رمان بازیچه تقدیر
رمان بازیچه تقدیر رمان بازیچه تقدیر

رمان بازیچه تقدیر

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان بازیچه تقدیر
نویسنده
🌟 مریم دالایی
ژانر
عاشقانه
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
627 صفحه
دسته بندی
اگر نویسنده یا مالک 'رمان بازیچه تقدیر' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان بازیچه تقدیر اثر 🌟 مریم دالایی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

نوشین نمی‌داند که چرا همسرش نسبت به او بی تفاوت است در حالی که او هوروش را می‌پرستد، روزی دوستش رمانی را که نوشته به او می‌دهد تا نوشین نظر خود را درباره رمان او بگوید نوشین از اسم های داستان می‌فهمد که این داستان زندگی هوروش است و در آن به عشق هوروش به الهام پی می‌برد در حالی که ...

خلاصه رمان بازیچه تقدیر

با فرا رسیدن فصل گرما و تعطیلی او هم بیشتر اوقاتش را در خانه می‌گذراند اما همیشه ساکت بود و نمی‌توانست همدمی برای لحظه های تنهایی نوشین باشد. یعنی در واقع بود و نبودش فرقی نمی‌کرد جز این که با حضورش شعله‌هاي عشق را در وجود نوشین فروزان تر می‌نمود اما هیچ نشانه اي از مهر و علاقه و تغییر رویه در او نمی‌دید. مگر آن که بعد از آن شب نسبت به گذشته غمگین تر به نظر می‌رسید. در یک غروب دلتنگ که از تنهایی به ستوه آمده بود کنارش نشست و در حالی که سعی می‌کرد لحنش شاد و محرک باشد گفت: اگه

موافقی باهم بریم پارک. با نگاه سردو بی‌ احساس به چشمان او نظر کرد و گفت: خودت برو! معترضانه پرسید: تنهایی؟ سرش را پایین انداخت و گفت: می‌خوام تنها باشم. با شنیدن این حرف تمام بدنش یخ کرد مایوس و دلخور بلند شد و به اتاق خواب رفت در حال جدال با دو پدیده احساس و منطق بود که چشمش به دفتر زهرا افتاد. بیش از یک هفته بود که آن دفتر را گرفته بود ولی هنوز یک صفحه‌‌‌اش را نخوانده بود دفتر را برداشت و کنار پنجره روي صندلی نشست و آن را گشود و شروع به خواندن کرد: دانه هاي ريز باران تند و تیز

به شیشه پنجره می‌خوردند و هر کدام به هزاران دانه تبدیل می‌شدند و در میان قطرات معلق دیگر گم می‌شدند با ظاهری آرام اما درونی نگران سعی می‌کرد از میان این باران سیل آسا در زیر نورهاي کمرنگ چراغ ها که جاي جاي خیابان را روشن می‌کردند به انتهاي خيابان نگاه كند چرا او این قدر دیر کرده؟ چرا زودتر نمی‌آمد و او را از نگرانی نمی‌رهانید؟ کم کم بغض بر گلویش چنگ کشید و سینه اش به سوزش افتاد. نفس عمیقی از سینه بیرون داد و بار دیگر نگاهش را به خیابان خیره ساخت اما بی فایده بود هیچ ماشینی در حال حرکت نبود ...

باکس دانلود

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!