کتاب مردی که زنش را با کلاه اشتباهی گرفت
کتاب مردی که زنش را با کلاه اشتباه می گرفت نخستین بار در سال ۱۹۵۸ میلادی چاپ شد. الیور ساکس در این کتاب به پروندهٔ بیمارانی میپردازد که در دنیای عجیب و ظاهراً گریزناپذیر اختلالات روانی گم شدهاند؛ افرادی که مجبورند با مشکلات ادراکی و ذهنی غیرمعمولی دست و پنجه نرم کنند؛ بیمارانی که خاطرات خود را فراموش کرده و به همراه آن، بخش اعظم وجود خود را نیز از دست دادهاند؛ انسانهایی که دیگر نمیتوانند اطرافیان و اشیای پیرامون خود را تشخیص دهند؛ افرادی که تیکهای عصبی بسیار شدید دارند و یا بی اختیار با صدای بلند شروع به ناسزا گفتن میکنند؛ بیمارانی که در چشم سایرین عقب ماندهٔ ذهنی هستند، اما استعدادهای هنری و محاسباتی شگفت انگیزی دارند. کتاب «مردی که زنش را با کلاه اشتباه میگرفت» داستانهایی واقعی را روایت میکند که بسیار عجیب و در عین حال، عمیقاً انسانی هستند.
خلاصه کتاب مردی که زنش را با کلاه اشتباهی گرفت
دکتر پ موسیقیدان برجستهای بود. سالها خوانندۀ معروفی بود و بعد هم معلم مدرسۀ موسیقی منطقه شده بود. در مدرسه، در روابطش با شاگردان برای اولین بار مشکلات عجیب و غریبی رخ نمودند. دکتر پ گاهی هنرجوها را نمیشناخت، یا دقیقتر بگویم قیافهشان را نمیشناخت. اما به محض آنکه هنرجو صحبت میکرد از صدایش او را بهجا میآورد. چنین مواردی بیشتر و بیشتر اتفاق افتادند و مایۀ سردرگمی و حیرت و گاهی هم خنده میشدند. دکتر پ نه فقط روزبهروز قدرت تشخیص قیافهها را بیشتر از دست میداد، بلکه در جاهایی هم که قیافهای در کار نبود قیافهای میدید: شبیه آقای ماگوی مهربانی بود که در خیابان بر سر شیر آتشنشانی و پارکومتر دست نوازش میکشید، چون آنها را به جای سر بچهها میگرفت؛ با خوشرویی دستههای کندهکاری شدۀ مبلها را خطاب قرار میداد و از اینکه جواب نمیگرفت متحیر میشد.
اوایل این اشتباهاتِ عجیب و غریب شوخی قلمداد میشدند و مایۀ خنده بودند، حتی برای خود دکتر پ. مگر نه اینکه همیشه اهل مزاح و شوخی بود و حس طنز خارقالعادهای هم داشت؟ توان موسیقیاش مانند همیشه عالی بود، احساس بیماری نمیکرد، هیچوقت به آن خوبی نبود، این خبط و خطاها هم بهقدری مضحک و بهقدری سادهلوحانه بودند که جدی تلقی نمیشدند یا نمیشد آنها را جدی گرفت. تا سه سال بعد هم کسی فکر نمیکرد که «یک جای کار ایراد دارد»، تا اینکه دیابت گرفت. دکتر پ که میدانست دیابت به چشم آسیب میرسانَد به چشمپزشک مراجعه کرد و چشمپزشک هم خیلی دقیق شرح حالش را بررسی و معاینهاش کرد. چشمپزشک عاقبت نتیجه گرفت که «چشمهای شما مشکلی ندارند. اما قسمت بینایی مغز شما مشکل دارد. شما به من نیاز ندارید، باید به متخصص مغز و اعصاب مراجعه کنید.» به این ترتیب و با این راهنمایی، دکتر پ آمد پیش من.



دیدگاه کاربران