رمان در پس افسانه ها نویسنده بیتا صادقی
رمان در پس افسانه ها نویسنده بیتا صادقی رمان در پس افسانه ها نویسنده بیتا صادقی

رمان در پس افسانه ها نویسنده بیتا صادقی

دانلود با لینک مستقیم 13 5
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان در پس افسانه ها
نویسنده
بیتا صادقی
ژانر
عاشقانه، فانتزی، معمایی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
911 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان در پس افسانه ها نویسنده بیتا صادقی' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان در پس افسانه ها نوشته نویسنده بیتا صادقی pdf بدون سانسور

عنوان اثر: در پس افسانه ها

پدید آورنده: بیتا صادقی

زبان نگارش: فارسی

سال نخستین انتشار: آبان 1404

شمارگان صفحات : 911

معرفی کتاب در پس افسانه ها

رمان در پس افسانه‌ها _ با پدیدار شدن ماه و غلبه‌ی تاریکی هولناک شب، در یک لحظه، با یک چشم بر هم زدن و یک پیچیدگی، حقایقی در بُعد دیگری از جهان برای وانیا آشکار می‌شود. دریچه‌ای که به روی عجایب گشوده شده، او را به سمت سرنوشت پرتاب می‌کند. در پستوهای زندگی، این‌بار افسانه‌ها رنگ واقعیت می‌گیرند و وانیا در دنیایی وراء تصورات ملکه‌ی افسانه‌ها می‌شود.

خلاصه رمان در پس افسانه ها

دیگه وقتشه.
با چشم‌هایی که مثل ستاره میدرخشید و خشم از توش مثل شعله‌های آتش زبونه میکشید به روبه‌رویم نگاه می‌کردم. دیگه پایان کار اون‌هاست.
- حمله!
تاریکی و سیاهی از وحشتناک‌ترین خاطرات زندگیمه که با تک‌تک لحظه‌های من عجین شده. همیشه و هرجا تو بدترین لحظه‌های زندگیم حضور داشته و داره؛ اما دیگه وقتشه که ریشه‌کن بشه.
با یه جیغ وحشتناک از خواب پریدم. دوباره نفسم گرفته بود، هی سرفه می‌کردم. رنگم پریده بود و تموم بدنم داشت میلرزید. همونطور نفس‌نفس می‌زدم و تلاش می‌کردم بتونم نفس بکشم که در باز شد و مامان رو دیدم که با دیدن حال من به‌سرعت پیشم اومد. از کشو سه تا از قرص‌هام رو برداشت.

یکی برای تنظیم کردن ضربان قلبم و دو تا هم برای آروم کردن اعصابم و جلوگیری از حمله‌های عصبی.
مامان: «وانی دخترم، خوب دوباره کابوس دیدی عزیزم؟»
- بله... مامان خوبم، نگران من نباشید. من خوبم، چیز مهمی نیست، باز هم کابوس بود.
مامان: «دخترم، چی دیدی که انقدر حالت رو خراب کرده؟»
با یادآوری اون کابوس وحشتناک به خودم لرزیدم. هنوز آثار حمله‌ای عصبی تو وجودم بود و حالم بد بود. این سردردم که داشت می‌کشتم!
- بی‌خیال، مهم نیست.
مامان یکم نگاهم کرد و دید که چیزی ازم درنمیاد، بی‌خیال شد.
مامان: «باشه دختر گلم، بیا تا دانیال و فرشاد (برادر و پدرم) بیدار شن. مادر و دختر یک صبحونه بخوریم و حرف بزنیم، تازه ساعت ۶:۴۵ دقیقه‌س.»
من خندیدم و گفتم:
- من پایم. می‌میرم واسه‌ی غیبت مادر و دختر؛ اما شک نکن که اونا تا ساعت ۹، ۱۰ بیدار نمیشن.

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!