیار سطح بالاست؛ که مردم خرافاتی اند؛ که چیزهایی که دانش نمیتواند توضیح دهد، حق وجود ندارد. وقتی جلسات پورتوبلو داشت از اختیار خارج میشد، بارها درباره ی رفتارش جر و بحث کردیم هر چند امروز خوشحالم که هرگز به حرفم گوش نداد اگر تسلایی در سوگ از دست دادن فردی چنان عزیز وجود داشته باشد این امید ضروری است که شاید همین طوری بهتر شد.
با این یقین میخوابم و بیدار میشوم بهتر شد که آتنا، پیش از سقوط در دوزخ های این ،زمین رفت. بعد از ماجراهایی که نام مستعار «ساحره ی پورتوبلو را بر او گذاشت دیگر نمی توانست آرامش روحی پیدا کند. بقیه ی زندگی اش به رویارویی تلخی میان رؤیاهای شخصی اش و واقعیت جمعی مبدل میشد با شناختی که از سرشت او دارم، تا آخرین نفس می جنگید و انرژی و شادی اش را صرف اثبات چیزی می کرد که هیچ کس مطلقاً هیچ کس، میلی به باورش نداشت. که می داند، شاید او همچون غریقی در جستجوی یک جزیره، به دنبال مرگ میگشت. حتماً شبهای زیادی را تا دیروقت در ایستگاه های مترو گذراند، در انتظار دزدی که سراغش نیامد. حتماً در خطرناک ترین محله های لندن پرسه زد در جستجوی قاتلی که روی نشان نداد حتماً سعی کرد خشم آدمهای قوی تر از خودش را تحریک کند که عصبانی نشدند.
تا اینکه خودش را آن طور به کشتن داد. اما مگر چند نفر از ما معاف بوده ایم از دیدن اینکه مهمترین داشته های زندگیمان در عرض یک ساعت از دست برود؟ منظورم فقط عزیزانمان نیست، افکار و رؤیاهایمان هم. ست میتوانیم یک روز، یک هفته، چند سال مقاومت کنیم اما همیشه محکوم به باختیم. جسممان به زندگی ادامه میدهد اما روحمان دیر یا زود ضربه کشنده را دریافت میکند. جنایتی دقیق و کامل که در آن نمیفهمیم قاتلان شادیمان چه کسانی بوده اند نیتشان چه بوده و گناهکاران را کجا پیدا کنیم. و این گناهکاران که نامشان را نمیگویند، آیا از رفتار خود آگاهند؟ گمان نمیکنم چرا که آنها آن سرکوبگران، متکبران، آن ناتوانها و قدرتمندان هم قربانی واقعیت مخلوق خودشانند. آنها جهان آتنا را نمیفهمند و هرگز نخواهند فهمید. بله، عبارت خوبی است جهان آتنا سرانجام دارم می پذیرم که من میهمان موقت آنجا بوده ام، مثل کسی که در قصری زیباست و بهترین غذاها را میخورد اما میداند فقط مهمانی ،است قصر مال او نیست، غذا را با پول خودش نخریده و وقتش که برسد، چراغ ها را خاموش میکنند صاحبخانه ها میروند ،بخوابند خدمه به اتاقشان می روند درها را می بندند و باز دوباره در خیابانیم منتظر تاکسی یا اتوبوس؛ دوباره به میانحالی روزمره مان بازگشته ایم. دارم بر می گردم بهتر است بگویم بخشی از من دارد به این دنیایی بر می گردد که در آن تنها چیزی معنا دارد که می توان دید، لمس کرد و توضیح داد.
باز میخواهم برای سرعت بالا جریمه ام کنند، آدمهایی را می خواهم که با صندوقدار بانک جر و بحث میکنند آن گله های ابدی درباره ی آب و هوا را میخواهم فیلمهای ترسناک و مسابقات فرمول ۱۱ را می خواهم. این جهانی است که باید بقیه ی عمرم با آن زندگی کنم ازدواج میکنم بچه دار میشوم و گذشته خاطره ای دوردست می شود و سرانجام وامی داردم تا از خودم بپرسم: چه طور می توانستم آن قدر کور باشم؟ چه طور می توانستم آنقدر خام باشم؟ این را هم میدانم که. بخشی دیگر از وجودم در فضا سرگردان و آواره میماند در تماس با چیزهایی که به اندازه ی بسته ی سیگار و لیوان جلویم واقعی است. روحم با روح آتناست. در خواب با اویم، خیس عرق بیدار میشوم به آشپزخانه می روم و لیوان آبی میخورم؛ پی میبرم که برای مبارزه با اشباح باید از اسلحه ای استفاده کنم که به دنیای واقعیتها تعلق ندارد پس طبق نصیحت مادربزرگم یک قیچی باز بر میز بغل تختم میگذارم و این طوری ادامه ی رؤیا را قطع میکنم روز بعد با کمی پشیمانی به قیچی نگاه میکنم. اما باید دوباره خودم را با این دنیا تطبیق بدهم، وگرنه دیوانه میشوم.
- انتشار : 04/06/1404
- به روز رسانی : 04/06/1404