کتاب چیزهای تیز

عنوانکتاب چیزهای تیز
نویسندهگیلیان فلین
ژانرروانشناختی معمایی، تریلر جنایی، نوایر
تعداد صفحه351
ملیتخارجی
ویراستاررمان بوک

دانلود کتاب چیزهای تیز نوشته نویسنده گیلیان فلین pdf بدون سانسور

عنوان اثر: چیزهای تیز

پدید آورنده: گیلیان فلین

زبان نگارش: فارسی

ژانر: رمان روانشناختی معمایی، تریلر جنایی، نوایر

سال نخستین انتشار: شهریور 1404

شمارگان صفحات : 351

معرفی کتاب چیزهای تیز

چیزهای تیز داستان خبرنگاری به نام کامیل پریکر را روایت می‌کند که مدتی به دلیل خودآزاری در آسایشگاه روانی بستری بوده است. زمانی که کامیل دوباره سر کارش برمی‌گردد، مأموریتی را به عهده‌اش می‌گذارند که چندان هم ساده نیست. او باید به زادگاهش برود و رازهای هولناک پشت ‌پردۀ قتل دو دختر نوجوان را کشف کند. رویارویی کامیل با مادر و خواهر ناتنی‌اش و تلاشش برای کشف راز این جنایت، او را در موقعیت پیچیده‌ای قرار می‌دهد؛ درحالی‌که رازهای تاریک و پنهان خود کامیل هم لحظه‌ای او را رها نمی‌کنند… گیلیان فلین برای این اثر برندۀ چندین جایزه از سوی انجمن نویسندگان داستان‌های جنایی شده است.

خلاصه کتاب چیزهای تیز

ژاکتم نو بود و سرخ جیغ و زشت دوازدهم ماه مه بود؛ اما دمای هوا تا چهل درجه فارنهایت پایین آمده بود و بعد از چهار روز لرز که بدون کت، پیراهن تن میکردم از یک حراجی خانگی کتی گرفتم تا دوباره لباسهای زمستانی را از بسته بندی در نیاورم بهار شیکاگو نشستم توی آلونک گونی پوشم و به کامپیوتر زل زدم گزارش آن روزم از آن خلافهای کم جان بود توی محله ساوتساید چهار تا بچه دو تا شش ساله را با چند تا ساندویچ تن و یک بطری شیر توی اتاقی در بسته حبس کرده بودند. سه روز رهایشان کرده بودند تا مثل مرغ و خروس روی غذا و مدفوع کف قالی وول بخورند مادرشان دنبال یک پک دود رفته بود به هپروت و پاک همه چیز یادش رفته بود.

گاهی از این اتفاقات میافتد نه سیگاری به تنی میسوزانند نه استخوانی میشکنند؛ صرفاً لغزشی میکنند جبران ناپذیر. مادر را بعد از بازداشتش :دیدم تمی دیویس بیست و دو ساله بلوند و چاق که سرخاب صورتی بر گونه هایش زده بود؛ مثل دو دایره کامل به اندازه پیاله عرق خوری می توانستم تصورش کنم که روی کاناپه به هم ریخته ای نشسته لبهایش را گذاشته روی آن فلز و یک بازدم دود غلیظ بعدش هم که همه چیز تندی شناور شده و بچه هایش را فرسخها پشت سر گذاشته و برگشته به سال اول دبیرستان وقتی پسرها هنوز محلش میگذاشتند و هنوز خوشگل ترین بود سیزده ساله ای با لبهای براق که قبل از هر بوسه بوی چوب دارچین میداد. یک شکم یک بو چند سیگار و یک قهوه کهنه باز سردبیرم فرانک کری معتبر و بی حوصله با کفشهای جیرهاش پاپی ترک دارش می آید.

دندانهایش آغشته به بزاق قهوه ای رنگ تنباکو کجای گزارشی بچه؟» روی میزم یک پونز نقره ای بود، نوک تیزش رو به بالا. آهسته زیر ناخنی زرد فشارش داد. دیگر تمام است.» تازه سه اینچ از نسخه را نوشته بودم. باید ده اینچ می شد. «عالی گور بابای زنیکه را هم کرده اند گزارش را بفرست و بیا دفترم.» «الانه می آیم.»

