کتاب قصه های یک دقیقه ای
دانلود کتاب قصه های یک دقیقه ای نوشته نویسنده ایشتوان ارکنی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: قصه های یک دقیقه ای
پدید آورنده: ایشتوان ارکنی
زبان نگارش: فارسی
سال نخستین انتشار: مرداد 1404
شمارگان صفحات : 440
معرفی کتاب قصه های یک دقیقه ای
کتاب «قصه های یک دقیقه ای» نوشته ایشتوان ارکنی، نویسنده معاصر مجارستانی است. «قصه های یک دقیقه ای» گزیده ای از داستان های کوتاه «ارکنی» را شامل می شود که از همان ابتدا علاقه مندان بسیاری را در عرصه کتاب خوانی جذب کرده و به زبانهای متعددی نیز ترجمه شده است.
خلاصه کتاب قصه های یک دقیقه ای
حالا دنبال صحنه های شادتری بگردیم یک مراسم تدفین در میان دانه های برف که رو به بالا میبارد و از پشت قطره های اشک که رو به بالا می چکد، تابوتی را میبینیم که گورکن ها با دو طناب به هوا میفرستند همکاران ،آشنایان خویشان دورو نزدیک همچنین بیوه و سه یتیم بازمانده کلوخ به دست گرفته اند و آن را به طرف تابوت پرتاب می کنند شیون و شین دلخراش اوقاتی را به خاطر بیاوریم که کلوخهای پرتاب شده توی قبر روی تابوت میافتد و خُرد میشود بیوه میگرید و یتیمان می نالند… اما پرتاب کلوخ به بالا چه قدر فرق میکند در این حال نشانه گیری چه دشوار است اولاً لازم است کلوخهای مناسب انتخاب کنیم؛ چون کلوخهای نرم بین راه خُرد خواهند شد. بنابراین جست وجوی کلوخ سفت با دستپاچگی این ور و آن ور دویدن و تنه زدن همراه است و تازه کلوخ هر قدر هم که خوب باشد اگر نتوانیم درست نشانه گیری کنیم و برگشتنی به سر کسی بیفتد ـ به خصوص اگر طرف یکی از خویشان پرپول وپله و از اعیان و اشراف باشد – چه پوزخندها و نیشخندها که به دنبال نخواهد داشت. اما اگر همه چیز به مراد باشد کلوخ ،سفت نشانه گیری دقیق و درست هم وسط خال ،بخورد همه برای پرتاب کننده کف خواهند زد و شاد و خوشحال به خانه هایشان برخواهند ، و تا مدتها این پرتاب دقیق مرحوم خدابیامرز و مراسم بامزه و باشکوه را که در آن کوچکترین نشانی هم از دورویی سوگ ،ساختگی و تسلیتهای دروغین نبود، به خاطر خواهند آورد.
خواهش میکنم لطف کرده کمرتان را راست کنید چنان که میبینید دنیا سر پا ایستاد و شما میتوانید با سرفرازی و ریختن اشکهای تلخ به سوگ مرده عزیزتان بنشینید.
باد خنکی می وزید. گاه ابر فشرده ای از جلو آفتاب میگذشت و همراه با آن سایهاش هم از توی تنها خیابان دهکده به طرف آب می.خزید در این موقع رنگ دریاچه تیره میشد مثل رنگ بیوه ای که در قافله سوگواران گهگاه به یاد روزهای آینده می افتد. اول ماه مه بود. یکشنبه.
فست خیاط که در بوداپست خیاطی میکرد و فقط روزهای تعطیل به خانه می،آمد با لحنی آگاه به امور گفت: ” یک خبرهایی هست.
جلو خانه چاساراین ها، آنتال چاسار، دهقانی با صورت پرچین و پای گچ گرفته و خیاط محل پال لنچه پتی نشسته بودند بیشتر از روی عادت به حرفهای فست گوش می دادند که فیلسوف منش بود و روزنامه خوان و لاغر و سرمایی تمام سیاست دنیا را فوت آب بود و باحرارت ایده هایش را درباره انتخابات آزاد برابری، و دنیای آینده که دیگر هیچ کس حق و حقوق خیاطها را پامال نخواهد کرد تبلیغ میکرد داشت برای کسانی که روی نیمکت نشسته بودند از موسولینی حرف میزد و قصد او را که میخواهد سندیکاها را منحل کند “مانور کثیف” مینامید که آنتال چاسار یکهو وسط حرفش پرید “نمیدانم این باد یک قطره باران هم با خودش خواهد آورد یا نه….”
