کتاب گذشته یک مرد
عنوان | کتاب گذشته یک مرد |
نویسنده | اریش ماریا مارک |
ژانر | ضدجنگ، ادبیات آلمانی، روانشناختی |
تعداد صفحه | 145 |
ملیت | خارجی |
ویراستار | رمان بوک |
دانلود کتاب گذشته یک مرد نوشته نویسنده اریش ماریا مارک pdf بدون سانسور
عنوان اثر: گذشته یک مرد
پدید آورنده: اریش ماریا مارک
ژانر: رمان ضدجنگ، ادبیات آلمانی، روانشناختی
زبان نگارش: فارسی
سال نخستین انتشار: مرداد 1404
شمارگان صفحات : 145
معرفی کتاب گذشته یک مرد
این رمان که به نکبت و ویرانی جنگ میپردازد، سخت مورد توجه مردمانی قرار گرفت که خود این مصایب را متحمل شده بودند. اما در مقابل، نازیها کتاب او را حمله به ارزشها و عظمت رایش تلقی و کتاب در جبهه غرب خبری نیست را به همراه کتاب بعدی اریش، راه بازگشت که به شرح تباهیهای بعد از جنگ اول میپرداخت ممنوع کرده و آتش زدند.
خلاصه کتاب گذشته یک مرد
از صدا و همهمه نامفهوم (کرن) با وحشت از خواب پرید و در رختخواب نشست بدن لاغر و استخوانیش را به پائین خم نمود و با ترس و نگرانی بدقت مشغول گوش دادن شد. در این فکر بود که اگر راه پله اشغال شده باشد از کدام سمت فرار کند !
اطاقیکه کرن میخوابید در طبقه چهارم قرار داشت و پنجرهاش به حیاط ساختمان باز میشد ، از بدشانسی او بیرون جلو پنجره کتیبه یا بالکنی وجود نداشت که کرن بتواند خود را به آبرو شیروانی برساند از پنجره بزمین پریدن هم برایش مساوی با مرگ بود ! تنها راه فراریکه بنظرش رسید کریدوری بود که با طاق زیر شیروانی منتهی میگشت کرن میدانست که اگر خود را بزیر شیروانی برساند براحتی خواهد توانست خود را از پشت بام خانمهای مجاور بزمین بیندازد و فرار کند.
هوا تاریک بود هنوزده دقیقه به پنج مانده بود ، بجز کرن دومرد دیگر در دو تختخواب کنار دیوار خوابیده بودند (کرن) آهسته از تختخواب پائین آمد و بسمت در خزید ، صدائی آهسته از او پرسید خبری هست؟
کرن جواب نداد و سرش را بدر چسباند از سکوت کرن اضطراب مرد بیشتر شد چراغ دستی را از زیرسرش بیرون آورد و نور آن را بدر پوسید دورنگ و رو رفته گرفت (کرن) را با لباس چروک خورده و با موهای ژولیده پشت در دید مرد با صدای خواب آلوده زیر لب گفت:
لعنت …. باز چه خبر شده؟ . کرن سرش را بسمت اوگردانید و گفت: نمیدانم من هم مثل شما از سروصدا بیدار شدم بنظرم در طبقه پائین خبری هست ! چه میگوئی؟
مرد بسرعت از تختخواب پائین پرید و بطرف در رفت زیر پیراهن بی آستین زردی بتن داشت بازوان پرموی او تا شانه لخت بود چند لحظه کنار در نشست و گوشش را بدر چسباند ، آهسته از کرن پرسید: چند مدت است که در این شهر زندگی میکنی؟ تقریبا ” دو ماه !
مرد نور چراغ را بصورت کرن گرفت و گفت : بنظر بیست سال بیشتر نداری مهاجر هستی؟ کرن دستش را جلو نور چراغ گرفت و گفت : آری آلمانی هستم ! مرد سوم هم بیدار شد و روی تخت خود نشست : یا حضرت مسیح رحم کن پلیسها آمدند !
مرد پیراهن زرد نور چراغش را به اطراف اطاق چرخاند وروشنائی آنرا بصورت مردی که مضطربانه به آنها خیره گشته بود گرفت و آهسته با خشم گفت :
بسکن پولاک ) حضرت مسیح مرد او دیگر زنده نیست … گوش کن آنجا صدا از آنجا میآید. کرن خود را بسرعت به تختش رساند : آه دارند بالا میآیند باید فرار کرد باید از زیر شیروانی فرار کرد . ” آری راست میگوئی دارند بالا میایند زود باش عجله کن الساعه پلیسها میرسند …؟ مرد پیراهن زرد با عجله چمدانش را از زیر تخت بیرون کشید و گفت: راه زیرشیروانی را بلدی؟ “آری راهرو سمت راست با طاق زیر شیروانی منتهی میشود . ” پس معطل چه هستی زود باش عجله کن ! وقتی مرد پیراهن زرد آهسته در اطاق را باز میکرد از پشت سر او پولاک مرد لهستانی که هنوز روی تخت دراز کشیده بود با صدائی ضعیف گفت: کجا … کجا میروید؟ مرد پیراهن زرد دیگر معطل نشد در را پشت سر خود بست و همراه کرن بسرعت از هال خشک و خالی و بدون فرش و صندلی گذشت و از اینطرف بیا اگر را مبله شیروانی کسی نباشد بآسانی میتوانیم خود را با طاق زیر شیروانی برسانیم … ناگهان صدائی در تاریکی با و فرمان داد:
دستها بالا از جا تکان نخورید بلافاصله ضربت محکمی بدست کرن خورد کیسه سفری او از دستش بزمین افتاد پشت و سر آن مشت محکمی وی را بزمین انداخت! مرد پیراهن زرد یکمتر با کرن فاصله داشت . بسرعت خود را عقب کشید تا خواست خود را برای مقابله آماده نماید لوله هفت تیری روی سینه اش گذاشته شد و او را سرجایش میخکوب نمود مرد پیراهن زرد هم بناچار دستهایش را بالا گرفت ! صدای خشنی بآنها فرمان داد.