گور بابای زنیکه بفرستش و بیا دفترم باشد. ده دقیقه دیگر میخواستم پونزم را برگرداند سر جایش از آلونکم آمد بزند .بیرون کراواتش نزدیک فاقش آونگ می خورد «پریکر!» «بله کری؟» گور بابای زنیکه را هم کرده اند.» فرانک کری خیال میکند با او راه میآیم شاید چون زن هستم. شاید چون با او راه می آیم.

دفتر کری طبقه سوم است حتم دارم هر دفعه از پنجره بیرون را نگاه می کند و تنه درختی را می بیند، کفری می.شود سردبیرهای موفق هیچ وقت پوسته درخت را نمی بینند برگها را میبینند؛ تازه اگر بتوانند از طبقه دوازدهم سیزدهم اصلاً درختها را ببینند. اما دیلی ،پست چهارمین روزنامه بزرگ شیکاگو که به حومه شهر تبعید شده هنوز تا آنجاها راه دارد سه طبقه هم از سرش زیاد است؛ در تقلای مدام بیرون ،رفتن مثل چیزی بی اهمیت در میان فرش فروشها و مغازه های چراغ فروشی افتاده منطقه محل کار ما را صاحب شرکتی در طی سه سال متوالی از ۱۹۶۱ تا ۱۹۶۴ ساخته و به اسم دخترش کرده بود که یک ماه قبل از تمام شدن کار طی حادثه سوارکاری بدجوری آسیب دیده بود. دستور داده بود که توی او را «اسپرینگز» کمی توقف کنند تا با تابلو جدید شهر عکس یادگاری بگیرند بعدش هم دست زن و بچه اش را گرفت و از شهر رفت. دختره که حالا در دهه پنجاه سالگی اش به جز درد گاه به گاه توی بازوها، حالش خوب است در فلوریدا زندگی میکند و هر چند سال بر می گردد که مثل آدمهای محبوب با تابلو عکس بگیرد.

گزارش دفعه آخری را که آمده بود من نوشتم کری ازش متنفر بود؛ از آن تکه های مربوط به برشهای زندگی متنفر بود وقت خواندنش شيشه ليكور کهنه شامبور را زد خرد و خاکشیر کرد و بوی تمشک هم به دفتر ماسید کری بی سروصدا اغلب اوقات مست میکند؛ هر چند نه به این خاطر که چشم انداز خوبی از محوطه روی زمین دارد این یکی ،قضیه به خاطر بدشانسی است. رفتم توی دفتر و در دفترش را بستم؛ دفتری که هیچ وقت به تصوراتم از دفتر یک سردبیر نمیخورد دلم میخواست پنلهای بزرگ بلوط میداشت و یک تخته عنوان بر در که رویش نوشته باشد رئیس تا خبرنگارهای تازه کار بتوانند ما را مشغول تو پیدن به هم بر سر حقوق اصلاحیه اول قانون اساسی تماشا کنند. دفتر کری مثل باقی آن ساختمان بی خاصیت است. میتوانی سر ژورنالیسم بحث کنی یا تهمتهای بیخود بشنوی عین خیال کسی هم نیست راجع به ویندگپ بگو کری نوک خودکاری را به چانه سفید شده اش گذاشت. میشد نقطه ریز آبی رنگی را که وسط ته ریشش جا می گذاشت، تصور کنم.

«آخر آخر میزوری است توی بوت هیل، سه سوت تا تنسی و آرکانزاس راه دارد.» تندتند آمارم را میدادم؛ چون کری عاشق این بود که روی هر موضوعی که به نظرش صلاح ،بود گزارشگرها را ارشاد کند؛ از تعداد قتلهای پارسال شیکاگو بگیر تا نقشه جمعیتی کوک کانتی و همین طور به یک دلیلی گزارش شهر زادگاهم که ترجیح میدادم این یک موضوع را از زیرش در بروم. «مال قبل از جنگ داخلی است.» ادامه دادم نزدیک میسیسیپی است؛ جوری که از یک نظر شهر بین جاده ای بوده است. حالا بزرگترین مرکز قصابی خوک است. حدود دو هزار نفری سکنه دارد ثروت موروثی و زباله.» خودت کدامشان هستی؟