فست پشتش را نگاه کرد و ساکت شد و ساکت ماند تا وقتی که دو ژاندارم شق،ورق با قدمهای هماهنگ و شمرده از پشت سرش گذشتند و تا گردوخاک چکمه های براقشان نخوابید همان طور ساکت ماند و تازه آن وقت هم در حالی که انگشت باریکش را بلند کرده بود آهسته گفت ” نگفتم یک خبرهایی هست.”
لنچه پتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت ” هیچ خبری هم نیست. او دیگر منتظر هیچ چیز خوبی نبود. یک وقت با فست دوتایی شاگردی میکردند، اما او این جا در ده مانده بود، که سال به سال هم کسی لباس نمی دوخت؛ ندارها شندره هایشان را به زنهایشان میدادند تا برایشان وصله کنند و آن تک و توک هم که وسع شان میرسید، در فروشگاههای بوداپست خرید میکردند. او فقط وقتی کارکی گیرش میآمد که کسی میمرد و بازماندگان میخواستند لباسهای او را به تن خودشان جفت وجور کنند، اما امروز جماعت طوری میمیرند که آن یک دست لباس را هم با خود به گور میبرند… بنابراین به دوستش :گفت با موسولینی هم نتوانستند هیچ کاری بکنند. سه بار بهش تیر انداختند، آن وقت چه شد؟ هیچ آب از آب تکان نخورد راست راست دارد راه میرود.
فست انگار که بهش برخورده ،باشد ،گفت: ” ما تیر انداختیم و دو بازویش را از هم باز کرد انگار بخواهد بگوید هیچ اسلحه ای پیشش نیست ” اول آن سلیطه انگلیسی بهش تیراندازی کرد بعد لوکتی آنارشیست بمب توی ماشینش انداخت دفعه سوم هم یک آدم خل وضع لباسش را سوراخ کرد ما به هیچ کس تیراندازی نمی کنیم، ما منتظر می مانیم تا وضعیت انقلابی بشود آن وقت حاکمیت را به دست میگیریم…
این همه را آنقدر قشنگ و خوش آهنگ بیان کرد که خودش هم کمی جا خورد آیا به دست گرفتن قدرت واقعاً به همین شسته رفتگی که از گفته های او برمی آید خواهد بود؟ داشت آماده میشد تا در این باره کمی توضیح هم بدهد که ناگهان صدای غرش بمی به گوشش رسید. سرش را روی گردن باریکش این ور و آن ور چرخاند، و بعد آسمان را نشان داد که در یکی از گوشه های آن از کنج ابری یک لکه نقره ای رنگ پیدا شده بود و به نظر می آمد دارد نزدیک تر می شود.
فست زمزمه کرد: ” این دیگر چیست؟”
“چیزی نیست هواپیماست.”
“اما دارد این طرف میآید”
“هیچ هم این طرف نمیآید.”
اما نه واقعاً داشت می آمد. می آمد، و طرف آنها هم می آمد به طرف فست و چاسار و لنچه پتی دیگر بالها محفظه موتور و هوایی که از چرخش پروانه برق میزد هم به خوبی پیدا بود بالای دهکده که رسید شروع کرد به چرخ زدن یکبار دوبار سه بار آن وقتها به این طیاره های دو دره بیپلان میگفتند دستگاه ابتدایی ساده ای بود؛ حتا میشد سیمهایی را هم که بالهایش را سفت میکشیدند دید غباری از بنزین از دمش بیرون میداد و مثل چرخ خیاطی لکنته ای چق و چوق میکرد و یکهو بسته ای از لای بالهایش بیرون جست و مثل فشفشه آتش بازی باز و بازتر شد ابری از کاغذ توی آسمان سفیدی ،زد چرخید زیر نور آفتاب درخشید و خاموش شد و همان طور دستخوش باد، آهسته فرود آمد بیپلان دور زد و لک ولک به طرف بوداپست برگشت.
خیاط گفت: ” اعلامیه ست و باهیجان پایش را بلند کرد انگار بخواهد از یک نردبان نامرئی بالا برود لنچه پتی شانه اش را بالا انداخت و زیر لب غر زد: ” با زمان پیش بروید نشاسته وانتسا مصرف کنید.
