کتاب برادر خوانده ها
کتاب برادر خوانده ها کتاب برادر خوانده ها

کتاب برادر خوانده ها

دانلود با لینک مستقیم 1 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
کتاب برادر خوانده ها
نویسنده
جان گریشام
ژانر
کودک و نوجوان
ملیت
خارجی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
241 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'کتاب برادر خوانده ها' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود کتاب برادر خوانده ها نوشته جان گریشام (PDF بدون سانسور)

عنوان اثر: برادر خوانده ها

پدیدآورنده: جان گریشام

زبان نگارش: فارسی

زمان انتشار: آذر

تعداد صفحات: 241

معرفی کتاب برادر خوانده ها

مثل همیشه , برای شرکت در جلسه هفتگی رسیدگی به پرونده های حقوقی , همان پیژامه کهنه و رنگ و رو رفته را پوشید و کفش های حمام را بدون جوراب به پا کرد . از ظاهر پیژامه معلوم بود که مدت ها پیش بلوطی رنگ کرده بوده است . این مرد تنها کسی نبود که برای انجام کارهای روزانه اش پیژامه می پوشید , ولی هیچ کس غیر از او جرات نداشت کفش مام به پا کند . نامش : ت . کارل بود و یک وقتی در بوستن بانکداری می کرد . اما ان پیژامه و کفش به اندازه کلاه گیس , ایجاد زحمت نمیکرد که از وسط دو قسمت میشد , و باچین و شکن فراوان از طرفین اویزان بود ...

خلاصه کتاب برادر خوانده ها

از پله‌ها پایین دویدم و رفتم بیرون. مامان داشت با لبخند خوشحالی به سمت من می‌آمد. چیزی را در دستانش توی پتو پیچیده بود.

دلم خیلی برایش تنگ شده بود، اما تا ندیده بودمش متوجه این موضوع نشده بودم. با آن دستش که آزاد بود من را به طرف خودش کشاند و در آغوش گرفت.

پیشانیم را بوسید و گفت: «بن، تولدت مبارک عزیزم.»

«ممنون.» داشتم فکر می‌کردم که بابا هنوز حتی اشاره‌ای هم به تولدم نکرده بود.

بابا از خانه بیرون آمد و مامان را بوسید و گفت: «چه زود اومدی!» مامان گفت: «اون‌ها فکر کردند دیگه آماده شده، برای همین پروازم رو جلو انداختم. یه پیغام برات گذاشتم، اما حدس می‌زنم پیغامم رو نگرفتی.»

پدر گفت: «نه نگرفتم. تلفن‌مون هنوز وصل نشده. خب حال این آقازادهٔ ما چه‌طوره؟»

مامان پتو را کنار زد و آن‌جا در آغوشش، یک بچه‌شامپانزهٔ خوابالو جا خوش کرده بود.

خیلی زشت بود. بدن نحیف و کوچکش در خمِ دست مامان خوب جا شده بود و سرش روی سه‌تا از انگشت‌های او. پوست بدنش چروکیده بود. دماغش فشرده و تخت بود و فکِ پایینش هم جلو آمده بود. تمامِ بدنش، به‌جز صورت و انگشتانِ دست‌وپا و سینه‌اش، پُر بودند از موهای تیره و مجعد. دستانی دراز و خیلی لاغر داشت. پاهای کوتاهش جلو آمده بودند و انگشتان پاهایش آن‌قدر دراز بودند که بیش‌تر به انگشتان دست شباهت داشتند. یک تی‌شرت کوچک و یک پوشک تنش بود و بوی شامپو و عطر مامان را می‌داد. همین‌طور که نگاهش می‌کردیم تکانی خورد و چشمانش را باز کرد. چشمانی قهوه‌ای که توی صورتِ کوچکش بسیار بزرگ به نظر می‌رسیدند. به من و بابا زل زده بود و بعد برای اطمینانِ مجدد به مامان نگاهی انداخت. مامان هم او را محکم‌تر بغل کرد و گفت: «توی هواپیما مثل یه فرشته‌کوچولو بود. اصلاً صداش درنیومد، حتی وقتی که تازه بیدار شده بود.»

بابا لبخندی زد و گفت: «خیلی خوبه. اگه همیشه این‌قدر خوش‌اخلاق باشه، هیچ مشکلی باهاش پیدا نمی‌کنیم.»

اول به بابا و بعد به مامان نگاه کردم. انگار خیلی خوشحال بودند.

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!