من زباله ام محصول ثروت موروثی » لبخند زدم اخم کرد. «حالا چه مرگشان است؟» ساکت نشستم و مکافاتی را که بر سر ویندگپ آمده بود، فهرست کردم. از آن شهرهای کوچک بنجل بود که آماده فلاکتاند تصادف اتوبوس یا گردباد انفجار توی انبار یا بچه ای که بیفتد ته چاه حتی یک خرده اخم هم کرده بودم. مثل هر وقت دیگر که کری به دفترش احضارم میکرد، امیدوار بودم که بابت یکی از نوشته های اخیر تحسینم کند یا مرا به درجه بالاتری ارتقا بدهد یا ته تهش، تکه کاغذی بفرستد این طرف میز که رویش به خط خرچنگ قورباغه یک درصد دستمزدم را بیشتر کرده باشد؛ اما بابت گپ زدن درباره اتفاقات فعلی توی ویندگپ اصلاً آماده نبودم مامانت هنوز آنجاست پریکر. نه؟»

«مامان و ناپدری یک خواهر ناتنی هم که وقتی توی کالج بودم به دنیا آمد. آن قدر وجودش برایم غیر واقعی بود که اغلب اسمش را یادم میرفت آما. و بعدش هم ماریان که همیشه همان ماریانی بود که خیلی وقت بود از دست رفته بود. خب لاکردار، اصلاً حرف میزنی با آنها ؟ از کریسمس به این طرف نه بعد از حرام کردن سه شیشه بوربون تلفنی سرد و مؤدبانه مدام نگران بودم مادرم از پشت خطوط تلفن بویش را بشنود. «این اواخر نه.»

تو را به خدا پریکر! گاهی اخبار را هم بخوان فکر کنم اوت گذشته یک قتلی هم بوده یک دختر بچه را خفه کرده بودند؟» جوری سر تکان دادم که مثلاً خبر دارم دروغ میگفتم. مادرم تنها فرد توی ویندگپ بود که لااقل ارتباط خیلی محدودی با او داشتم و او هم که حرفی نزده بود. عجیب بود.

حالا یکی دیگر هم گم شده به نظر من که قتل زنجیره ای است. یک سر برو آنجا و یک گزارش برایم ردیف کن سریع باش همین فردا صبح آنجا باش.» اصلاً راه نداشت. کری» همین جا هم کلی گزارش ترسناک داریم.» «آره، سه تا روزنامه رقیب هم داریم که بودجه و نفراتشان دوبرابر ماست.» دستی به موهایش کشید که شد یک مشت سیخ از رنگ ورو افتاده. «خسته شدم از بس خبرها را دیگران قاپیدند این یکی بخت ماست که خبری درست کنیم. خبر کنده.»

کری اعتقاد دارد که فقط با یک گزارش درست و حسابی، یک شبه میشویم روزنامه منتخب ملت در شیکاگو و اعتبار ملی به سراغمان می آید. پارسال، ما که نه یک روزنامه دیگر نویسنده ای را فرستاده بود شهر زادگاهش جایی توی تگزاس که گروهی نوجوان توی سیلابهای بهاری غرق شده بودند. نویسندهه مرثیه نوشته بود؛ اما با گزارش صحیح در باب سرشت آب و تأسف. همه چیز را هم پوشش داده بود از تیم بسکتبال آن پسرها که سه تا از بهترین بازیکنانش را از دست داده بود بگیر تا تشریفاتچیهای کفن و دفن محلی که بدجوری در تمیز کردن جنازه های غرق شده کار نابلد بودند. آن گزارش جایزه پولیتزر را برد.

باز نمی خواستم بروم. جوری دستهایم را از قصد انداختم دور دسته های صندلی که کری شاید به زور بیندازدم بیرون نشست و یک مدت با آن چشمهای فندقی آب گرفته اش زل ماند به من گلویی صاف کرد، به عکس زنش نگاه کرد و مثل دکتری که بخواهد خبر بدی بدهد لبخندی زد کری عاشق داد و بیداد کردن بود و لابد به تصویری که از دوره مدرسه از سردبیر روزنامه توی ذهنش ساخته بود می خورد؛ اما در عین حال یکی از مؤدب ترین آدمهایی بود که میشناختم «ببین بچه جان اگر نمیتوانی این کار را بکنی خب نمی توانی دیگر. اما فکر کنم برایت خوب است یک چیزی بیرون بکش سر پا برگرد. لامصب گزارش خوبی می شود؛ لازمش داریم. لازمش داری.»

دیدگاه کاربران درباره کتاب چیزهای تیز

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کتاب چیزهای تیز”