رمان آناشید
آناشید شایگان دختر کم سن و سالی که به دام امیرحسین کُهبُد، برادر کوچکتر حاج امیرحافظ کُهبُد میافتد و داستان از جایی شروع میشود که آناشید نطفهای در رحم دارد و او مانده و مردی که...
خلاصه رمان آناشید
امیرحسین کثافت هم حاجی صدایش میزد و او هر بار در ذهنش مردی شصت ساله را تجسم میکرد. اما تصوراتش کجا و این مرد جوان و خوشپوش کجا؟ حاج امیرحافظ کُهبد، مردی که مقابلش ایستاده بود، حداکثر سی و دو، سه سال سن داشت!جلوتر آمد و بدون اینکه نگاهش کند، غرید:- تو گفتی حاملها و من باید اعتماد کنم؟زیر گریه زد:- به جان مامانم، به ارواح خاک بابام، من حاملم حاجی... دو ماهشه!با خشم داد زد: - اون وقت از کجا مطمئنی؟از خجالت سرخ شد:
مطمئنم دیگه حاج آقا!یکباره از کوره در رفت و بلندتر فریاد کشید:- برادر من دو ماه پیش از ایران رفته و حالا یه دختربچه با شکم بالا اومده میاد و میگه ازش حاملهام! چطوری باید باور کنم لعنتی؟این بار بیتوجه به اینکه چه کسی جلویش ایستاده، خشمگینتر از خودش جوابش را داد:- میگم حاملهام چون آخرین بار اون برادر بیشرف شما مست بود و هر کار خواست باهام کرد! میگم حاملهام چون دو ماهه عقب انداختم! بسه؟! قانع شدید حاج امیرحافظ کُهبد؟
باکس دانلود
دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است
خرید تکی و دانلود 35,000 تومان



دیدگاه کاربران