جلو پنجره بروید و پشت در بایستید ” پلیسی که هفت تیر دستش بود برفیقش گفت : اثاثیه آنها را بازدید کن پلیس دومی لباس و کیسه و چمدان آنها را گشت ، سی و پنج سنت یک چراغ دستی یک پیپ ، یک کارد ، یک شانه تاشو، چیز دیگری نیست ؟ نامه چطور؟ چرا دوتا ، اما گذرنامه ندارند پلیس که هفت تیر دستش بود
با خشونت از آنها پرسید پس پاسپورتتان کجا است؟ کرن همانطور که پشتش بآنها بود جواب داد: من گذرنامه ندارم پلیس لوله هفت تیر را به پهلوی مرد پیراهن زرد فشرد و گفت: شما پدر …. مرد پیراهن زرد آهسته سرش را به عقب چرخاند و با خشم گفت : چرا حرف چرند بیمعنی میزنی ؟ این جمله مرد پیراهن زرد پلیسها را وادار بخنده نمود اولی گفت: بسیار خوب آقای نجیب زاده ناگهان یک مرتبه خنده او بخشونت گرائید وسیلی محکمی بصورت مرد زد: دستت را بالا بگیر … احمق مرد پیراهن زرد بعقب برگشت
و چنان نگاه خشمناکی به پلیسی که با و کشید مزد مبود نمود که کرن مضطرب گشت ولی مرد خشمش را خورد و چیزی نگفت. آهای حقه باز با تو هستم! چرا حرف نمی زنی؟ میخواهی زبانت را از پشت سرت بیرون بکشم گفتم گذرنامه داری؟ مرد پیراهن زرد با صدائی که از خشم لرزان بود گفت : نه ندارم البته من قبلا ” میدانستم مرد حقه بازی مثل تو گذرنامه ندارد زود باش لباست را بپوش و راه بیفت … چند پلیس دیگر داخل اطاق شدند، یکی از آنها پرسید : چند نفر دستگیر کرده اید؟ دو مرد زیرک که میخواستند از راه شیروانی فرارکنند در این موقع افسرشان هم داخل اطاق گردید و در حالیکه از زورخستگی نفس نفس میزد و از گردو خاک لباسش به نظر میرسید که در اطاقهای دیگر هم نظیر چنین صحنه ای وجود داشته پدر کرن صاحب امتیاز ادوکلن بود از ۴۷۱۱ استشمام بوی عطر آن فهمید که افسر پلیس پس از اصلاح ادوکلن ۴۷۱۱ ساخت کاخانه پدرش را مصرف میکند .
افسر پلیس بمامورین دستور داد که فقط به کرن و پیراهن زرد دستبند بزنند باقی دستگیر شدگان احتیاج به دستبند ندارند مرد پیراهن زرد از رفتار استثنائی افسر عصبانی شد و با لحن اعتراض آمیزی پرسید: چه کسی بمامورین پلیس اجازه داد که … “افسر پلیس بصورت اونگاه کرد و پرسیده اسمت چیه؟ ” جوزف استیز پلیس که هفت تیر دستش بود با فسر گفت : ” او گذرنامه ندارد افسر روبه جوزف استیز نمود و گفت: ما اجازه داریم با متهمی مثل تو هر طور صلاح بدانیم رفتار نمائیم !
آی” ژرژ آنها را به طبقه پائین ببرید وقتی پلیس بدست آنها دستبند میزد گفت : خوب نازپروردهها ناراحت نباشید شما را جای خوبی خواهم برد این اولین بار بود که دستهای کرن با دستبندیکه بدست جنایتکاران و دزدان میزدند آشنا میشد!
در بیرون سپیده صبح آرام آرام گسترش می یافت. دو کامیون زرد و بدون چادر پلیس در جلوی بنای قدیمی کهنه ساز که بتصرف پلیس ها درآمده بود توقف کرده بودند و استیز رو به کزن نمود و گفت – فصل اول از دفتر زندگی پرحادثه ما انسانهای آواره اینگونه گشایش یافت کرن با اندوه، سرش را پائین انداخت و بوی جواب داد : سعی میکرد دستهایش را که با دستبند بسته شده بود زیرکت پنهان نماید! شیر فروش دوره گردی گوشه خیابان ایستاده با حیرت باین صحنه غیر منتظره صبحگاهی نظاره میکرد ، پنجره یکی از ساختمانهای روبرو بازگردید چهره ای چون خمیر پخش شده و خواب آلوده زنی در آن ظاهر گشت از دیدن این صحنه خنده بلندی سر داد و باز پنجره را بهم کوبید و بست !
مامورین جمعا ” سی نفر دستگیر کرده بودند صاحب خانه که زن پنجاه ساله ای بود با فریاد خشم آلودی بعمل مامورین پلیس بشدت اعتراض میکرد چند تن پلیس بازور او را از اطاقش بیرون آورده با متهمین دیگر جلو در ورودی خانه نگهداشته بانتظار دستور افسرخود بودند.
- انتشار : 08/06/1404
- به روز رسانی : 08/06/1404