رمان سه تفنگدار شیطون
رمان سه تفنگدار شیطون رمان سه تفنگدار شیطون

رمان سه تفنگدار شیطون

دانلود با لینک مستقیم 1 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان سه تفنگدار شیطون
نویسنده
فاطمه موسوی
ژانر
عاشقانه، هیجانی، طنز
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
305 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان سه تفنگدار شیطون' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان سه تفنگدار شیطون اثر فاطمه موسوی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با لینک مستقیم

روایت سه دختر، يا بهتر بگم سه تفنگداراست، آیدا تفنگدار اول کسی هست که با شیطنتاش باعث مي‌شود پسر سرگرد محمدي ( متين) از دستش سر به ديوار بکوبد، ياسي تفنگدار دوم، پايه و رفيق فابريک آيداس و تنها مشکل زندگيش نبود مادرش هست، تفنگدار سوم فاطمه يک خورده زيادي احساسی و عاشق پیشه! حالا عاشق چه کسي؟ عاشق پسر خاله مامانش ...

خلاصه رمان سه تفنگدار شیطون

از آیهان خداحافظی کردم و کیفمو صاف کردم و وارد شدم... با شادی به بچه ها نگاه کردم که وا رفتم! با صدایی‬ بلند گفتم:‬ من: خدایا اینا چرا اینقدر گنده هستن؟ اصلا چرا من نمی‌شناسمشون؟‬ علیک سلام ...خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ خانواده خوبن؟ همسرتون خوبه؟ یدونم مال من جور کن. من آیدا‬ هستم... آیدا موسوی ملقب به موسی یا آیدی.. روزا ساعت دو کلاس دارم تا درس های مهم زندگی رو به‬ شیطون آموزش بدم! امروز روز اول مهرماه اما نمیدونم چرا دوستامو نمی بینم... هرچی می‌بینم فقط دخترای گنده‬ و قد گوریلن.

آخ جون بالاخره یکی رو دیدم... به سمت ابراهیمی ملقب به ابی دویدم و شیرجه زدم روش که با‬ آسفالت یکی شد...‬ ابراهیمی: اوا سلام موسی چطوری؟‬(قابل توجه موسی همون موسویه)‬ من: هم خوبم، هم خوشم، هم سالمم.‬.. ابراهیمی: پس بقیه کجان؟ اینا چرا اینقدر گندن؟ نکنه غذا زیاد خوردن چاق شدن؟‬ من: باز تو دوباره چرت گفتی؟ بزنم لهت کنم؟ نه بزنم؟ نه بزنم؟؟ حالا ابراهیمی بدو من بدو به دنبالش... یک دفعه یه صدای نخراشیده از بلندگوی مدرسه بلند شد.‬ صدا نخراشیده: همگی بچه ها به صف بشین. تجربی ها سمت

راست، انسانی ها سمت چپ، ریاضی ها هم اینجا! من: وا انسانی و تجربی دیگه چه صیغه اییه؟‬ ابراهیمی: صیغه محرمیت... من: ابی میام چهل تیکت می کنم ها. دوباره اون صدا ترسناکه بلند شد که گفت. صدا ترسناکه: شما دوتا که اون ته وایسادین... بیرون. منو ابی هم از خدا خواسته از مدرسه دویدیم بیرون. بیرون از مدرسه چندتا مامور ایستاده بودن که وقتی دیدن ما دوتا با خنده دویدیم بیرون کپ کردن. یه پسرحدودا ساله از بین مامورا که خیلی هم هلو بود اومد سمتمون. ابراهیمی با دیدن هلو داشت پس میوفتاد ...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

6 دیدگاه

  • Avatar
    melika 1385
    17 فروردین 1403 - 13:39

    رمان خیلی خوبی بود اگه میشه زودتر جلد سوم رو بزارید

  • Avatar
    کیانا
    7 اسفند 1402 - 22:30

    واقعا مردن ایدا رو درک نمیکنم نباید شخصیت اصلی میمرد حالا بماند که چقد سر مردن ایدا عر زدم و الانم واقعا نمیدونم نویسنده فصل سوم رو میخواد چی کار کنه و واقعا میخوام سرمو بزنم تو دیوار

  • Avatar
    نوشین
    25 تیر 1400 - 13:33

    سلام خسته نباشید،عالییی بود این رمان.
    میشه رمان افسارگسیختگان زمان که درواقع جلد سوم این رمان هست رو بزارید🥰🥰

    • Avatar
      setayesh
      26 بهمن 1400 - 15:45

      سلام میشه بگی اسم جلد دوم این رمان چیه؟

  • Avatar
    مهلا
    23 شهریور 1399 - 15:10

    پی دی اف دانلود نمیشه

    • Avatar
      admin مدیر سایت
      29 شهریور 1399 - 13:29

      در حال پالایش فایل هستیم