فست محلش نگذاشت اول به نظر آمده بود که اعلامیه ها درست روی سرشان پایین خواهد آمد اما باد نقشه شان را به هم زد؛ سر در پیشان گذاشت و تا شیب ملایم ته خیابان با خود برد. خیاط از جوی آب پرید و راه افتاد هیجانش به دیگران هم سرایت کرد اول لنچه پتی از روی نیمکت بلند شد و بعد ،چاسار هن وهن کنان، با تکیه به دیوار خانه اش. یک دقیقه بعد لنچه پتی هم راه افتاد اما کمی که رفت رأیش عوض ،شد ،برگشت کمر چاسار را که پایش توی گچ بود ،گرفت و دوتایی روی سه پا، شلان شلان به طرف دریاچه راه افتادند فست از جلو دوستانش از عقب اعلامیه ها بیست سی متری از زمین فاصله داشتند بخت با خیاط ،نبود تا دستش را دراز کرد یکیشان را بگیرد باد عین چمچه درازی زیرشان ،رفت، بلندشان کرد و به طرف دریاچه شان راند باید می.جنبید چاسار که یک ماه پیش از نردبان شیروانی افتاده بود دستش را به گردن لنچه پتی انداخت تا پای گچیاش را بالا بگیرد و با جهیدن روی یک پا بیش از آن از خیاط چست و چابک عقب نماند کنار آب که رسیدند فست کفشهایش را کند جورابهایش را لای جگنها ،انداخت پاچه شلوارش را بالا زد و چلپ چلپ توی مرداب راه افتاد.
اعلامیه ها مثل پر قوی سفید روی آب میرقصیدند اما این باد بیپیر دائم دورتر و دورترشان می.برد خیاط همان طور که پاهای نی قلیانی سفیدش را بلند میکرد و هربار کپه ای گل با آن بالا میآورد کمی دنبالشان رفت بعد برگشت و رو به ساحل گذاشت و برآشفته غر زد وایسید “ببینم معلوم نبود این را به دوستانش، یا به اعلامیه ها میگوید. پاهایش را شست شلوارش را کند کتش را هم درآورد و بعد خودش را با پیراهن تازه اتو شده روز یکشنبه کلاه مشکی ،بور، و زیرشلواری به آب زد. لنچه پتی دنبالش هوار کشید: ” مسخرگی نکن!
آنتال چاسار هن وهن کنان روی زمین ولو شد و پای گچیاش را روی پای دیگرش انداخت تا نفس چاق ،کند و او هم با عصبانیت فریاد زد: حالا میبینی: یک بار خرید، یک عمر راحتی و تفی به آب انداخت.
اما او هم نتوانست چشمش را از خیاط بردارد که دیگر آب تا زانویش و بعد تا کمرش رسیده بود باد آهسته آهسته اعلامیه ها را دورتر میبرد و فاصله فست از دوستانش هم بیشتر می شد. دیگر فقط شانههایش پیدا بود و بعد سفیدی باریک گردنش زیر سایه کلاه تیره و کاغذها انگار که بخواهند سربه سر خیاط بگذارند، هر چه دورتر می رفتند. فست شنا نمی دانست. اما از آنجا که کلاهش از آب بیرون بود و کلاه انگار که چیزی از زیر به آن بخورد یک جور و یکنواخت تکان میخورد میشد خیال کرد که خیاط دارد.
چاله حوضی دست و پا میزند و یکهو برگشت و چیز سفیدی توی دستش درخشید.
وقتی خودش را از آب بیرون کشید پاتابه ای از لجن که تا بالای زانویش میرسید دور پایش را گرفته بود.
لنچه پتی گفت: ” خُب قهرمان چی نوشته بود؟
چاسار گفت: ” یقین واکس کفش”. لنچه پتی گفت: ” یا آن خروس”.
فست عطسه کرد چون باز هم سایهای روی دریاچه را پوشانده بود و با خلق درهم :گفت ” به شما مربوط نیست”.
به ساحل که رسید برگشت و پشتش را نگاه کرد آن دورها وسط دریاچه صد و پنجاه جریبی هنوز چند لکه سفید روی چین چین موج ها برق میزد. زیر لب گفت: با وجود این یک خبرهایی هست و روی علفها نشست تا گلی را که هنوز به کف پایش چسبیده بود بخراشد.



دیدگاه کاربران